نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ،۱۳۸٥

 

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۸ مهر ،۱۳۸٥

علی دائی هم سر مربی شد

images/20061009/daei.jpg با توجه به تجربه و سابقه فراوان علي دايي تا زمان معرفي سرمربي جديد اين بازيكن فعلا هدايت تيم سايپا را بر عهده داشته و تمرينات زير نظر او برگزار خواهد شد.
سخنگوي باشگاه سايپا تاكيد كرد: با توجه به اين كه احتمال مي‌دهيم لورانت ديگر به ايران بازنخواهد گشت از همين امروز به دنبال بررسي شرايط گزينه‌هاي سرمربيگري سايپا هستيم. دايي نيز يكي از اين گزينه‌هاست و فعلا در مورد ساير گزينه‌هاي مورد نظر خود صحبت نخواهيم كرد.
مهدي احمدي در گفت‌وگو با ايسنا، اظهار كرد: اگر لورانت تا پايان هفته به ايران بازنگشته و در تمرينات سايپا حاضر نشود رسما از او به فيفا شكايت خواهيم كرد.
وي افزود: آن طور كه از منابع موثق با خبر شديم لورانت پس از مذاكره با مسوولان باشگاه كايزري اسپور تركيه در تمرينات اين تيم نيز حاضر شده و بازيكنان اين تيم را تمرين داده است. با اين وجود در تماسي كه با مدير برنامه‌هاي لورانت داشتيم او قرارداد رسمي لورانت با اين باشگاه تركيه‌اي را تاييد نكرده و آن را شايعه دانست.
وي ادامه داد: به هر صورت ما خواهان بازگشت اين مربي آلماني به سايپا هستيم و اين موضوع را پيگيري خواهيم كرد. لورانت با باشگاه سايپا قرارداد رسمي داشته و بر اساس قوانين فيفا در صورت عدم بازگشت وي از اين مربي آلماني به فيفا شكايت خواهيم كرد و تا احقاق حق باشگاه از هيچ تلاش فروگذار نمي‌كني

 

معلم همچو شمعي است که ميسوزدو هوا را آلوده ميکند

 پس بياييم دست به دست هم دهيم و

 معلم ها يمان را گازسوز کنيم

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥

سفر های دکتر

محمود احمدي‌نژاد، رئيس‌‌جمهوري اسلامي ايران در ادامه سفرهاي خود فردا چهارشنبه با مردم شهريار و رباط كريم ديدار و مشكلات آنها را بررسي مي‌كند. پنجشنبه نیز به شهرستان ورامین میروند !  

به گزارش فارس، محمود احمدي نژاد رئيس جمهوري اسلامي ايران در ادامه سفرهاي خود به شهرستانهاي استان تهران، چهار شنبه اين هفته(فردا) ميهمان مردم شهريار و رباط كريم خواهد بود.

رئيس‌جمهور در دو هفته گذشته از شهرهاي كرج، ساوجبلاع، نظر آباد، فيروزكوه و دماوند بازيد و در جمع مردم پرشور و انقلابي اين شهرستانها به ايراد سخنراني پرداخت.

سفر رئيس‌جمهور به ساير شهرستانهاي استان تهران در هفته هاي آينده از ماه مبارك رمضان نيز ادامه خواهد يافت.
محمود احمدي‌نژاد پس از ديدار با مردم 19 استان كشور، ديدار با مردم شهرستان‌هاي استان تهران را در ماه مبارك رمضان در برنامه كاري خود قرار داده است.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥

آيا می دانستيد که؟

) يک سوسک حمام مي‌تواند 9 روز بدون سر زندگي کند تا اينکه از گرسنگي بميرد.
2) يک کوروکوديل نمي‌تواند زبانش را بيرون در بياورد.
4) حلزون مي‌تواند 3 سال بخوابد.
5) به طور ميانگين مردم از عنکبوت بيشتر مي‌ترسند تا از مرگ!
6)‌ اگر جمعيت چين به شکل يک صف از مقابل شما راه بروند، اين صف به خاطر سرعت توليد مثل هيچ‌وقت تمام نخواهد شد.
7) خطوط هوايي آمريکا با کم کردن فقط يک زيتون از سالاد هر مسافر در سال 1987 توانست 40000$ صرفه‌جويي کند.
8) ملت آمريکا بطور ميانگين روزانه 73000 متر مربع پيتزا مي‌خورند.
9) چشم‌هاي شترمرغ از مغزش بزرگتر است.
10)‌ بچه‌ها بدون کشکک زانو متولد ميشوند. کشکک‌ها در سن 2 تا 6 سالگي ظاهر مي‌شوند.
11) کوبيدن سر به ديوار 150 کالري در ساعت مصرف مي‌کند.
12) پروانه‌ها با پاهايشان مي‌چشند.
13) گربه‌‌ها مي‌توانند بيش از يکصد صدا با حنجره خود توليد کنند در حاليکه سگ‌ها کمتر از 10 تا!
14) ادرار گربه زير نور سياه مي‌درخشد.
15) تعداد چيني‌هايي که انگليسي بلدند، از تعداد آمريکايي‌هايي که انگليسي بلدند، بيشتر است!!
16) دوئل کردن در پاراگوئه آزاد است به شرطي که طرفين خون خود را بر گردن بگيرند.
17) فيل‌ها تنها حيواناتي هستند که نمي‌توانند بپرند.
18)‌ هر بار که يک تمبر را ميليسيد 10/1 کالري انرژي مصرف مي‌کنيد.
19) فورييه 1865 تنها زماني بود که ماه کامل نشد.
20) کوتاهترين جمله کامل در زبان انگليسي I am است.
21) اگر عروسک باربي را زنده تصور کنيد سايزش 33-23-39 و قدش 2 متر و 15 سانتي‌متر خواهد بود با گردني 2 برابر بلندتر از يک انسان نرمال.
22) تمام خرسهاي قطبي، چپ دست هستند.
23) اگر يک ماهي قرمز را در يک اتاق تاريک قرار دهيد، کم کم رنگش سفيد مي‌شود.
24) اگر به صورت مداوم 8 سال و 7 ماه و 6 روز فرياد بزنيد، انرژي صوتي لازم براي گرم کردن يک فنجان قهوه را توليد کرده‌ايد.
25) در مصر باستان افراد روحاني تمام موهاي بدن خود را مي‌کندند حتي ابروها و موژه‌ها.
26) کوتاه‌ترين جنگ در تاريخ در سال 1896 بين زانزيبار و انگلستان رخ داد که 38 دقيقه طول کشيد.
27) در 4000 سال گذشته هيچ حيوان جديدي رام نشده است.
28) هيچ‌وقت نميتواني با چشمان باز عطسه کني.
29) تعداد انسان‌هايي که به وسيله خر کشته مي‌شوند، از انسان‌هايي که در سانحه هوايي مي‌ميرند بيشتر است.
30) چشم‌هاي ما از بدو تولد همين اندازه بوده‌اند، اما رشد دماغ و گوش ما هيچ‌وقت متوقف نمي‌شوند   
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥

تقديم به کسائی که نظر دادن

 

 

 

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥

عشق يعنی ....

 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
 
  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥

بي.بي.سي» قصد دارد تا يك شبكه تلويزيوني را در ايران تاسيس كند

بي.بي.سي» قصد دارد تا يك شبكه تلويزيوني را در ايران تاسيس كند كه توسط دولت انگليس با بودجه‌اي برابر پانزده ميليون پوند در سال حمايت مي‌شود.

به گزارش سرويس بين‌الملل به نقل از «گاردين»، «گوردون براون» امروز اعلام كرد كه اين شبكه هم توسط ماهواره و هم توسط آنتن‌هاي عادي در منطقه قابل دريافت خواهد بود.

اين شبكه به زبان محلي فارسي است ولي از لندن هدايت مي‌شود و پيش‌بيني مي‌‌شود كه از اوايل سال 2008 شروع به كار كند.

براون در يك سخنراني عليه تروريسم از «بي.بي.سي» به عنوان شبكه‌اي قابل اعتماد براي خبررساني بر ميليون‌ها نفر در سراسر جهان تشكر كرد.

او گفت: «شبكه فارسي «بي.بي.سي» يك سرويس خبري تلويزيوني مستقل براي مردم ايران است و خوشحالم خبر دهم كه از هم‌اكنون در حال تأمين منابع آن هستيم».

«نايجل چمپن» مدير شبكه «بي.بي.سي» گفت كه او از پيشرفت شبكه خوشحال است. او ادعا كرد: راديو فارسي «بي.بي.سي» و سرويس اينترنتي فارسي اين شبكه مورد استقبال ايرانيان قرار گرفته است. شبكه ما در ايران مورداعتمادترين شبكه خبري جهاني است، اما هم‌اكنون تلويزيون به روش حاكم براي دريافت اخبار توسط ايراني‌ها تبديل شده است. اين شبكه نيز مانند ديگر سرويس‌هاي «بي.بي.سي»، مستقل از دولت عمل خواهد كرد».

پيشنهاد «بي.بي.سي» به دولت اولين بار توسط اداره خارجي آن تصويب شد. دولت ايران در سال گذشته سايت فارسي «بي.بي.سي» را مسدود كرد اين در حالي بود كه سايت «بي.بي.سي» فارسي پربيننده‌ترين سرويس خارجي «بي.بي.سي» تلقي مي‌شود.
  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ مهر ،۱۳۸٥

اعتراض اصحاب به امام حسن (ع)

قيس بن سعد بن عباده

سعد بن عبادة(پدر قيس)در زمان خود از بزرگان مدينه و رئيس قبيله خزرج، و مرد غيور و با شخصيتى بود و شرح شجاعت و خدمات او در اسلام و پس از آن، و مخالفت وى با خلافت ابوبكر در ماجراى سقيفه در تاريخ مضبوط است، كه ما نيز شمه‏اى از آن را در تاليفات گذشته به رشته تحرير در آورديم.

قيس-فرزند او-نيز مانند پدرش مردى شجاع و غيور بود، و از نظر قامت نيز، بلند قد بوده، به طورى كه به گفته ابو الفرج وقتى سوار اسب مى‏شد، پاهايش روى زمين كشيده مى‏شد، و در اين باره نيز داستانى دارد كه ما در شرح حال محمد بن حنفية در جلد دوم زندگانى امير مؤمنان(ع)نقل كرده‏ايم (1) .

و نيز مى‏نويسند كه مو در صورت نداشت و به اصطلاح‏«كوسه‏»بود، و در كتاب مقاتل الطالبيين آمده كه به او«خواجه انصار»مى‏گفتند.

قيس بن سعد در ارادت به امير المؤمنين(ع)و خاندان آن حضرت مشهور است و آن حضرت در آغاز خلافت‏خود حكومت مصر را به او واگذار فرمود به شرحى كه در احوال آن حضرت نوشته‏ايم، و قيس از كسانى بود كه حاضر نبود با معاويه بيعت كند و چون قبل از ماجراى صلح معاويه براى او نامه نوشت و خواست تا مانند عبيد الله بن عباس او را به طرف خود جذب كند در پاسخ نوشت:

«لا و الله لا تلقانى ابدا الا بينى و بينك الرمح...»

(نه به خدا سوگند هرگز مرا ديدار نخواهى كرد، جز آنكه ميان من و تو نيزه باشد...!

و پس از همين پاسخ صريح و قاطع بود كه معاويه خشمگين شد وبراى او نوشت:

(سعد بن عباده بر غير از كمان خويش زه نهاد، و بغير از نشان خويش تير افكند، از اين رو پارگى و رخنه در كمانش بسيار شد، و تيرش به خطا رفت(يعنى در كارى كه نبايد وارد بشود وارد شد و بدين جهت موفق نگشت.اشاره به داستان سقيفه بنى ساعده است كه سعد بن عباده مدعى خلافت رسول خدا بود و با ابوبكر بيعت نكرد)، پس مردم او را واگذاردند تا مرگش فرا رسيد و آواره و غريب وار در حوران(شام)بمرد. (2) و السلام.

قيس بن سعد در پاسخش نوشت:

«اما بعد فانما انت وثن بن وثن من هذه الاوثان-الخ‏»

(اى آنكه بتى و پسر بتى از اين بتها هستى جز اين نبود كه تو بناچارى و كراهت در ديانت اسلام درآمدى و از روى ترس بدان گردن نهادى و دوباره به ميل خود دانسته از دين خارج شدى، و خداوند براى تو در اين دين بهره‏اى نگذاشت!از قديم مسلمان نبودى و نفاق تو تازگى ندارد، همواره با خدا و رسولش دشمن بودى، و در ميان احزاب مشركين مقام و منزلتى داشتى، پس تو همان دشمن خدا و رسول و بندگان مؤمن خداوندى!بارى تو پدر مرا به بدى ياد كردى!به خدا سوگند پدر من به كمان خود زه نهاد، و به نشان خويش تير افكند، ولى كسى براى او شر برانگيخت، كه تو به گرد او نخواهى رسيد، و به پايه و مقامش دست نخواهى يافت-و خود كارى نابجا و نادرست و غير مرغوب بود(يعنى خلافت ابى‏بكر)-و چنين پنداشتى كه من يهودى و پسر يهودى هستم ولى تو خود بهتر مى‏دانى و مردم نيز خوب مى‏دانند كه من و پدرم از انصار و ياران دين بوديم، همان دينى كه تو از آن بيرون رفتى، و ما از دشمنان آن دين و آيينى بوديم كه تو در آن داخل شده و به سويش رفتى(يعنى شرك)و السلام.)

همين كه معاويه اين نامه را خواند به خشم آمد و خواست پاسخى‏براى آن بنويسد كه عمرو بن عاص او را از اين كار بازداشته و به او گفت: دست نگهدار زيرا اگر پاسخش را بنويسى او به بدتر از اين جواب تو را خواهد داد، معاويه كه اين سخن را شنيد از پاسخ او صرفنظر كرد.

بارى قيس بن سعد وقتى مطلع شد كه امام او-يعنى حضرت حسن بن على(ع)-از حكومت كناره گرفته و كار را به معاويه وا گذارده، با شدت ناراحتيى كه از اين ناحيه پيدا كرده بود، بناچار به كوفه بازگشت و چون معاويه وارد كوفه شد كسى را به سراغ او فرستاد تا براى بيعت‏حاضر شود.

ولى قيس حاضر نشده و گفت: من قسم خورده‏ام او را ديدار نكنم، جز آنكه ميان من و او نيزه و يا شمشير باشد...

معاويه دستور داد براى آنكه به قسم او عمل شده باشد، نيزه و شمشيرى بياورند و در ميان او و معاويه بگذارند، و بدين ترتيب قيس بن سعد در آن مجلس حاضر شد و با معاويه بيعت كرد-به شرحى كه در كتابهاى تاريخ مذكور است. (3)

حجر بن عدى

و از كسانى كه از صلح امام(ع)سخت غمگين و كوفته خاطر گرديد، حجر بن عدى است كه از بزرگان اصحاب رسول خدا و امير المؤمنين(ع)و از ابدال روزگار بوده، و به گفته ابن اثير جزرى در اسد الغابة و ديگران از نظر تقرب به خدا به آن حد و مقام رسيد كه مستجاب الدعوه بود...

و بالاخره نيز در مرج عذراء (4) به دستور معاويه و به وسيله دژخيمان او به شهادت رسيد كه شهادت او موجى از اعتراض را عليه معاويه برانگيخت و مورد اعتراض عايشه و ديگران قرار گرفت... (5) و به هر صورت طبق روايت ابن شهر آشوب و ابن ابى الحديد، حجر بن عدى از كسانى بود كه از ماجراى صلح بسختى كوفته خاطر گرديد تا جايى كه-با شدت علاقه و ارادتى كه نسبت‏به امام حسن(ع)و پدرش على و خاندان آن حضرت داشت-به نزد آن بزرگوار آمده و در حضور معاويه همچون كسى كه عنان اختيار از كف او خارج گشته باشد، گفت:

«اما و الله لوددت انك مت فى ذلك اليوم و متنا معك و لم نر هذا اليوم فانا رجعنا راغمين بما كرهنا، و رجعوا مسرورين بما احبوا»

(به خدا سوگند دوست داشتم كه در اين روز همگى مرده بوديم و چنين روزى را نمى‏ديديم كه ما بر خلاف آنچه مى‏خواستيم با اكراه باز گرديم و آنها خوشحال با آنچه دوست داشتند مراجعت كنند!)

و اين گفتار حجر امام را نيز ناراحت كرد كه به گفته مدائنى رنگ آن حضرت دگرگون شد و چون مجلس خلوت شد، حضرت او را مخاطب ساخته فرمود:

«يا حجر قد سمعت كلامك فى مجلس معاوية، و ليس كل انسان يحب ما تحب و لا رايه كرايك، و انى لم افعل ما فعلت الا ابقاءا عليكم و الله تعالى كل يوم فى شان‏» (6)

(اى حجر من سخن تو را در حضور معاويه شنيدم، و همه مردم اينگونه مانند تو نيستند كه خواسته و راى تو را داشته باشند، و من آنچه كردم و انجام دادم جز به منظور ابقاى شما نبود، و خدا را روزهاى ديگرى نيز هست!)

و مؤلف محترم كتاب قاموس الرجال عذر حجر را در اين گستاخى با اين جمله خواسته كه گويد:

«و لعله لفرط اسفه من تسلط معاوية لم يفهم ما قال‏» (7) شايد به خاطر شدت تاسفى كه از تسلط معاويه به وى دست داده بود، بدان حد ناراحت‏شده بود كه نمى‏فهميد چه مى‏گويد!...)

عدى بن حاتم

عدى بن حاتم نيز يكى ديگر از ارادتمندان شجاع و غيور اين خاندان بود كه شمه‏اى از رشادتها و شهامتهاى او را در جنگهاى جمل و صفين در زندگانى امير المؤمنين(ع)نوشته‏ايم، و بالجمله طبق نقل مؤلف كتاب حياة الامام الحسن(ع)از دينورى:

عدى بن حاتم پس از ماجراى صلح به نزد امام(ع)آمده و با ناراحتى گفت:

«يابن رسول الله لوددت انى مت قبل ما رايت!اخرجتنا من العدل الى الجور، فتركنا الحق الذى كنا عليه، و دخلنا فى الباطل الذى كنا نهرب منه، و اعطينا الدنية من انفسنا، و قبلنا الخسيس التى لم تلق بنا»

(اى فرزند رسول خدا، براستى كه من دوست داشتم پيش از آنچه ديدم مرده بودم، ما را از عدالت‏به بى‏عدالتى وارد كردى!و حق را كه در آن بوديم رها كرديم، و در آن باطلى كه از آن مى‏گريختيم درآمديم، و ما را به خوارى انداختى و آن پستى را كه به ما نرسيده بود پذيرفتيم!)

و امام(ع)در پاسخ او فرمود:

«يا عدى انى رايت هوى معظم الناس فى الصلح، و كرهوا الحرب فلم احب ان احملهم على ما يكرهون، فرايت دفع هذه الحروب الى يوم ما، فان الله كل يوم هو فى شان‏» (8)

(اى عدى من ديدم خواسته بيشتر مردم صلح است و جنگ را خوش ندارند، و من دوست نداشتم چيزى را كه خوش ندارند بر آنها تحميل كنم، و مصلحت در آن ديدم كه اين جنگها را براى روز ديگرى بيندازم، كه خدارا روزهاى ديگرى نيز هست!)

مسيب بن نجبة و سليمان بن صرد

ابن شهر آشوب در مناقب خود روايت كرده كه مسيب بن نجبة فزارى و سليمان بن صرد خزاعى (9) نزد امام حسن(ع)آمده و گفتند:

«و ما ينقضى تعجبنا منك!بايعت معاوية و معك اربعون الف مقاتل من الكوفة سوى اهل البصرة و الحجاز!»

(تعجب ما از تو بر طرف نمى‏شود كه چرا با معاويه بيعت كردى! (10) در صورتى كه چهل هزار مرد جنگى از اهل كوفه با تو بودند سواى اهل بصره و حجاز!)

امام(ع)به مسيب بن نجبة فرمود: چنين شده اكنون چه نظر دارى؟

عرض كرد: «و الله ارى ان ترجع لانه نقض العهد»!

به خدا نظر من اين است كه به جنگ او بازگردى زيرا كه او پيمان‏شكنى كرده!)

امام(ع)فرمود: «ان الغدر لا خير فيه و لو اردت لما فعلت...» (11)

(براستى كه خيرى در پيمان‏شكنى و فريبكارى نيست و اگر دنيا را مى‏خواستم، چنين كارى نمى‏كردم!)

و در نقل ديگرى است كه به او فرمود:

«يا مسيب انى لو اردت-بما فعلت-الدنيا لم يكن معاوية باصبر عند اللقاء و لا اثبت عند الحرب منى، و لكن اردت صلاحكم و كف بعضكم عن‏بعض‏» (12)

(اى مسيب من اگر در اين كارى كه انجام دادم طالب دنيا بودم هيچ گاه معاويه در برخورد جنگى از من پايدارتر نبود و در هنگام جنگ از من ثابت‏تر نبود، ولى من مصلحت‏شما را در اين كار ديدم، و هدف ديگر من پيشگيرى از برخورد ميان شما بود!)

سفيان بن ابى ليلى

و از جمله كسانى كه در مورد صلح با معاويه بسختى امام حسن(ع)را مورد نكوهش قرار داد، سفيان بن ابى ليلى (13) است، و در معرفى اين شخص نيز در روايات و نوشته‏ها اختلافى ديده مى‏شود، كه برخى او را از هواداران خوارج و همفكران آنها دانسته‏اند (14) و در برخى از روايت نيز-مانند روايتى كه ذيلا مى‏خوانيد-و برخى از نقلهاى ديگر، وى از دوستان و محبان اهل بيت، و بلكه از حواريان امام حسن(ع)به شمار مى‏رفته (15) ، و ظاهرا همين نقل دوم صحيحتر باشد، و الله العالم.

و به هر صورت ابو الفرج در كتاب مقاتل الطالبيين از وى نقل مى‏كند كه گفته است: پس از ماجراى صلح به نزد امام حسن(ع)كه در جلوى خانه‏اش نشسته بود و جمعى اطراف او بودند رفته و به آن حضرت گفتم:

«السلام عليك يا مذل المؤمنين‏»(سلام بر تو اى كسى كه مؤمنان را خوار و زبون كردى؟

فرمود: عليك السلام اى سفيان پياده شو.

من پياده شدم و مركب خويش را بستم، آنگاه پيش رفته نزدش نشستم.

فرمود: اى سفيان چه گفتى؟

گفتم: سلام بر تو اى آنكه مؤمنان را خوار و سرافكنده نمودى!

فرمود: چه شد كه نسبت‏به ما چنين مى‏گويى؟

گفتم: پدر و مادرم فداى تو باد، به خدا ما را با اين كار سرافكنده و خوار كردى، با اين مرد ستمگر بيعت كردى، و كار خلافت را به اين مرد لعين پسر لعين و فرزند(هند)جگر خوار سپردى، در صورتى كه صد هزار مرد جنگى مددكار تو بودند و در راه تو از هر گونه فداكارى دريغ نداشتند، و خدا(كار تو را رو به راه كرده)و مردم را در راه فرمانبردارى شما فراهم و آماده ساخته بود!

فرمود: اى سفيان ما خاندانى هستيم كه چون حق را تشخيص داديم بدان تمسك جوييم(و از آن منحرف نخواهيم شد)و من از پدرم على شنيدم كه مى‏فرمود: رسول خدا(ص) مى‏فرمود: روزگار سپرى نشود(و چيزى نمى‏گذرد)تا اينكه فرمانروايى اين مردم به دست مردى افتد كه حنجره و گلويش گشاده و فراخ(پرخور)باشد، مى‏خورد ولى سير نمى‏شود، خدا به او نظر رحمت ندارد، از اين جهان بيرون نرود تا(از بسيارى ستم و جنايت) آنچنان شود كه نه در آسمان عذر پذيرى براى او به جاى ماند، و نه در زمين ياورى داشته باشد، و اين مرد همان معاويه است، و من دانستم كه خدا كار را به مراد او خواهد كرد.

در اين هنگام مؤذن اذان نماز گفت و ما برخاستيم و كسى در آنجا پستان شترى را مى‏دوشيد، آن جناب ظرف شير را از او گرفت و سر پا قدرى نوشيد و به من نيز داده، نوشيدم و هر دو به سوى مسجد به راه افتاديم، در راه به من فرمود: اى سفيان چه تو را بر آن داشت كه به نزد ما بيايى؟عرض كردم: سوگند بدان خدايى كه محمد(ص)را به راهنمايى و دين حق مبعوث فرمود، محبت و دوستى شما مرا بدين جا كشانيد.فرمود: مژده گير اى سفيان و شادباش كه از پدرم على شنيدم مى‏فرمود: از رسول خدا(ص)شنيدم كه فرمود: اهل بيت من و كسانى از امت من كه آنان را دوست دارند، مجموعا در نزد حوض كوثر بر من وارد شوند، (و آنها با هم هستند)همانند اين دو انگشت‏سبابه.و اگر بهتر بود مى‏گفتم: همانند انگشت‏سبابه و وسطى كه يكى را بر ديگرى برترى است.اى سفيان ترا مژده دهم كه دنيا جاى نيكان و بدان است تا آنگاه كه خداوند امام بر حق از آل محمد را برانگيزد.

و در حديثهاى ديگرى كه محمد بن حسن و على بن عباس روايت كرده‏اند همين كلمات هست‏با اين تفاوت كه آنها از خود امام حسن(ع)نقل شده و به رسول خدا(ص)نسبت داده نشده، جز در همان قسمتى كه مربوط به معاويه است(كه آن قسمت در آنها نيز از رسول خدا(ص)روايت‏شده است). (16)

و افراد ديگرى هم بوده‏اند كه در اين مصالحه امام(ع)را مورد نكوهش و اعتراض قرار مى‏دادند، مانند ابو سعيد عقيصا-كه ما داستانش را در بخش هفتم نقل كرديم. (17) و امام(ع)ناچار بود علل و اسرار اين مصالحه و كناره‏گيرى را با بيانهاى گوناگون و با اجمال و تفصيل براى آنها بازگو كند...

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥

بيعت‏با امام حسن (ع)

و به دنبال اين سخنرانى، عبد الله بن عباس (1) برخاست و مردم را به بيعت‏با آن حضرت دعوت كرده گفت:

«معاشر الناس!هذا ابن نبيكم و وصى امامكم فبايعوه‏»(اى مردم-اين پسر پيغمبر شما و وصى امام شماست‏با او بيعت كنيد!)

مردم نيز دعوت او را پذيرفته گفتند:

«ما احبه الينا و اوجب حقه علينا»!

(براستى كه چقدر نزد ما محبوب است، و چه اندازه حق او بر ما واجب است.)

و به دنبال اين گفتار با آن حضرت بيعت كردند.و شيخ مفيد(ره)در كتاب ارشاد روايت كرده كه اين جريان در روز جمعه بيست و يكم رمضان سال چهلم هجرى بود.

و به دنبال آن فرمود: چون كار بيعت تمام شد امام حسن(ع)فرمانداران و استاندارانى براى شهرها تعيين فرموده به شهرها فرستاد، و از آن جمله عبد الله بن عباس را روانه بصره كرد.

و ابن شهر آشوب در مناقب گفته: در روز بيعت‏سى و هفت‏سال از عمر آن حضرت گذشته بود. (2)

و از مدائنى نقل شده كه گفته است: چون على(ع)از دنيا رفت، عبد الله بن عباس به نزد مردم كوفه آمد و گفت: مردم امير المؤمنين(ع)از دنيا رفت، ولى جانشينى براى خود گذارده كه اگر خواهيد به نزد شما بيايد!و اگر نخواستيد باكى بر كسى نيست.

مردم گريستند و گفتند: ما آماده‏ايم تا به نزد ما آيد.

و چون امام حسن(ع)بيامد، براى مردم سخنرانى كرده، فرمود:

«ايها الناس اتقوا الله فانا امراؤكم و اولياؤكم، و انا اهل البيت الذين قال الله تعالى فينا: انما يريد الله ليذهب عنكم الرجس اهل البيت و يطهركم تطهيرا»(اى مردم از خدا بترسيد كه اميران شما و سرپرستان شما ما هستيم، و ماييم‏«اهل بيت‏»و خاندانى كه خدا درباره ما فرمود: «جز اين نيست كه خداوند اراده فرموده تا پليدى را از شما خاندان دور كند و به خوبى پاكيزه‏تان گرداند».)

و به دنبال آن مردم با آن حضرت بيعت كردند. (3)

و در بحار الانوار از كتاب‏«كفاية النصوص‏»به سندش از هشام بن محمد از پدرش روايت كرده كه چون امير المؤمنين(ع)به شهادت رسيد، حسن‏بن على(ع)بر فراز منبر رفت و خواست‏سخن بگويد كه گريه گلويش را گرفت و ساعتى نشست، سپس برخاست و چنين گفت:

«الحمد لله الذي كان في اوليته، وحدانيا في ازليته، متعظما بالهيته، متكبرا بكبريائه و جبروته، ابتدا ما ابتدع، و انشاما خلق، على غير مثال كان سبق مما خلق.

ربنا اللطيف بلطف ربوبيته، و بعلم خبره فتق، و باحكام قدرته خلق جميع ما خلق، فلا مبدل لخلقه، و لا مغير لصنعه، و لا معقب لحكمه، و لا راد لامره و لا مستراح عن دعوته، خلق جميع ما خلق، و لا زوال لملكه، و لا انقطاع لمدته فوق كل شي‏ء علا، و من كل شي‏ء دنا، فتجلى لخلقه من غير ان يكون يرى و هو بالمنظر الاعلى.

احتجب بنوره، و سما في علوه، فاستتر عن خلقه، و بعث اليهم شهيدا عليهم و بعث فيهم النبيين مبشرين و منذرين، ليهلك من هلك عن بينة، و يحيى من حي عن بينة، و ليعقل العباد عن ربهم ما جهلوه، فيعرفوه بربوبيته بعد ما انكروه.

و الحمد لله الذي احسن الخلافة علينا اهل البيت، و عنده نحتسب عزانا في خير الآباء رسول الله(ص)، و عند الله نحتسب عزانا في امير المؤمنين، و لقد اصيب به الشرق و الغرب، و الله ما خلف درهما و لا دينارا الا اربعمائة درهم، اراد ان يبتاع لاهله خادما، و لقد حدثني حبيبي جدي رسول الله(ص)ان الامر يملكه اثنا عشر اماما من اهل بيته و صفوته، ما منا الا مقتول او مسموم‏»(ستايش خداى را كه در آغاز بوده، و در هميشگيش يكتاست و در معبوديت‏خود با عظمت، و در كبريا و جبروت خود بزرگمنش، آغاز در نو آفرينى خود كرد، و نو آفرينى در آفرينش، بى‏آنكه نمونه‏اى براى آنچه آفريده در گذشته وجود داشته باشد.

پروردگار ما به لطف پروردگاريش لطيف، و با دانش خود(موجودات را)شكافت، و به سختى قدرتش آفريد همه آنچه را كه آفريد، هيچ نيرويى نتواند خلقتش را تبديل كرده و ساخته‏اش را تغيير داده و حكمش را برگرداند و فرمانش را رد كند و از انجام دعوتش استراحت‏جويى كند، هر آنچه را آفريده شده او آفريده و فرمانرواييش زوال ندارد و مدت و زمانش پايان نپذيرد، برتر از هر برترى و از هر نزديكى است و بى‏آنكه ديده شود بر خلق خود تجلى كرده و در ديدگاه برترى است.

به نور خود در پرده است و در جايگاه بلندش برترى گرفته و از خلق خود مستور گشته و گواهى را بر ايشان مبعوث فرموده، و پيمبرانى مژده دهنده و بيم دهنده برايشان برانگيخته تا هر كه نابود شود از روى دليل و برهان بوده و هر كه زنده گردد از روى برهانى آشكار باشد، و تا آنكه بفهمند بندگان خدا از پروردگار خود آنچه را نمى‏دانند و او را به پروردگاريش بشناسند پس از آنكه انكارش نمودند.

و ستايش خداى را كه جانشينى خود را بر ما خاندان نيكو گردانيد و سوگ خود را در بهترين پدران رسول خدا(ص)و همچنين در عزاى امير المؤمنين(ع)به حساب خدا گذارده(و از او پاداش مى‏خواهيم)و مصيبت او[يعنى امير المؤمنين(ع)]شرق و غرب را داغدار كرد، و به خدا سوگند درهم و دينارى از خود به جاى نگذارد جز چهارصد درهم كه مى‏خواست‏به وسيله آن خدمتكارى براى خاندانش بخرد و براستى كه حبيب من و جدم رسول خدا(ص)به من خبر داده كه مالك اين امر(خلافت)دوازده نفر امام و رهبر از خاندان و برگزيدگان او خواهند شد، و هيچ يك از ما(دوازده نفر)نيست جز آنكه مسموم گردد يا كشته شود.)

و به دنبال آن گفته: امام(ع)از منبر فرود آمد و دستور داد ابن ملجم را حاضر كنند او را به قتل رسانيد.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥


بازگشت امام حسن (ع) ‏به مدينه

با پايان گرفتن مراسم صلح و كناره‏گيرى امام حسن(ع)از حكومت، آن بزرگوار بار سفر خود را براى حركت‏به سوى حجاز بست و با خاندان و نزديكان خود به سمت مدينه حركت نمود، و به تقاضاى برخى از اهل كوفه نيز-مانند مسيب بن نجبة و ديگران-كه خواستار توقف آن حضرت در كوفه شدند پاسخ رد داد، و درخواستشان را نپذيرفت (1) و به مدينه آمد و تا هنگام شهادت آن حضرت، كه حدودا در سال پنجاه هجرت اتفاق افتاد، ده سال در مدينه سكونت فرمود.

و چنانچه از روايات استفاده مى‏شود، در اين مدت نيز يكى دو بار با معاويه و درباريان او مانند عمرو بن عاص و مغيرة بن شعبة و مروان حكم و ديگران ديدارهايى داشته و سخنانى از آن حضرت در برخورد با آنها نقل شده است، و در اين برخوردها و ديدارها چيزى كه همه جا به چشم مى‏خورد، عناد و دشمنى و اهانت و جسارت آنها به امام مجتبى(ع)است كه بوضوح و عيان نقل شده و گويا همه جا خود را موظف مى‏دانستند تا امام(ع)را در انظار مردم و در حضور ديگران تحقير نمايند.

و حتى اين شيوه ناپسند در هواداران آنها و بنى‏اميه نيز معمول بوده كه هر جا امام(ع)را ديدار مى‏كردند دشنامى داده و يا زخم زبانى به آن بزرگوار بزنند كه از آن جمله ابن شهرآشوب در كتاب مناقب از اسماعيل بن ابان روايت كرده كه روزى امام حسن(ع)در مسجد رسول خدا(ص)عبورش به جمعى از بنى اميه افتاد كه حلقه‏وار دور يكديگر نشسته بودند و چون آن بزرگواررا ديدار كردند به صورت تمسخر و ريشخند با سر و چشم آن حضرت را به يكديگر نشان داده و پوزخند زدند...

امام(ع)دو ركعت نماز خواند و سپس به آنها فرمود: من تمسخر و اشارت سر و چشم شما را ديدم، و به دنبال آن سخنانى فرمود كه خلاصه‏اش اين است كه هر مقدار شما حكومت و سلطنت كنيد ما دو برابر آن حكومت‏خواهيم كرد و به دنبال آن فرمود:

«و انا لنا كل فى سلطانكم و نشرب و نلبس و ننكح و نركب، و انتم لا تاكلون فى سلطاننا و لا تشربون و لا تنكحون‏»(و ما با آسايش در دوران حكومت‏شما زندگى روزمره خود را در خوراك و پوشاك و زن و مركب داريم، ولى شما در دوران حكومت ما چنين آسايشى در خوراك و زندگى خود نداريد.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱:۱٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥


صلح امام حسن (ع) و علل آن

با توضيحى كه ذيلا خواهد آمد و با توجه بدانچه گفته شد، براى امام حسن(ع)راهى جز پذيرفتن صلح و كناره‏گيرى از حكومت‏باقى نماند، و به همين جهت‏با شرايطى كه در ذيل خواهيد خواند، امام حسن(ع)پيشنهاد صلح را پذيرفت، و براى مدتى محدود حكومت را به معاويه واگذار فرمود.

با دقت در مواد صلحنامه براى هر خواننده بخوبى روشن مى‏شود كه امام(ع)در اين قرارداد هيچ گونه امتيازى به معاويه نداد...و حكومت او را به عنوان خلافت و زمامدارى بر مسلمانان به رسميت نشناخته...، بلكه خلافت را حق مسلم خود دانسته، و بطلان ادعاى معاويه را در اين باره به اثبات رسانده...

متن قرارداد و مواد صلحنامه

مخفى نماند كه روايت كاملى كه شامل تمامى مواد قرارداد و صلحنامه باشد ظاهرا به دست نيامده، و آنچه نقل شده و به طور پراكنده ومختلف در كتابها و روايات آمده، جمعا از پنج‏يا شش ماده تجاوز نمى‏كند...و بلكه در پاره‏اى از روايات مانند روايت طبرى آمده كه معاويه كاغذ سفيدى را مهر و امضا كرد و براى امام(ع)فرستاد و نوشت هر چه مى‏خواهى در آن بنويس كه مورد قبول من قرار خواهد گرفت (1) ...

اما در روايات ديگر به طور پراكنده موادى از قرارداد و صلحنامه ذكر شده كه از آن جمله است:

1.حكومت‏به معاويه واگذار مى‏شود بدين شرط كه به كتاب خدا و سنت پيغمبر (2) ص)و سيره خلفاى شايسته عمل كند. (3)

2.پس از معاويه حكومت متعلق به حسن است (4) و اگر براى او حادثه‏اى پيش آمد، متعلق به حسين (5) .و معاويه حق ندارد كسى را به جانشينى خود انتخاب كند.

3.معاويه بايد ناسزا به امير المؤمنين و لعنت‏بر او را در نمازها ترك كند (6) و على را جز به نيكى ياد ننمايد. (7) .مردم در هر گوشه از زمينهاى خدا-شام يا عراق يا يمن و يا حجاز-بايد در امن و امان باشند و سياه‏پوست و سرخ‏پوست از امنيت‏برخوردار باشند، و معاويه بايد لغزشهاى آنان را ناديده بگيرد و هيچ كس را بر خطاهاى گذشته‏اش مؤاخذه نكند، و مردم عراق را به كينه‏هاى گذشته نگيرد (8) .اصحاب على در هر نقطه‏اى كه هستند در امن و امان باشند، و كسى از شيعيان على مورد آزار واقع نشوند، و ياران على بر جان و مال و ناموس و فرزندانشان بيمناك نباشند، و كسى ايشان را تعقيب نكند و صدمه‏اى بر آنان وارد نسازد و حق هر حقدارى بدو برسد و هر آنچه در دست اصحاب على است از آنان بازگرفته نشود. (9) به قصد جان حسن بن على و برادرش حسين و هيچ يك از اهل بيت رسول خدا(ص)توطئه‏اى در نهان و آشكار نشود، و در هيچ يك از سرزمينهاى اسلام، ارعاب و تهديدى نسبت‏به آنان انجام نگيرد. (10)

5.معاويه نه حق دارد خود را امير المؤمنين بنامد، و نه اينكه شهادتى نزد حسن بن على اقامه كند... (11) در اينجا ماده ديگرى نيز در برخى از روايات ذكر شده به اين مضمون: بيت المال كوفه كه موجودى آن پنج ميليون درهم است مستثنى است و تسليم حكومت نمى‏شود، و معاويه بايد هر سال دو ميليون درهم براى حسن بفرستد، و بنى هاشم را از بخششها و هديه‏ها بر بنى اميه امتياز دهد، و يك ميليون درهم در ميان بازماندگان شهدايى كه در ركاب امير المؤمنين در جنگهاى جمل و صفين كشته شده‏اند، تقسيم كند، و اينها همه بايد از محل خراج دارابجرد (12) تاديه شود. (13)

اما برخى از نويسندگان در صحت آن ترديد كرده و آن را ساخته و پرداخته دست امويان و عباسيان دانسته‏اند كه پيوسته در صدد ضربه‏زدن به مقام و شخصيت‏خاندان رسول خدا(ص)و بخصوص امام حسن(ع)بودند كه فرزندانش پيوسته در برابر عباسيان قيام مى‏كردند و مزاحم حكومت آنان بودند، و وجود چنين ماده‏اى را در قرارداد صلح مخالف شان و مقام امام حسن(ع)مى‏دانند (14) ، و الله اعلم.به هر صورت از ابن قتيبه نقل شده است كه در پايان قرارداد، عبد الله بن عامر-فرستاده معاويه-قيود و شروط حسن(ع)را به همان صورتى كه آن حضرت بدو گفته بود براى معاويه نوشت و فرستاد، و معاويه همه آنها را به خط خود در ورقه‏اى نوشت و مهر كرد، و پيمانهاى مؤكد و سوگندهاى شديد بر آن افزود، و همه سران شام را بر آن گواه گرفت، و آن را براى نماينده خودعبد الله فرستاد و او آن را به حسن(ع)تسليم كرد. (15)

ديگر مورخان، جمله‏اى را كه معاويه در پايان قرارداد نوشته و با خدا بر وفاى بدان، عهد و ميثاق بسته، چنين آورده‏اند: «به عهد و ميثاق خدايى و به هر آنچه خداوند مردم را بر وفاى بدان مجبور ساخته، در ذمه معاوية بن ابى سفيان است كه به مواد اين قرارداد عمل كند». (16)

و اين قرارداد بنا بر صحيحترين روايات، در نيمه جمادى الاولى سال 41 هجرى به امضا رسيد. (17)

روايات ديگرى از امام حسن(ع)در انگيزه صلح

1.شيخ صدوق(ره)در كتاب علل الشرايع به سند خود از ابى سعيد عقيصا روايت كرده كه وقتى به نزد امام حسن(ع)رفت و به آن حضرت عرض كرد: اى فرزند رسول خدا چرا با اينكه مى‏دانستى حق با شماست‏با معاويه گمراه و ستمگر صلح كردى؟

امام(ع)در پاسخ فرمود: «يا ابا سعيد الست‏حجة الله تعالى ذكره على خلقه، و اماما عليهم بعد ابي عليه السلام؟قلت: بلى!

قال: الست الذى قال رسول الله(ص)لي و لاخى: الحسن و الحسين امامان قاما او قعدا؟ قلت: بلى!

قال: فانا اذن امام لو قمت و انا امام اذا قعدت يا با سعيد علة مصالحتي لمعاوية علة مصالحة رسول الله(ص)لبني ضمرة و بني اشجع، و لاهل مكة حين انصرف من الحديبية، اولئك كفار بالتنزيل و معاوية و اصحابه كفار بالتاويل، يا با سعيد اذا كنت اماما من قبل الله تعالى ذكره لم يجب ان يسفه رايي فيما اتيته من مهادنة او محاربة، و ان كان وجه الحكمة فيما اتيته ملتبسا.

الا ترى الخضر(ع)لما خرق السفينة و قتل الغلام و اقام الجدار سخط موسى(ع)فعله، لاشتباه وجه الحكمة عليه حتى اخبره فرضي، هكذا انا سخطتم علي بجهلكم بوجه الحكمة فيه، و لولا ما اتيت لما ترك من شيعتنا على وجه الارض احد الا قتل‏» (18)

(اى ابا سعيد آيا من حجت‏خداى تعالى بر خلق او و امام و رهبر آنها پس از پدرم(ع) نيستم!گفتم: چرا!

فرمود: آيا من نيستم كه رسول خدا(ص)درباره من و برادرم حسين فرمود: «حسن و حسين(ع)هر دو امام هستند، چه قيام كنند و چه قعود؟گفتم: چرا!

فرمود: پس من اكنون امام و رهبرم چه قيام كنم و چه نكنم.اى ابا سعيد علت مصالحه من با معاويه همان علت مصالحه‏اى است كه رسول خدا(ص)با بنى ضمرة و بنى اشجع و مردم مكه در بازگشت از حديبية كرد، آنان كافر بودند به تنزيل(و ظاهر صريح آيات) قرآن، و معاويه و اصحاب او كافرند به تاويل(و باطن آيات)قرآن، اى ابا سعيد وقتى من از جانب خداى تعالى امام هستم نمى‏توان مرا در كارى كه كرده‏ام چه صلح‏و چه جنگ تخطئه كرد، اگر چه سر كارى كه كرده‏ام براى ديگران روشن و آشكار نباشد.

آيا خضر را نديدى كه وقتى آن كشتى را سوراخ كرد، و آن پسر را كشت، و آن ديوار را بر پا داشت، كار او مورد اعتراض موسى(ع)قرار گرفت چون سر آن را نمى‏دانست، تا وقتى كه علت را به او گفت راضى گشت، و همين گونه است كار من كه شما به خاطر اينكه سر كار ما را نمى‏دانيد مرا هدف اعتراض قرار داده‏ايد، در صورتى كه اگر اين كار را نمى‏كردم احدى از شيعيان ما بر روى زمين باقى نمى‏ماند، و همه را مى‏كشتند.)

و نظير همين علت در روايت ديگرى نيز كه طبرسى(ره)در احتجاج (19) از آن حضرت نقل كرده، آمده است.

2.زيد بن وهب جهنى گويد: هنگامى كه امام حسن را خنجر زدند و در مدائن بسترى و دردمند بود، به نزد آن حضرت رفته و گفتم: چه تصميمى دارى كه مردم متحير و سرگردان‏اند؟حضرت در پاسخ من چنين فرمود:

«ارى و الله معاوية خيرا لي من هؤلاء.يزعمون انهم لي شيعة ابتغوا قتلي و انتهبوا ثقلي، و اخذوا مالي، و الله لان آخذ من معاوية عهدا احقن به دمي و آمن به في اهلي خير من ان يقتلوني فتضيع اهل بيتي و اهلي، و الله لو قاتلت معاوية لاخذوا بعنقي حتى يدفعوني اليه سلما.

فو الله لان اسالمه و انا عزيز خير من ان يقتلني و انا اسيره او يمن علي فتكون سبة على بني هاشم الى آخر الدهر، و معاوية لا يزال يمن بها و عقبه على الحي منا و الميت...» (20)

(من به خدا معاويه را براى خودم بهتر از اينان مى‏دانم كه خيال مى‏كنندشيعه من هستند و نقشه قتل مرا مى‏كشند، و اثاثيه مرا غارت كرده و مالم را مى‏برند، به خدا سوگند اگر من از معاويه پيمانى بگيرم كه خونم را حفظ كنم و در ميان خاندانم در امان باشم، بهتر است از اينكه اينان مرا بكشند و خانواده و خاندانم تباه گردند، به خدا سوگند اگر با معاويه بجنگم هم اينان(كه ادعاى شيعه‏گرى مرا مى‏كنند)گردنم را گرفته و تسليم معاويه‏ام خواهند كرد.

به خدا سوگند اگر من با او مسالمت كنم در حالى كه عزيز و محترم هستم، بهتر است كه مرا بكشد در حالى كه اسير او باشم و يا بر من منت نهاده(و آزادم كند)و تا روز قيامت ننگى براى بنى هاشم باشد، و پيوسته معاويه و دودمانش بر زنده و مرده ما نت‏بگذارند.)

3.سليم بن قيس هلالى روايت كرده كه چون معاويه به كوفه آمد، امام حسن(ع)در حضور او برخاسته و بر فراز منبر رفت، و پس از حمد و ثناى الهى فرمود:

«ايها الناس ان معاوية زعم انى رايته للخلافة اهلا، و لم ار نفسى لها اهلا، و كذب معاوية انا اولى الناس بالناس فى كتاب الله و على لسان نبى الله، فاقسم بالله لو ان الناس بايعونى و اطاعونى و نصرونى لاعطتهم السماء قطرها، و الارض بركتها، و لما طمعت فيها يا معاوية، و قد قال رسول الله(ص): ما ولت امة امرها رجلا قط و فيهم من هو اعلم منه الا لم يزل امرهم يذهب سفالا، حتى يرجعوا الى ملة عبدة العجل. ..» (21)

(اى مردم معاويه چنين پنداشته كه من او را شايسته خلافت مى‏دانم و خود را شايسته نمى‏دانم، ولى معاويه دروغ پنداشته، من از هر كس نسبت‏به مردم و رهبرى آنها شايسته‏ترم هم در كتاب خدا و هم از زبان پيغمبر خدا، سوگند به خدا مى‏خورم كه اگر مردم با من بيعت مى‏كردند و فرمانبرداريم كرده و ياريم مى‏نمودند، آسمان باران خود را به ايشان مى‏داد، و زمين‏بركت‏خود را، و تو اى معاويه هيچ گاه در حكومت طمع نمى‏كردى، در صورتى كه پيغمبر خدا(ص)فرمود: هيچ گاه مردى-با اينكه داناتر از او در ميان مردم باشد-سرپرستى ملتى را به عهده نمى‏گيرد جز آنكه كار آنها رو به پستى گرايد تا آنجا كه به آيين گوساله‏پرستى باز گردند.)

4.علامه قندوزى از علماى اهل سنت در كتاب ينابيع المودة از آن حضرت روايت كرده كه درباره علت صلح با معاويه سخنرانى كرده، چنين فرمود:

«ايها الناس قد علمتم ان الله جل ذكره و عز اسمه هداكم بجدى و انقذ كم من الضلالة، و خلصكم من الجهالة، و اعزكم به بعد الذلة، و كثركم به بعد القلة، و ان معاوية نازعنى حقا هولى دونه، فنظرت لصلاح الامة و قطع الفتنة و قد كنتم بايعتمونى على ان تسالموا من سالمنى و تحاربوا من حاربنى، فرايت ان اسالم معاوية و اضع الحرب بينى و بينه، و قد صالحته و رايت ان حقن الدماء خير من سفكها و لم ارد بذلك الا صلاحكم و بقائكم‏«و ان ادري لعله فتنة لكم و متاع الى حين‏» (22)

(اى مردم بخوبى دانسته‏ايد كه خداى بزرگ شما را به وسيله جد من(ص)هدايت فرمود، و از گمراهى نجات داد، و از نادانى و جهالت رهانيد، و پس از خوارى عزيزتان كرد و بعد از قلت و كمى عددتان بسيار كرد، و همانا معاويه درباره حقى كه مخصوص به من ست‏با من به منازعه برخاسته و من صلاح امت و قطع فتنه را در نظر گرفتم و شما هم با من بيعت كرديد تا با هر كس كه من مسالمت كردم مسالمت كنيد، و با هر كس جنگيدم بجنگيد، و من چنان ديدم كه با معاويه به مسالمت رفتار كنم و آتش بس برقرار سازم و با او مصالحه كنم، و چنان ديدم كه جلوگيرى از خونريزى بهتر است، و منظورى از اين كار جز خيرخواهى و بقاى شما ندارم‏«و اگر چه من مى‏دانم شايد براى شما آزمايش و بهره‏اى است تا مدتى معين‏».)

و نظير همين علت در روايات ديگرى نيز كه از آن حضرت نقل شده آمده است مانند روايت مرحوم اربلى در كشف الغمة كه به سند خود از جبير بن نضير از پدرش از امام حسن(ع)روايت كرده كه فرمود:

«كانت جماجم العرب بيدى، يسالمون من سالمت، و يحاربون من حاربت فتركتها ابتغاء وجه الله، و حقن دماء المسلمين‏» (23)

(براستى كه جمجمه‏هاى عرب به دست من بود كه صلح كنند با هر كس كه من صلح مى‏كردم و مى‏جنگيدند با هر كس كه من مى‏جنگيدم، ولى من به خاطر رضاى خدا و حفظ خون مسلمانان آن را رها كردم.)

5.و در روايتى كه از سيد مرتضى(ره)نقل شده آمده است كه پس ازماجراى صلح، حجر بن عدى به نزد آن حضرت آمده و به آن حضرت اعتراض كرده گفت: «سودت وجوه المؤمنين‏»؟(روى مؤمنان را سياه كردى؟)

امام(ع)در پاسخش فرمود: «ما كل احد يحب ما تحب و لا رايه كرايك، و انما فعلت ما فعلت ابقاءا عليكم‏»(اين طور نيست كه همه افراد چيزى را كه تو مى‏خواهى بخواهند و يا مثل تو فكر كنند، و من كارى را كه انجام دادم جز به خاطر حفظ جان و ابقاى شما نبود.)

و به دنبال آن اين حديث را نيز روايت كرده كه پس از ماجراى صلح، شيعيان آن حضرت به عنوان اعتراض و تاسف به نزد آن حضرت آمده و سخنانى اظهار كردند، و از آن جمله سليمان بن صرد خزاعى بود كه در اين خصوص چنين گفت:

«ما ينقضي تعجبنا من بيعتك معاوية، و معك اربعون الف مقاتل من اهل الكوفة، كلهم ياخذ العطاء، و هم على ابواب منازلهم، و معهم مثلهم من ابنائهم و اتباعهم، سوى شيعتك من اهل البصرة و الحجاز.

ثم لم تاخذ لنفسك ثقة في العقد، و لا حظا من العطية، فلو كنت اذ فعلت ما فعلت اشهدت على معاوية وجوه اهل المشرق و المغرب، و كتبت عليه كتابا بان الامر لك بعده، كان الامر علينا ايسر، و لكنه اعطاك شيئا بينك و بينه لم يف به، ثم لم يلبث ان قال على رؤس الاشهاد: «اني كنت‏شرطت‏شروطا و وعدت عداة ارادة لاطفاء نار الحرب، و مداراة لقطع الفتنة، فلما ان جمع الله لنا الكلم و الالفة فان ذلك تحت قدمي‏»و الله ما عنى بذلك غيرك، و ما اراد الا ما كان بينك و بينه، و قد نقض!؟

فاذا شئت فاعد الحرب خدعة، و ائذن لي في تقدمك الى الكوفة، فاخرج عنها عامله و اظهر خلعه، و تنبذ اليه على سواء، ان الله لا يحب الخائنين، و تكلم الباقون بمثل كلام سليمان‏»!

(هيچ گاه تعجب ما از اينكه با معاويه مصالحه كردى از بين نمى‏رود، با اينكه چهل هزار جنگجو از مردم كوفه با تو بودند كه همگى حقوق بگيربيت المال هستند، و به همين مقدار فرزندان و همراهانشان بودند، صرف نظر از شيعيان شما از مردم بصره و حجاز.

از اين گذشته شما براى خود تعهدى از وى در قرارداد نگرفتى و بهره‏اى از عطا و مستمرى قرار ندادى، و اگر اين كار را مى‏خواستى انجام دهى خوب بود بزرگان شرق و غرب(كوفه و شام)را بر معاويه گواهى مى‏گرفتى و نامه‏اى در اين باره مى‏نوشتى كه حكومت پس از او مخصوص شما باشد تا كار بر ما آسانتر باشد، ولى تو با او تعهدى كرده‏اى كه بدان وفا نخواهد كرد، و علنا در برابر همه مردم گفت: من شرطهايى كرده‏ام و وعده‏هايى دادم كه منظورم خاموش كردن آتش جنگ و قطع فتنه بود و اكنون كه كار بر وفق مراد ما گرديد، همه آن شرطها زير پاى من است، و منظورش از آن شرطها به خدا سوگند همانهايى است كه با تو كرده و بدين ترتيب پيمان خود را شكسته.

پس اگر بخواهى مى‏توانى جنگ را بى‏خبر و ناگهانى دوباره شروع كنى، و اجازه بده من پيشاپيش شما به كوفه رفته و فرماندار معاويه را از آنجا بيرون كرده و خلع كنم. ..!؟

شيعيان ديگر آن حضرت نيز همگى سخنان سليمان را تاييد كردند!)

امام(ع)در پاسخ او اظهار داشت:

«انتم شيعتنا و اهل مودتنا فلو كنت‏بالحزم فى امر الدنيا اعمل، و لسلطانها اركض و انصب، ما كان معاوية باباس منى باسا، و لا اشد شكيمة و لا امضى عزيمة و لكنى ارى غير ما رايتم، و ما اردت بما فعلت الا حقن الدماء فارضوا بقضاء الله، و سلموا لامره، و الزموا بيوتكم و امسكوا» (24)

(شما شيعيان ما و اهل مودت و علاقه‏مند به ما هستيد، و اگر من براى دنيا كار مى‏كردم و در سلطه‏جويى و رياست دنيا بيشتر كوشش و تلاش داشتم هيچ گاه معاويه از من نيرومندتر و نستوه‏تر و مصمم‏تر نبود، ولى من‏چيز ديگرى جز آنچه شما مى‏بينيد مى‏بينم، و در آنچه انجام دادم نظرى جز جلوگيرى از خونريزى نداشتم، پس به قضاى الهى راضى باشيد، و در برابر فرمان او تسليم و فرمانبردار، و ملازم خانه‏هاى خود باشيد، و خويشتندارى كنيد.)

يك بررسى اجمالى در سخنان امام(ع)به منظور اطلاع از علل واگذارى حكوم
ت

همان‏گونه كه قبلا گفتيم، درباره علل و انگيزه‏هاى صلح امام(ع)با معاويه و كناره‏گيرى از حكومت‏سخن بسيار گفته‏اند و كتابهاى متعددى نوشته و تاليف كرده‏اند، و به نظر نگارنده همه قلمفرسايى‏ها و تاليفات-در عين اينكه بسيار ارزنده و محققانه است-از سخنان خود امام حسن(ع)و يا امامان ديگر در رواياتى كه از ايشان نقل شده ريشه گرفته، و خود آن بزرگواران علل و انگيزه‏هاى آن را به اجمال و تفصيل در سخنان خود بيان فرموده‏اند كه ما به همين منظور بيشتر اين روايات را براى شما نقل كرديم، و اكنون به بررسى آنها مى‏پردازيم.

وظيفه الهى

در قسمتى از اين روايات به طور سربسته و اجمال، علت اين كار امام(ع)را وظيفه الهى آن حضرت كه از طرف خداى متعال به انجام آن مامور شده بود ذكر كرده‏اند، و ما را از كاوش بيشتر در اين باره بازداشته‏اند، و اين مطلب نيز با تعبيرهاى گوناگونى بيان شده كه از آن جمله است روايت ابى سعيد عقيصا كه در صفحات قبل با ترجمه‏اش ذكر شد. (25)

البته در ذيل آن حديث‏يك اشاره اجمالى نيز به حكمت اين كار شده، كه همان سخن امام(ع)است كه فرمود: «و لولا ما اتيت لما ترك من شيعتنا على وجه الارض احد الا قتل‏»!

(اگر من اين كار را نمى‏كردم، احدى از شيعيان ما در روى زمين باقى نمى‏ماند و همگى كشته مى‏شدند...)

و اين سخن اگر چه احتياج به شرح و توضيح دارد-چنانكه در صفحات آينده انشاء الله تعالى توضيح خواهيم داد-ولى همين يك جمله كوتاه، علت و حكمت كار را به صورت اجمال و اشاره بيان كرده است.

و روايت زير را نيز كه در باب‏«ان الائمة(ع)لم يفعلوا شيئا الا بعهد من الله عز و جل و امر منه لا يتجاوزونه‏»در كتاب شريف اصول كافى وارد شده، مى‏توان از همين روايات دانست كه مرحوم كلينى به سند خود از معاذ بن كثير از امام صادق(ع) روايت كرده كه فرمود:

«ان الوصية نزلت من السماء على محمد كتابا، لم ينزل على محمد(ص)كتاب مختوم الا الوصية فقال جبرئيل(ع): يا محمد هذه وصيتك في امتك عند اهل بيتك، فقال رسول الله(ص) اي اهل بيتي يا جبرئيل؟قال: نجيب الله منهم و ذريته، ليرثك علم النبوة كما ورثه ابراهيم(ع)و ميراثه لعلى(ع)و ذريتك من صلبه و كان عليها خواتيم، قال ففتح علي(ع) الخاتم الاول و مضى لما فيها ثم فتح الحسن(ع)الخاتم الثاني و مضى لما امر به فيها، فلما توفى الحسن و مضى فتح الحسين(ع)الخاتم الثالث فوجد فيها ان قاتل فاقتل و تقتل و اخرج باقوام للشهادة لا شهادة لهم الا معك، قال: ففعل(ع)، فلما مضى دفعها الى علي بن الحسين(ع)قبل ذلك، ففتح الخاتم الرابع فوجد فيها ان اصمت...»

(براستى كه وصيت‏به صورت كتابى از آسمان بر محمد(ص)نازل گرديد، و نامه مهر شده‏اى جز وصيت‏بر آن حضرت نازل نشد، و جبرئيل عرض كرد: اى محمد اين است وصيت تو در امتت كه نزد خاندان تو خواهد بود.رسول خدا(ص)فرمود: اى جبرئيل كدام خاندانم؟عرض كرد: برگزيدگان خدا از آنها و دودمانشان.تا علم نبوت را از تو ارث برند همان گونه كه ابراهيم به ارث نهاد، و اين ميراث از على و فرزندان صلبى اوست.براستى وصيت را مهرهايى بود، پس على(ع)مهر اول را گشود و هر چه در آن بود بر طبق آن عمل كرد، سپس حسن(ع)مهر دوم را گشود و هر چه در آن بود بدان عمل كرد، و چون حسن(ع)از دنيا رفت، حسين(ع)مهر سوم را گشود و ديد در آن دستور خروج و كشتن و كشته شدن بود و نوشته بود كه مردمى را براى شهادت با خود ببر كه جز به همراه تو شهادتى براى آنها نيست و آن حضرت اين كار را كرد، و چون او از دنيا رفت آن وصيت را قبل از شهادت به على بن الحسين(ع)داد، و او مهر چهارم را گشود و در آن ديد كه نوشته است‏سكوت كن...)

و نظير اين روايت، روايات ديگرى نيز در همان باب از امام صادق(ع)نقل شده است.

و شايد بتوان اين روايت مشهور را نيز كه قبلا در بخش نخست ذكر كرديم از همين دسته به حساب آورد كه رسول خدا درباره امام حسن(ع)فرمود:

«ان ابنى هذا سيد و سيصلح الله على يديه بين فئتين عظيمتين‏» (26)

و به نظر مى‏رسد كه دانشمندان و علماى بزرگوار ما نيز مانند مرحوم سيد مرتضى و سيد بن طاووس كه مسئله عصمت امام(ع)را در اينجا عنوان كرده‏اند همين باشد كه گفته‏اند:

«قد ثبت انه الامام المعصوم المؤيد الموفق بالحجج الظاهرة و الادلة القاهرة، فلا بد من التسليم لجميع افعاله و حملها على الصحة، و ان كان فيها ما لا يعرف وجهه على التفصيل، او كان له ظاهر ربما نفرت النفس عنه‏» (27)

(اين مطلب ثابت است كه آن حضرت امام معصوم بوده و به حجتهاى ظاهرى و دليلهاى محكم موفق و مؤيد بوده، و بناچار ديگران بايد در برابر همه كارهائى كه انجام داده تسليم باشند و آنها را حمل بر صحت كنند، اگر چه در آنها كارهائى ديده شود كه دليل تفصيلى آن معلوم نباشد يا در ظاهر مورد تنفر نفوس قرار گيرد.)

و خلاصه اين جواب آن است كه امام حسن(ع)امام معصوم و مفترض الطاعة بود، مانند امامان معصوم ديگر كه هر چه انجام مى‏دادند طبق دستور الهى و وظيفه تعيين شده از طرف خداى متعال بوده، و حكمت آنها ممكن است‏براى ما-و شايد گاهى براى خود آن بزرگواران نيز-مخفى و پنهان بوده...

چنانكه جد بزرگوارش در حديبيه با مشركين صلح كرد، و حكمت اين كار بخصوص در آن روز-يعنى در روز امضاى پيمان صلح در حديبيه-براى بسيارى از مردم و همراهان رسول خدا(ص)آشكار نبود، و به همين جهت‏بسيارى از آنها از صلح رسول خدا(ص)در آن روز دلگير و ناراحت‏شدند، و حتى برخى زبان به اعتراض گشوده و علنا مخالفت‏خود را با صلح حديبيه اظهار كردند، همان گونه كه در تاريخ ضبط شده...

و اين پنهان بودن حكمتهاى دستورات الهى براى مردم-حتى براى پيمبران و امامان نيز-تازگى ندارد، و نمونه‏اش داستان موسى و خضر است كه چون خضر پيغمبر آن كشتى را سوراخ كرد، و آن كودك را به قتل رسانيد به شرحى كه در قرآن كريم (28) و تاريخ نقل شده-مورد اعتراض پيغمبرى چون‏موساى كليم الله قرار گرفت...و اين به همان خاطر بود كه از حكمت و سر اينكارها اطلاع نداشت و بعدا كه مطلع گرديد قانع شد...

و درباره صلح امام حسن(ع)نيز بايد گفت: حكمت عمل آن امام معصوم و مظلوم براى بسيارى از مردم آن زمان و برخى از مردمان ديگرى كه بعدها آمدند و با نظرى سطحى بدان نگريسته و يا تحت تاثير اغراض پليد و تبليغات مغرضانه و مسموم دشمنان اين خاندان قرار گرفته و حاضر نبودند با ديده واقع بينانه و بى‏طرفانه به حوادث گذشته اسلام نظر كنند پوشيده ماند، ولى جريانات بعدى و حوادثى كه به دنبال اين صلح به دست معاويه و دودمان ننگين او و خاندان كثيف اموى در اسلام به وقوع پيوست‏سر اين عمل قهرمانانه امام(ع)را آشكار ساخت، و بخوبى روشن ساخت كه در آن مقطع تاريخى براى هر امامى كه با چهره سالوسانه معاويه مواجه مى‏شد، و در برابر پيشنهاد صلح چنين حاكم قدرتمند و بظاهر مسلمانى قرار مى‏گرفت...-و شرايط ديگرى كه در كار بود و در صفحات آينده شمه‏اى از آن را خواهيد خواند...-چاره‏اى جز كناره‏گيرى از حكومت و صلح با او، و نظاره كردن و خون دل خوردن نداشت...

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥

خطبه امام حسن (ع) پس از شهادت پدر

عموم راويان حديث و مورخين نوشته‏اند شبى كه امير المؤمنين(ع)به شهادت رسيد و حسنين(ع)جنازه پدر را دفن كردند، فرداى آن شب امام مجتبى(ع)به مسجد رفت و براى مردم سخنرانى كرد، و طبق روايت امالى صدوق سخنرانى آن حضرت اين گونه بود كه پس از حمد و ثناى الهى فرمود:

«ايها الناس فى هذه الليلة نزل القرآن، و فى هذه الليلة، رفع عيسى بن مريم، و فى هذه الليلة قتل يوشع بن نون، و فى هذه الليلة مات ابى امير المؤمنين(ع)، و الله لا يسبق ابى احد كان قبله من الاوصياء الى الجنة، و لا من يكون بعده، و ان كان رسول الله(ص) ليبعثه فى السرية فيقاتل جبرئيل عن يمينه و ميكائيل عن يساره و ما ترك صفراء و لا بيضاء الا سبعماة درهم فضلت من عطائه كان يجمعها ليشترى بها خادما لاهله‏» (1)

(اى مردم در اين شب قرآن نازل شد، و در اين شب عيسى بن مريم را به آسمان بردند، و در اين شب يوشع بن نون كشته شد، و در اين شب پدرم امير المؤمنين(ع)از اين جهان رحلت كرد، به خدا سوگند هيچ يك از اوصيا بر پدرم در رفتن به بهشت پيشى نجسته، و نه هر كس كه پس از اوست، و اين گونه بود كه رسول خدا(ص)او را در هر ماموريت جنگى كه مى‏فرستاد جبرئيل در سمت راست او و ميكائيل در سمت چپ او مى‏جنگيدند و هيچ درهم و دينارى پس از خود به جاى نگذارد جز هفتصد درهم كه از جيره بيت المال او زياد و اضافه آمده بود و آن را جمع كرده بود تا خادمى براى خانواده خود خريدارى كند.)

و شيخ مفيد در ارشاد سخنرانى آن حضرت را اين گونه نقل كرده: «و روى ابو محنف لوط بن يحيى، قال: حدثنى اشعث‏بن سوار، عن ابى اسحق السبيعى و غيره، قالوا: خطب الحسن بن على(ع)في صبيحة الليلة التى قبض فيها امير المؤمنين(ع)فحمد الله و اثنى عليه و صلى على رسول الله(ص)ثم قال:

لقد قبض فى هذه الليلة رجل لم يسبقه الاولون بعمل و لا يدركه الآخرون بعمل لقد كان يجاهد من رسول الله فيقيه بنفسه، و كان رسول الله(ص)يوجهه برايته فيكنفه جبرئيل عن يمينه و ميكائيل عن شماله، و لا يرجع حتى يفتح الله على يديه.

و لقد توفى(ع)فى الليلة التى عرج فيها بعيسى بن مريم، و فيها قبض يوشع بن نون وصى موسى(ع)و ما خلف صفراء و لا بيضاء الا سبعماة درهم، فضلت عن عطائه اراد ان يبتاع بها خادما لاهله.

ثم خنقته العبرة فبكى و بكى الناس معه.

ثم قال: انا ابن البشير انا ابن النذير، انا ابن الداعى الى الله باذنه، انا ابن السراج المنير، انا من اهل بيت اذهب الله عنهم الرجس و طهرهم تطهيرا، انا من اهل بيت فرض الله مودتهم فى كتابه فقال تعالى: «قل لا اسئلكم عليه اجرا الا المودة فى القربى، و من يقترف حسنة نزد له فيها حسنا» (2) فالحسنة مودتنا اهل البيت‏» (3)

(ابو محنف(به سندش)از ابى اسحق سبيعى و ديگران روايت كرده كه گفتند: امام حسن(ع) در بامداد آن شبى كه امير المؤمنين(ع)در آن شب از دنيا رفت‏خطبه خواند، و حمد و ثناى خداى را به جاى آورد و بر رسول خدا(ص)درود فرستاد، آنگاه فرمود:

به حقيقت در اين شب مردى از دنيا رفت كه پيشينيان در كردار از او پيشى نجستند، و آيندگان نيز در كردار به او نرسند، همانا با رسول‏خدا(ص)جهاد كرد و با جان خويش از آن حضرت دفاع نمود، و رسول خدا(ص)او را با پرچم خود(به جنگها)فرستاد و(جبرئيل و ميكائيل)او را در ميان مى‏گرفتند، جبرئيل از سمت راستش، و ميكائيل از سمت چپ او، و باز نمى‏گشت تا به دست تواناى او خداوند(جنگ را)فتح كند.

و در شبى از دنيا رفت كه عيسى بن مريم در آن شب به آسمان بالا رفت، و يوشع بن نون وصى حضرت موسى(ع)در آن شب از دنيا رفت، و هيچ درهم و دينارى از خود به جاى نگذاشته جز هفتصد درهم كه آن هم از بهره‏اش(كه بيت المال داشت)زياد آمده، و مى‏خواست‏با آن پول براى خانواده خود خادمى خريدارى كند، (اين سخن را فرمود)سپس گريه گلويش را گرفت و گريست، مردم نيز با آن حضرت گريه كردند، آنگاه فرمود:

منم فرزند بشير(مژده دهنده به بهشت، يعنى رسول خدا(ص)كه از نامهاى آسمانى او بشير است) منم فرزند نذير(ترساننده از جهنم)منم فرزند آن كس كه به اذن پروردگار مردم را به سوى او مى‏خواند، منم پسر چراغ تابناك(هدايت)، من از خاندانى هستم كه خداى تعالى پليدى را از ايشان دور كرده و به خوبى پاكيزه‏شان فرموده، من از آن خاندانى هستم كه خداوند دوستى ايشان را در كتاب خويش(قرآن)فرض و واجب دانسته و فرموده است: «بگو نپرسم شما را بر آن مزدى جز دوستى در خويشاوندانم و آنكه فراهم كند نيكى را بيفزاييمش در آن نكويى را»پس نيكى در اين آيه دوستى ما خاندان است.

و نظير همين دو سخنرانى با مختصر اختلافى در بسيارى از كتابهاى اهل سنت نيز نقل شده كه هر كه خواهد مى‏تواند در ملحقات احقاق الحق بخواند.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥

وصيت امام حسن به برادرش حسين(ع)

وصيت

 

و اين هم وصيتى است كه از امالى شيخ(ره)نقل شده كه به برادرش امام حسين(ع) فرمود:

«هذا ما اوصى به الحسن بن على الى اخيه الحسين بن على: اوصى انه يشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له، و انه يعبده حق عبادته، لا شريك له فى الملك، و لا ولى له من الذل، و انه خلق كل شى‏ء فقدره تقديرا، و انه اولى من عبد، و احق من حمد، من اطاعه رشد، و من عصاه غوى، و من تاب اليه‏اهتدى.

فانى اوصيك يا حسين بمن خلفت من اهلى و ولدى و اهل بيتك ان تصفح عن مسيئهم، و تقبل من محسنهم، و تكون لهم خلفا و والدا، و ان تدفننى مع رسول الله صلى الله عليه و آله فانى احق به و ببيته، فان ابوا عليك فانشدك الله بالقرابة التى قرب الله عز و جل منك و الرحم الماسة من رسول الله صلى الله عليه و آله ان تهريق فى محجمة من دم، حتى نلقى رسول الله صلى الله عليه و آله فنختصم اليه و نخبره بما كان من الناس الينا بعده‏» ثم قبض(ع) (1)

(اين است آنچه وصيت مى‏كند بدان حسن بن على به برادرش حسين بن على: وصيت مى‏كند كه گواهى دهد معبودى جز خداى يكتا نيست كه شريك ندارد، او پرستش مى‏كند او را بدان جهت كه شايسته پرستش است، شريكى در سلطنت ندارد و سرپرستى از خوارى براى او نيست، و براستى كه هر چيزى را او آفريده و بخوبى و به طور كامل اندازه‏گيرى آن را مقدر فرموده، و شايسته‏ترين معبود، و سزاوارترين كسى است كه او را ستايش كنند، هر كه فرمانبردارى او كند راه رشد را يافته، و هر كس كه نافرمانيش كند به گمراهى و سرگشتگى افتاده و هر كس به سوى او بازگردد راهنمايى گشته است.

من تو را سفارش مى‏كنم اى حسين به بازماندگانم از خاندان و فرزندان و خانواده خودت كه از بدكارشان درگذرى، و از نيكوكارشان بپذيرى، و براى آنها جانشينى و پدرى مهربان باشى، و ديگر آنكه مرا با رسول خدا دفن كنى كه من به او و خانه او شايسته‏تر از ديگران هستم...

و اگر از اين كار مانع شدند و جلوگيرى كردند، من تو را به حق قرابت و نزديكى كه خدا براى تو قرار داده و قرابتى كه با رسول خدا دارى سوگندت مى‏دهم كه اجازه ندهى در اين راه به خاطر من به اندازه خونى‏كه از حجامت گرفته مى‏شود خون ريخته شود تا آنگاه كه رسول خدا(ص)را ديدار كنيم و شكايت‏خود به نزد او بريم، و آنچه از اين مردم پس از وى بر سر ما رفته به او گزارش كنيم...)

اين را فرمود و از دنيا رفت، درود خدا بر او باد.

و در روايت مفيد(ره)اينگونه است كه پس از جريان مسموم شدن خود فرمود:

«فاذا قضيت فغمضنى و غسلنى و كفنى و احملنى على سريرى الى قبر جدى رسول الله(ص)لا جدد به عهدا، ثم ردنى الى قبر جدتى فاطمة بنت اسد رضى الله عنها فادفنى هناك، و ستعلم يا ابن ام ان القوم يظنون انكم تريدون دفنى عند رسول الله(ص)فيجلبون فى ذلك، و يمنعونكم منه، و بالله اقسم عليك ان تهريق في امرى محجمة دم‏»(چون من از دنيا رفتم، چشم مرا بپوشان و مرا غسل ده و كنف نما، و بر تابوتم بنه و به سوى قبر جدم رسول خدا(ص)ببر تا ديدارى با او تازه كنم، سپس به سوى قبر جده‏ام فاطمة بنت اسد رضى الله عنها ببر و در آنجا دفنم كن، و زود است‏بدانى اى برادر كه مردم گمان كنند شما مى‏خواهيد مرا كنار رسول خدا(ص)به خاك بسپاريد، پس در اين باره گرد آيند و از شما جلوگيرى كنند، تو را به خدا سوگند دهم مبادا درباره من به اندازه شيشه حجامتى خون ريخته شود.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥

شدت علاقه رسول خدا(ص) به حسن و برادرش حسين(ع)

ولادت تا وفات پيامبر

چنانكه گفته شد، طبق روايات مشهور، امام حسن(ع)در نيمه رمضان سال سوم هجرت به دنيا آمد و تا روزى كه رسول خدا(ص)از دنيا رفت(بيست و هشتم صفر سال يازدهم) هفت‏سال و شش ماه از عمر شريف خود را در كنار جدش رسول خدا(ص)و دامان پر مهر آن بزرگوار گذراند.

و چنانكه از روايات استفاده مى‏شود، شايد بهترين دوران زندگى آن امام مظلوم همان چند سال بوده كه از هر جهت مورد محبت افراد خانواده و بخصوص جد بزرگوار خود قرار داشته است.

و حتى از برخى روايات استفاده مى‏شود كه محبت و علاقه رسول خدا نسبت‏به اين كودك و برادرش حسين(ع)از حد عادى گذشته و بيش از حد معمول بود.

ترمذى و نسائى در كتابهاى صحيح خود روايت كرده‏اند كه روزى رسول خدا(ص)در منبر سخنرانى مى‏فرمود كه حسن و حسين(ع)در حالى كه هر دو پيراهن سرخ بر تن داشتند آمدند و هم چنان افتان و خيزان به جلو مى‏آمدند، رسول خدا(ص)كه چنان ديد سخن خود را قطع كرده، از منبر به زير آمد و آن دو را بغل كرده و پيش روى خود نهاد و فرمود:

«صدق الله اذ يقول: «انما اموالكم و اولادكم فتنة‏»لقد نظرت الى هذين‏الصبيين و هما يمشيان و يعثران فلم اصبر حتى قطعت‏حديثى و رفعتهما» (1)

(خدا راست گفته كه مى‏فرمايد: «جز اين نيست كه دارايى‏ها و فرزندان شما فتنه هستند.»من به اين دو پسرك نگاه كردم و ديدم كه راه مى‏روند و مى‏افتند، خوددارى نتوانستم تا اينكه سخنم را قطع كرده و آن دو را برداشتم.)

و در خصوص امام حسن(ع)

«روى البراء بن عازب قال‏«رايت النبى-صلى الله عليه و آله-و الحسن على عاتقه يقول: اللهم انى احبه فاحبه‏» (2)

(براء بن عازب روايت كرده گويد: «پيغمبر(ص)را ديدم كه حسن را بر شانه خود داشت و مى‏فرمود: خدايا من او را دوست دارم تو هم او را دوست‏بدار.»)

زهير بن اقمر گويد: پس از داستان شهادت امير المؤمنين(ع)هنگامى كه فرزندش حسن بن على(ع)سخنرانى مى‏كرد، مردى گندم گون و بلند قامت از قبيله ازد برخاست و گفت:

«لقد رايت رسول الله واضعه فى حبوته يقول: من احبنى فليحبه فليبلغ الشاهد الغائب و لولا عزمة من رسول الله(ص)ما حدثتكم‏» (3)

(براستى كه رسول خدا(ص)را ديدم حسن را بر گردن خود سوار كرده بود و مى‏فرمود: هر كس مرا دوست دارد، بايد او را دوست‏بدارد، هر كه حاضر است اين گفتار را به آنكه غايب است‏برساند، و اگر اين دستورصريح رسول خدا نبود، من براى شما آن را نمى‏گفتم.)

و از عايشه روايت‏شده كه گويد:

«ان النبى-صلى الله عليه و آله-كان ياخذ حسنا فيضمه اليه ثم يقول: اللهم ان هذا ابنى و انا احبه فاحبه، و احب من يحبه‏» (4)

(براستى كه رسم پيغمبر(ص)چنان بود كه حسن را مى‏گرفت و به خود مى‏چسباند، سپس مى‏گفت: خدايا اين پسر من است و من او را دوست مى‏دارم، پس او را دوست‏بدار و هر كس او را دوست مى‏دارد دوست‏بدار.)

و از كشف الغمة مرحوم اربلى و بيش از بيست كتاب از كتابهاى اهل سنت نقل شده كه ابو هريره گفته است: من هيچ گاه حسن را نديدم، جز آنكه اشكانم جارى شده، و جهت آن اين است كه روزى او را ديدم كه آمد و مى‏دويد تا اينكه در دامان رسول خدا(ص)نشست.

وى دنباله حديث را ادامه داده چنين گفت:

«...و رسول الله يفتح فمه ثم يدخل فمه و يقول: اللهم انى احبه، و احب من يحبه-يقولها ثلاث مرات‏» (5)

(در آن حال رسول خدا(ص)دهان خود را باز كرده و در دهان حسن برد و مى‏گفت: خدايا من او را دوست دارم و هر كه او را دوست مى‏دارد نيز دوست مى‏دارم-سه بار اين سخن را گفت.)

دو گل خوشبو و«ريحانه‏»رسول خدا

و اين محبت تا بدان جا رسيده بود كه آن دو كودك را ريحانه(و گل خوشبوى خود) مى‏خواند، و به اين مضمون نيز روايت زيادى در كتابهاى شيعه و اهل سنت آمده، مانند اين حديث كه از ابو ايوب انصارى و يا سعد بن ابى وقاص[اين ترديد در خود حديث است] نقل شده كه گفته است:

«دخلت على رسول الله-صلى الله عليه و آله-و الحسن و الحسين رضى الله عنهما يلعبان بين يديه و فى حجره، فقلت: يا رسول الله اتحبهما؟قال: و كيف لا احبهما و هما ريحانتاى من الدنيا، اشمهما» (6)

(من به نزد رسول خدا(ص)رفتم و حسن و حسين رضى الله عنهما در كنار او و پيش روى آن حضرت بازى مى‏كردند.من عرض كردم: اى رسول خدا آيا ايشان را دوست دارى؟فرمود: چگونه دوست ندارم ايشان را كه آن دو، گلهاى خوشبوى من از دنيا هستند، و من آن دو را مى‏بويم.)

و در حديث ديگرى كه از ابو بكر نقل شده اين گونه است كه گويد:

«رايت الحسن و الحسين يثبان على ظهر رسول الله و هو يصلى فيمسكهما بيده حتى يرفع صلبه و يقومان على الارض، فلما انصرف اجلسهما فى حجره و مسح رؤسهما ثم قال: ان ابنى هذين ريحانتاى من الدنيا» (7)

(حسن و حسين را ديدم در حالى كه رسول خدا(ص)نماز مى‏خواند بر پشت آن حضرت مى‏پريدند و رسول خدا(ص)نماز مى‏خواند، رسول خدا(ص)آن دو را با دست‏خود نگه مى‏داشت تا برخيزد و پشت آن حضرت راست‏شده و آن دو كودك براحتى روى زمين بايستند، و چون نمازش به پايان رسيد، آن دو را در دامان خود نشانيد و دست‏بر سرشان‏كشيد، سپس فرمود: اين دو پسر من دو گل خوشبوى من از دنيا هستند.)

و در حديث ديگرى است كه رسول خدا(ص)فرمود:

«الولد ريحانة، و ريحانتى الحسن و الحسين‏» (8)

(فرزند گل خوشبوست، و گل خوشبوى من حسن و حسين هستند.)

و از ذخاير العقباى محب الدين طبرى از سعيد بن راشد روايت‏شده كه گويد:

«جاء الحسن و الحسين يسعيان الى رسول الله-صلى الله عليه و آله-فاخذ احد هما فضمه الى ابطه، و اخذ الآخر فضمه الى ابطه الاخرى و قال: هذان ريحانتاى من الدنيا» (9)

(حسن و حسين آمدند و به طرف رسول خدا(ص)مى‏دويدند، حضرت يكى از آن دو را گرفت و در بغل خود چسبانيد، و آن ديگرى را گرفت و در بغل ديگر خود چسبانيد و فرمود: اين دو، گلهاى خوشبوى من از دنيا هستند.)

و از كتاب مقتل خوارزمى از جابر بن عبد الله انصارى روايت‏شده كه گويد: از رسول خدا(ص)شنيدم كه سه روز پيش از رحلت‏خود به على(ع)مى‏فرمود:

«سلام الله عليك ابا الريحانتين، اوصيك بريحانتى من الدنيا، فعن قليل ينهد ركناك و الله خليفتى عليك، فلما قبض رسول الله-صلى الله عليه و آله-قال على عليه السلام: هذا احد ركنى الذى قال رسول الله، فلما ماتت فاطمة عليها السلام قال على عليه السلام: هذا الثانى الذى قال لى رسول الله-صلى الله عليه و آله‏»(درود بر تو اى پدر دو گل خوشبو، تو را به آن دو گل خوشبوى من از دنياسفارش مى‏كنم كه بزودى دور كن و اساس و پايه زندگيت‏شكسته خواهد شد، و خداوند پس از من نگهبان تو، و چون رسول خدا(ص)از دنيا رفت، على(ع)فرمود: اين بود يكى از آن دو ركن و پايه‏اى كه رسول خدا(ص)به من فرمود، و چون فاطمه(ع)از دنيا رفت على(ع)فرمود: و اين هم دومى بود كه رسول خدا(ص)فرموده بود.)

روايات در خصوص امام حسن(ع)

ذهبى در كتاب تذكرة الحفاظ از ابى بكرة روايت كرده كه گويد: رسول خدا(ص)چنان بود كه هر گاه نماز مى‏گذارد، حسن مى‏آمد و بر پشت‏يا گردن آن حضرت بالا مى‏رفت و رسول خدا(ص)او را با آرامى بلند مى‏كرد كه نيفتد، و اين كار بارها اتفاق افتاد، و چون نماز آن حضرت تمام مى‏شد عرض مى‏كردند: اى رسول خدا(ص)ما نديديم اين كارى را كه با حسن كردى با هيچ كس ديگرى بكنى!فرمود:

«انه ريحانتى من الدنيا و ان ابنى هذا سيد» (10)

(آرى براستى كه او گل خوشبوى من است در دنيا، و براستى كه اين پسر من سيد و آقاست.)

يك حديث جالب

شيخ صدوق(ره)در كتاب امالى و بخارى در كتاب صحيح به سند خود از ابن ابى نعيم روايت كرده كه گويد: نزد عبد الله بن عمر بودم كه مردى پيش او آمد و حكم خون پشه را از او پرسيد.ابن عمر از او سؤال كرد: اهل كجا هستى؟پاسخ داد: اهل عراق!

عبد الله بن عمر گفت:

«انظروا الى هذا يسئلنى عن دم البعوضة و قد قتلوا ابن رسول الله، و سمعت‏رسول الله-صلى الله عليه و آله-يقول: انهما ريحانتاى من الدنيا يعنى الحسن و الحسين عليهما السلام‏» (11)

(اين مرد را بنگريد كه حكم خون پشه را از من مى‏پرسد در صورتى كه پسر رسول خدا(ص)را به قتل رسانده و كشتند، و من خود از رسول خدا(ص)شنيدم كه مى‏فرمود: براستى كه اين دو-يعنى حسن و حسين-دو گل خوشبوى من از دنيا هستند.)

اين دو حديث را نيز بشنويد

حديث اول

حاكم در مستدرك، و احمد بن حنبل در مسند، به سند خود از مردى به نام شداد بن هاد، روايت كرده‏اند كه گويد:

«خرج علينا رسول الله(ص)فى احدى صلاتى العشى: الظهر او العصر و هو حامل احد ابنيه الحسن او الحسين فتقدم رسول الله(ص)فوضعه عند قدمه اليمنى فسجد رسول الله(ص) سجدة اطالها قال ابى: فرفعت راسى من بين الناس فاذا رسول الله(ص)ساجد و اذا الغلام راكب على ظهره فعدت فسجدت فلما انصرف رسول الله(ص)قال الناس: يا رسول الله لقد سجدت فى صلاتك هذه سجدة ما كنت تسجدها، افشى‏ء امرت به او كان يوحى اليك؟قال: كل ذلك لم يكن و لكن ابنى ارتحلنى فكرهت ان اعجله حتى يقضى حاجته‏» (12)

(رسول خدا(ص)در هنگام يكى از دو نماز ظهر يا عصر به نزد ما آمد و يكى از دو فرزندش حسن و حسين(ع)را به همراه خود داشت، پس آن حضرت در جلوى صفوف ايستاد و آن دو كودك را نزد پاى راست‏خود گذارد، سپس به سجده رفت و سجده را طولانى كرد.

راوى گويد: پدرم گفت: من از ميان مردم سرم را از سجده بلند كردم و ديدم كه رسول خدا(ص)در سجده است و آن كودك بر پشت آن حضرت سوار شده، من به حال سجده برگشتم و چون نماز آن حضرت تمام شد مردم عرض كردند: اى رسول خدا(ص)در اين نمازى كه امروز خواندى سجده‏اى طولانى داشتى كه در نمازهاى ديگر نداشتى، آيا دستورى به شما در اين باره رسيده بود يا وحى بر شما نازل گرديد؟فرمود: هيچ يك از اينها نبود، بلكه پسرم بر پشت من سوار شده بود و نخواستم او را ناراحت كنم تا هر كارى كه مى‏خواهد انجام دهد.)

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥

انس بن مالك درباره امام حسن(ع)مي گويد:.

(لم يكن أحد أشبه برسول اللّه ص من الحسن بن على‏؛ هيچ فردي از امام حسن(ع)شبيه تر به پيامبر(ص)نبوده است.).
أحمدبن حنبل به نقل از علي بن ابيطالب(ع)مي نويسد:.
(كان الحسن أشبه برسول اللّه مابين الصدر إلي الرأس والحسين أشبه فيما كان أسفل من ذلك‏؛ حسن(ع)از سينه تا سر شبيه ترين فرد به نبي گرامي اسلام بود و حسين از سينه به پايين بيش ترين شباهت را به آن حضرت داشت).
ابن صبّاغ مالكي در زيبايي صورت و اعضاي حسن بن علي(ع)مي نويسد: رنگ چهره حسن بن علي(ع)سفيد آميخته با سرخي بود؛ چشمانش سياه، درشت و گشاده؛ گونه هايش هموار، موي وسط سينه اش نرم؛ موي ريشش پر و انبوه؛ پشت گوشش پرمو؛ گردن آن حضرت كشيده، برّاق همچون شمشيري از نقره؛ مفاصلش درشت و دوشانه اش پهن و دور از يكديگر بود؛ انساني چهارشانه، ميانه قد و نمكين كه نيكوترين صورت را داشت؛ ريش خود را با رنگ سياه خضاب مي كرد؛ مويش پرچين و كوتاه و قامتش رسا بود.
واصل بن عطا گفته است:.
صورت حسن بن علي(ع)چون سيماي انبيا و هيأت و شكل او چون هيأت ملوك و امرا بوده است

محدثان، سيماي ملكوتي امام مجتبي(ع)را چنين توصيف كرده اند: رخسارش سفيد و آميخته با سرخى؛ سياهىِ چشمانش در كنار سفيدي آن درخششي خاص داشت؛ داراي مويي درهم و پيچيده و انبوه بود؛ استخوان و عضلاتش درشت؛ فاصله شانه و بازوانش زياد؛ گردنش همانند ابريقي نقره مي درخشيد؛ با هوش و ذكاوت سرشاري كه داشت، هر آنچه از جدّ و پدر و مادرش سرمي زد، همانند آينه تمام نما در وجودش منعكس مي گشت؛ او در امتيازهاي عقلي و اخلاقي در بلندترين قلّه قرار داشت؛ در كنار همه آنچه گذشت، از اصالت و ريشه اي بس والا برخوردار بود و بر اساس قانون وراثت و نسب همه برجستگي ها و سرمايه هاي معنوي رسول گرامي اسلام در وجود حسن بن علي(ع)تبلور يافته بود و به قول معروف: (آنچه خوبان همه دارند او تنها داشت).
رسول خدا(ص)در مواردي از حسن و برادرش حسين به ريحانه و سيّد تعبير مي كند، آن جا كه مي فرمايد: (وريحانتاى: الحسن والحسين‏؛ حسن و حسين دو ريحانه منند.) و نيز فرمود:.
(الحسن والحسين ريحانتاي من الدنيا؛ حسن و حسين دو ريحانه من در دنيايند. و گاهي در مورد حضرت مجتبي(ع)فرموده است:.
(إنّ هذا ريحانتى وإنّ ابنى هذا سيّد سيصلح اللّه به بين فئتين من المسلمين‏؛ همانا حسن ريحانه من است و اين فرزندم آقاست و به زودي خداوند به دست او بين دو گروه مسلمان، صلح برقرار خواهد كرد.).
علامه طريحي در توضيح واژه (ريحانه) مي نويسد: (كل نبت طيب الرائحة؛ هر گياه خوشبو و لذّت بخشي را ريحانه گويند) و سپس درباره احاديث فوق اضافه مي كند: خوشبوترين و جذاب ترين گل و گياه نزد رسول خدا(ص)دو فرزندش حسن و حسين بودند و اين زيباترين نوع تشبيه استهمچنين واژه (سيّد) كه صفت مشبّهه است و دلالت بر ثبات و دوام دارد، يعني كسي كه سيادت و آقايي با تمام وجودش عجين گشته و از او جدا نخواهد شد و مجد و بزرگواري در تمام حالات در سراسر وجودش متبلور است.
آرى، مجموعه اوصاف زيباي ذاتي و مورثى، او را بر ديگران برتري داده بود و براي همين، وي از نظر بيان، شجاعت، سخاوت، هيبت، تقوا، و عبادت و... زبانزد خاص و عام بود.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥

وصيتهاى اميرالمومنين (ع)

امير المؤمنين (ع) كه باب مدينه العلم وسرچشمه فضايل ومناقب ونمونه كامل پيغمبر گرامى اسلام است در آن لحظات آخر عمر هم در تلاش براى تبيين ونشر حقايق اسلام بود. آن حضرت در آخرين لحظات زندگى، وصيتى كرد كه براى هميشه تاريخ براى بشريت درس خوب زيستن است. البته وصيتهاى حضرت، دو جنبه خصوصى وعمومى داشت كه در ذيل به آنها اشاره مى‏كنيم:

وصاياى خصوصى

الف: نخست اين كه در تجهيز وكفن ودفن بدنش امام حسن (ع) را وصى وجانشين خود قرار داد وبه همه فرزندان ديگر از حضرت حسين (ع) ومحمد وعون وجعفر وعبداللَّه وعباس و... دستور داد كه از او اطاعت كنند، وپس از او برادرش را واجب الاطاعة قرار دهند كه همه به فرمان او باشند. البته اين وصيت جنبه عمومى هم دارد كه همه مسلمانان موظف بودند كه از امام حسن وپس از او از امام حسين اطاعت كنند وآن دو را در زمان هر كدامشان امام وحجت خدا بدانند.
ب: وديگر اين كه سفارش كرد ايمان خود را حفظ كنند واز احكام اسلام مراقبت نمايند وتقوا وفضيلت را شعار خود قرار دهند.
ج: در مورد چگونگى غسل وكفن ونماز وتدفين به آنها سفارش كرد كه چگونه عمل كنند وشبانه اين كار انجام شود كه در صفحات بعد درباره آن بحث خواهيم كرد.
د: فرزندان خود، مخصوصاً امام حسن وامام حسين - عليهما السلام - را به صبر وتحمل مصائبى كه در پيش خواهند داشت سفارش كرد.(1)

وصاياى عمومى

وصاياى عمومى حضرت، متعدد ومختلف نقل شده است در اين جا يكى از آنها را كه در اكثر كتابهاى حديثى علماى شيعه وسنى آمده است،(2) مى‏آوريم:
بسم اللَّه الرحمن الرحيم؛ اين آن چيزى است كه على بن ابى طالب وصيت مى‏كند. على به وحدانيت ويگانگى خدا شهادت مى‏دهد، واقرار مى‏كند كه محمّد بنده وپيغمبر خداست، خدا او را فرستاد تا مردم را هدايت كند ودين خود را بر اديان ديگر غالب گرداند ولو كافران كراهت داشته باشند. همانا نماز، عبادت، حيات وممات من از خدا وبراى خداست، شريكى براى او نيست من به اين دستور امر شده‏ام وتسليم خداوند هستم.
اى پسرم حسن! تو وهمه فرزندان واهل بيتم وهر كس را كه اين نامه به او برسد به امور زير توصيه وسفارش مى‏كنم:
1 - هرگزتقواى الهى رااز يادنبريد،كوشش كنيد تا دم مرگ بر دين خدا باقى بمانيد.
2 - همه با هم به ريسمان خدا چنگ بزنيد وبر اساس ايمان به خدا متحد باشيد واز هم جدا نشويد، همانا از پيغمبر خدا شنيدم كه مى‏فرمود: اصلاحِ ميان مردم از نماز وروزه دائم افضل است وچيزى كه دين را محو ونابود مى‏كند فساد واختلاف است ولا حَولَ ولا قُوَّة إلّا بِاللَّهِ العليّ العظيم.
3 - «ارحام وخويشاوندان» را از ياد نبريد، صله رحم كنيد كه صله رحم حساب انسان را نزد خدا آسان مى‏كند.
4 - خدا را، خدا را! درباره «يتيمان»، مبادا گرسنه وبى‏سرپرست بمانند.(3)
5 - خدا را، خدا را! درباره «همسايگان» خوشرفتارى كنيد، پيغمبر آن قدر در مورد همسايه سفارش كرد كه ما گمان كرديم مى‏خواهد آنها را در ارث شريك كند.
6 - از خدا بترسيد، از خدا بترسيد! درباره «قرآن»، نكند ديگران در عمل به قرآن بر شما پيشى گيرند!
7 - از خدا بترسيد، از خدا بترسيد! درباره «نماز» چرا كه نماز ستون دين شماست.
8 - از خدا بترسيد، از خدا بترسيد! درباره «كعبه» خانه پروردگارتان، مبادا حج تعطيل شود كه اگر كعبه خالى بماند وحج متروك شود مهلت داده نخواهيد شد ومغلوب دشمنان خواهيد شد.
9 - از خدا بترسيد، از خدا بترسيد! درباره ماه «رمضان» كه روزه آن ماه سپرى است براى آتش جهنم.
10 - از خدا بترسيد، از خدا بترسيد! درباره «جهاد در راه خدا» از مال وجان خود در اين راه كوتاهى نكنيد.
11 - از خدا بترسيد، از خدا بترسيد! درباره «زكات مال» كه زكات، آتشِ خشمِ الهى را خاموش مى‏كند.
12 - از خدا بترسيد، از خدا بترسيد! درباره «امّت پيامبرتان» مبادا مورد ستم قرار گيرند.(4)
13 - از خدا بترسيد، از خدا بترسيد! درباره «صحابه وياران پيغمبرتان» زيرا رسول خدا درباره آنان سفارش كرده است.
14 - از خدا بترسيد، از خدا بترسيد! درباره «فقرا وتهيدستان» آنها را در زندگى خود شريك كنيد.
15 - از خدا بترسيد، از خدا بترسيد! درباره «بردگان وكنيزان» كه آخرين سفارش پيامبر(ص) درباره اينها بود.
على (ع) مجدداً سفارش نماز را كرد وفرمود: كارى كه رضاى خدا در آن است در انجام آن بكوشيد.
16 - با مردم به خوشى ونيكى رفتار كنيد همان طورى كه قرآن دستور داده است وبه ملامت مردم ترتيب اثر ندهيد.
17 - امر به معروف ونهى از منكر را ترك نكنيد، نتيجه ترك آن اين است كه بدان وناپاكان بر شما مسلط خواهند شد وبه شما ستم خواهند كرد، آن گاه هر چه نيكان شما دعا كنند دعاى آنها مستجاب نخواهد شد.
18 - بر شما باد كه بر روابط دوستانه ميان خود بيافزاييد، به يكديگر نيكى كنيد از كناره‏گيرى از يكديگر وقطع ارتباط وتفرقه وتشتت بپرهيزيد.
19 - كارهاى خير را به مدد يكديگر واجتماعاً انجام دهيد واز همكارى در مورد گناهان وچيزهايى كه موجب كدورت ودشمنى مى‏شود بپرهيزيد: «تعاونوا على البرّ والتقوى.....»
20 - از خدا بترسيد كه كيفر خدا شديد است: «واتقوا اللَّهَ إنّ اللَّهَ شَديدُ العِقاب.»
خداوند نگهدار شما خاندان باشد وحقوق پيغمبرش را در حق شما حفظ فرمايد، اكنون با شما وداع مى‏كنم وشما را به خداى بزرگ مى‏سپارم وسلام ورحمتش را بر شما مى‏خوانم.(5)
در آخر اين وصيت در كافى آمده است كه پس از پايان وصيت حضرت پيوسته مى‏گفت: «لا إله إلاّ اللَّه» تا وقتى كه روح مقدسش به ملكوت اعلى پيوست.(6)
در نهج البلاغه است كه در پايان وصيت، امام (ع) فرزندان خود را مخاطب ساخت وبه آنها فرمود:
«يا بني عَبدُ المطّلب لا يَلفِينَّكُم تَخُوضونَ دِماءَ المُسلمينَ خُوضاً تَقولون: قُتِلَ أميرُ المؤمنين! ألا لا يَقْتُلُنَّ بي إلاّ قاتلي، اُنظروا إذا اَنا مُتُّ مِن ضَربَتِهِ هذهِ فَاضربوهُ ضَربَةً، لا يُمثَّل بالرَّجُلِ فإنّي سَمِعتُ رَسولَ اللَّه(ص) يَقول: إيّاكُم والمُثلة ولو بِالكلْبِ العَقور؛
اى فرزندان عبدالمطلب! نيابم شما را كه در خون مسلمانان فرو رويد ودست به كشتار بزنيد به بهانه اين كه بگوييد اميرالمؤمنين كشته شده وبدانيد كه در برابر من جز كشنده من كسى نبايد كشته شود، نگاه كنيد چون من از ضربت او از دنيا رفتم به او يك ضربت بزنيد واو را مُثله نكنيد كه من از رسول خدا شنيدم كه مى‏فرمود: "از مُثله كردن بپرهيزيد اگر چه به سگ گزنده وهار باشد".»(7)

وصيت امام (ع) درباره كيفيت غسل وكفن ودفن

محمد بن حنفيه روايت كرده است: شب بيست ويكم ماه رمضان رسيد وشب تاريك شد على(ع) همه فرزندان واهل بيت خود را جمع كرد وبا آنها وداع نمود، سپس به فرزندش امام حسن فرمود: «خداوند اين مصيبت را بر شما نيكو گرداند، همانا من از ميان شما مى‏روم، وهمين امشب به ملاقات خدا خواهم رفت وبه حبيبم رسول خدا (ص) همان طورى كه وعده‏ام داده، ملحق خواهم شد، اى پسرم! وقتى من از دنيا رفتم مرا غسل ده وكفن كن، وبه بقيه حنوط جدّت رسول خدا (ص) كه از كافور بهشت است وجبرئيل آن را آورده بود مرا حنوط كن، بعد مرا بر روى سرير گذاريد، جلوى تابوت را كسى حمل نكند بلكه دنبال او را بگيريد، وبهر جانبى كه تابوت رفت شما هم برويد، وهر جا كه ايستاد بدانيد قبر من آن جاست، جنازه‏ام را آن جا زمين بگذاريد وتو اى پسرم بر جنازه‏ام نماز بگذار، هفت تكبير بگو، وبدان كه هفت تكبير به غير از من بر هيچ كس مشروع نيست جز بر فرزند برادرت حسين كه او قائم آل محمد ومهدى اين امت است واو كجى‏هاى خلق را راست خواهد كرد، وقتى تو از نماز بر من فارغ شدى، جنازه را از آن محل بردار وخاك آن جا را حفر كن، قبر كنده ولحدى ساخته وتخت چوبى نوشته شده خواهى يافت كه مر
ا در آن جا دفن مى‏كنى، وقتى خواستى از قبر خارج شوى اندكى صبر كن آن گاه نگاه كن مى‏بينى كه من در قبر نيستم، زيرا به جدت رسول خدا ملحق خواهم شد، چون هر پيغمبرى را در مشرق به خاك سپارند ووصى او را در مغرب دفن كنند حق تعالى بين روح وجسد آن دو را جمع نمايد، وپس از زمانى از هم جدا خواهند شد وبه قبرهاى خويش برمى‏گردند، سپس قبر مرا با خاك پر كن وآن محل را از مردم پنهان دار.(8)
آن گاه على با فرزندان خود اندكى صحبت كرد وآنان را از آينده‏اى كه حسن وحسين دارند آگاه نمود وآنها را به صبر وتقوى دعوت كرد، سپس لختى بيهوش شد چون به هوش آمد فرمود: «اينك رسول خدا، وحمزه عم بزرگوارم، وجعفر برادرم نزد من آمدند وگفتند: زود بشتاب كه ما مشتاق ومنتظر تو هستيم»، پس نگاهى به اهل بيت خود كرد وفرمود: «همه شما را به خدا مى‏سپارم، خداوند همه را به راه راست هدايت واز شرّ دشمنان محافظت نمايد، خدا خليفه من است بر شما وشما را كافى است براى خلافت ونصرت» سپس به فرشتگان خدا سلام داد وگفت:
«لِمثلِ هذا فَلْيَعْمَلِ العامِلُون إنّ اللَّهَ مَعَ الّذينَ اتَقوَّا والَّذينَهُم مُحسِنُون؛
از براى مثل اين مقام بايد عمل كنند عمل كنندگان، زيرا كه خداوند با پرهيزكاران ونيكوكاران است.»
سپس عرق بر پيشانى مباركش جارى شد، چشمهاى مبارك را بر هم گذاشت، دست وپا به جانب قبله كشيد وگفت: «أشهدُ أن لا إله الاّ اللَّه وَحدهُ لا شَريكَ لَه وأشهدُ أنَّ محمّداً عَبدهُ ورَسولُه» اين را گفت ومرغ روحش به ملكوت اعلى در كنار پيغمبران واولياء خدا پرواز كرد، صلوات اللَّه وسلامه وسلام ملائكته وانبيائه ورسله عليه، ولعنة اللَّه على قاتله.
وبدين ترتيب مشعل هدايت وكانون عدالت خاموش شد، اين واقعه در شب جمعه بيست ويكم ماه رمضان سال چهلم هجرى بود.(

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥


داستان سقيفه

چون پيغمبر (ص) از دنيا رفت انصار در سقيفه بنى ساعده اجتماع كرده و درباره وفات رسول خدا به گفتگو پرداختند.

سعد بن عباده،رئيس انصار مدينه، (كه در آن اجتماع حاضر بود) .به فرزندش قيس‏يا به يكى ديگر از فرزندانش گفت:من به خاطر بيمارى كه دارم نمى‏توانم سخنم را به گوش مردم برسانم ولى تو سخن مرا بشنو و به گوش مردم برسان.

بدين ترتيب سعد بن عباده سخن مى‏گفت و فرزندش جمله جمله گفتار او را با صداى رسا و بلند به گوش مردم مى‏رسانيد.سخنان وى در آن روز پس از حمد و ثناى الهى اين بود كه گفت:

اى گروه انصار آن سابقه و فضيلتى كه شما در دين اسلام داريد هيچ يك از قبايل داراى چنين سابقه و فضيلتى نيستند.پيغمبر خدا (ص) بيش از ده سال در ميان قوم خود ماند و آنها را به پرستش خداى رحمان و دورى از بتان دعوت نمود و جز اندكى به وى ايمان نياوردند و به خدا سوگند قدرت نداشتند كه از رسول خدا دفاع كنند و آيين او را قدرت بخشند و دشمنان او را دفع كنند.

تا وقتى كه خدا درباره شما بهترين فضيلت را اراده فرمود و اين بزرگوارى و كرامت را به سوى شما سوق داد و شما را مخصوص به آيين خود گردانيد و ايمان بدو و به رسولش را روزى شما گردانيد و نيرومند كردن دين و جهاد با دشمنانش را به دست‏شما سپرد.

و شما سخت‏ترين مردمان در برابر متخلفين بوديد و در برابر دشمنان دين كوشاتر از ديگران بوديد تا سرانجام خواه ناخواه در برابر فرمان خدا تسليم شده و گردن نهادند و خدا به دست‏شما وعده‏اى را كه به پيغمبرش داده بود عملى كرد و عرب در برابر شمشير شما خاضع شد.

آن گاه خداوند پيغمبر را از ميان شما برد در حالى كه او از شما خشنود بود و كمال رضايت را داشت، پس متوجه باشيد كه خلافت او حق مسلم شماست و كار را به دست گيريد و سستى در اين باره به خود راه ندهيد كه شما از هر كسى بدان سزاوارتر و شايسته‏تر هستيد!

سخن سعد بن عباده به پايان رسيد و انصار همگى سخن او را پذيرفته و گفتند:

راى صحيح و سخن حق همين است و ما از دستور تو سرپيچى نخواهيم كرد و رهبرى را به تو خواهيم سپرد و تو را كفايت نموده و مورد قبول مردمان شايسته و باايمان نيز خواهى بود.

و پس از اين سخنان به گفتگو پرداختند كه اگر مهاجرين از قريش آن را نپذيرفته بگويند:ماييم هجرت كنندگان در دين،و اصحاب و ياران نخستين رسول خدا و عشيره و نزديكان وى و به چه فضيلت و سابقه‏اى در امر خلافت آن حضرت با ما به ستيز برخاسته‏ايد؟ پاسخ آنها را چه بگوييم؟

دسته‏اى گفتند: ما بدانها مى‏گوييم: ما را امير و فرمانروايى باشد و شما را امير و فرمانروايى (ما پيرو فرمانرواى خود و شما نيز تابع امير خود)؟ و ما از آنها جز اين را نخواهيم پذيرفت، زيرا همان فضيلتى را كه آنها در هجرت دارند ما نيز در جاى دادن به آنها و يارى پيغمبر داريم و هر چه درباره آنها در كتاب خدا آمده درباره ما نيز آمده و نازل گشته و سرانجام هر فضيلتى را كه به رخ ما بكشند و بشمارند ما نيز همانند آن فضيلت را براى آنها شماره خواهيم كرد و ما هرگز حق مسلم خود را به آنها نخواهيم داد و آخرين گذشت ما همين است كه ما را امير و فرمانروايى باشد و آنها هم براى خود اميرى داشته باشند!

سعد بن عباده كه سخن آنها را شنيد گفت:اين نخستين سستى و شكست است!

در اين وقت‏خبر به گوش عمر رسيد (و از جريان اجتماع انصار در سقيفه و گفتگوى سعد بن عباده و مردم ديگر مطلع گرديد) و بلادرنگ به منزل رسول خدا (ص) آمده و ديد ابو بكر در خانه رسول خداست و على (ع) به تجهيز رسول خدا مشغول است.

و كسى كه خبر انصار را به اطلاع عمر رسانيد معن بن عدى (1) بود كه نزد عمر آمد و دست او را گرفته و بدو گفت:برخيز.عمر گفت: من اكنون سرگرم كارى دگر هستم؟معن گفت:چاره‏اى نيست و چون عمر از جا برخاست معن گفت:گروهى از انصار در سقيفه بنى ساعده گرد هم آمده و سعد بن عباده هم در ميان ايشان است و آنها به دور او مى‏چرخند و بدو مى‏گويند:اميد ما تو و فرزندان توست و جمعى از بزرگان آنها (يعنى قبيله خزرج) نيز با آنها هستند و من ترس آن را دارم كه فتنه‏اى بر پا شود!اكنون بنگر تا چه انديشى و جريان را به برادران مهاجر خود بگو و براى خود فكرى بكنيد كه اين گونه كه من مى‏بينم دريچه فتنه و آشوب باز شده مگر آنكه خدا آن را مسدود كند و ببندد.

عمر با شنيدن اين خبر سخت نگران شده خود را به ابو بكر رسانيد و دست او را گرفته گفت:برخيز!ابو بكر پرسيد:تا رسول خدا را به خاك نسپرده‏ايم كجا برويم؟مرا واگذار!

عمر گفت:چاره‏اى نيست‏بايد برخيزى و ما دوباره باز خواهيم گشت.

ابو بكر به همراه عمر برخاست و چون عمر ماجراى سقيفه را براى او نقل كرد سخت مضطرب شد و با شتاب تمام به سوى سقيفه آمده و مردانى از اشراف انصار را كه سعد بن عباده هم در حال بيمارى در ميانشان بود،مشاهده كردند.

عمر خواست لب به سخن بگشايد و مى‏خواست كار را براى ابو بكر آماده سازد ولى ابو بكر جلوى او را گرفته و گفت:بگذار من سخن گويم و تو نيز هر چه خواستى بعد از من بگوى.

ابو بكر لب به سخن گشوده و پس از ذكر شهادت گفت:

خداى عز و جل محمد را به هدايت و دين حق مبعوث فرمود و مردم را به اسلام دعوت كرد،و خدا دلها و افكار ما را بدو راهنمايى نمود،آن را پذيرفتيم و مردم ديگر به دنبال ما مسلمان شدند و ما عشيره و فاميل رسول خدا (ص) هستيم از نظر نسب و نژاد بهترين نسبها را داريم و قريش در هر قبيله از قبايل عرب پيوندى از خويش دارد.

شما نيز انصار و ياران خدا هستيد كه پيغمبر خدا را يارى كرده و پشت‏سر او بوديد و برادران ما در كتاب خدا و در دين و در هر خير ديگرى كه ما در آن هستيم شريك‏ما هستيد و شما محبوبترين مردم در نزد ما و گرامى‏ترين آنها بر ما هستيد و از هر كس شايسته‏تر هستيد تا در برابر مقدرات الهى راضى بوده و در مقابل مقامى را كه خداوند براى برادران مهاجر شما مقرر فرموده تسليم باشيد،از هر كس سزاوارتريد كه به برادران مهاجر خود رشك نبريد،شما همانها هستيد كه در هنگام سختى از دارايى خود صرف نظر كرديد و مهاجران را بر خود مقدم داشته و نسبت‏به آنها ايثار نموديد.و اكنون نيز سزاوارتريد كه جلوى شكستن اين آيين و به هم ريختگى آن را گرفته و نگذاريد كه اين كار به دست‏شما انجام شود؟!و من اينك شما را به سوى ابى عبيده (2) و عمر دعوت مى‏كنم (كه يكى از آن دو را به خلافت‏برگزينيد) كه من هر دوى آنها را براى خلافت و رهبرى پسنديده‏ام و هر دوى آنها شايستگى آن را دارند.

ابو عبيده و عمر به سخن آمده گفتند:

شايسته نيست كسى از تو برتر باشد و تو زير دست او باشى،تويى يار غار پيغمبر و كسى كه رسول خدا تو را مامور نماز كرد (3) و تو شايسته‏تر به امر خلافت هستى.

انصار كه چنان ديدند به سخن آمده گفتند:به خدا ما نسبت‏به خيرى كه خداوند به سوى شما سوق داده بر شما رشك نخواهيم برد و هيچكس نزد ما محبوبتر و پسنديده‏تر از شما نيست،ولى ما ترس آينده را داريم و بيم آن را داريم كه در آينده كسى متصدى خلافت گردد و مسلط بر كار شود كه نه از ما و نه از شما باشد و از اين رو ما حاضريم با يكى از شما بيعت كنيم مشروط بر اينكه پس از مرگ او يكى از انصار را به خلافت انتخاب كنيم و چون وى از دنيا رفت‏يكى از مهاجرين و به همين ترتيب براى هميشه روى وبت‏يكى از مهاجر و يكى از انصار متصدى امر خلافت‏باشد و ضمنا موجب تعديل خليفه نيز خواهد شد،زيرا اگر قرشى (و مهاجر) خواست منحرف‏شود،انصارى جلوى او را مى‏گيرد و بالعكس.

ابو بكر در اينجا برخاست و گفت:هنگامى كه خداى تعالى پيامبر را مبعوث فرمود براى عرب سخت‏بود كه از آيين پدران خود دست‏بردارند و از همين رو به مخالفت‏با او برخاستند و او را به رنج و سختى انداختند و از اين ميان خداوند مهاجرين پيشين از اقوم او را برگزيد تا او را تصديق كرده و بدو ايمان آورند و در جنگها با او مواسات كرده و در برابر آزار دشمنان پايدارى كنند و از زيادى دشمن نهراسيدند،پس آنها بودند نخستين كسى كه خداى را در زمين پرستش كرده و به رسول خدا ايمان آوردند،آنهايند نزديكان پيغمبر و عترت او و شايسته‏ترين مردم به خلافت پس از وى و هر كس با آنها در اين باره به ستيز و مخالفت‏برخيزد ظالم و ستمكار است.

البته از مهاجرين كه بگذريم كسى همتاى شما در فضيلت نيست و براى كسى فضيلت و سابقه‏اى در اسلام همانند فضيلت و سابقه شما وجود ندارد،پس رهبرى و امارت از آن ما باشد و وزارت و معاونت از شما،بدين ترتيب كه ما بدون مشورت شما كارى نكنيم و اين امتياز را تنها براى شما قائل مى‏شويم كه هر كارى را خواستيم انجام دهيم با اطلاع و تصويب شما باشد.

در اين وقت‏حباب بن منذر بن جموح (4) از جا برخاست و گفت:اى گروه انصار زمام كار خود را خودتان در دست‏بگيريد و بدانيد كه مردم همگى پشت‏سر شما و زير چتر شما هستند.كسى را جرئت مخالفت‏با شما نيست و جز دستور شما را نپذيرند،شماييد پناه دهندگان و يارى كنندگان (اسلام و مهاجرين) و هجرت (پيغمبر) به سوى شما انجام شده و اصحاب‏«دار ايمان‏» (5) كه خدا در قرآن فرموده،شما هستيد.

به خدا سوگند خداى تعالى آشكارا پرستش نشد جز در پيش شما و در شهر و ديار شما و نماز به جماعت انجام نشد جز در مساجد شما و ايمان شناخته نشد جز با شمشيرهاى شما،پس متوجه باشيد كه تمام كارتان را خودتان در دست گيريد و اگر اينان حاضر به امارت شما نيستند پس براى ما اميرى باشد و براى آنها هم اميرى!عمر در اينجا به سخن آمده گفت:هيهات (چه سخن نابجايى) هيچ گاه دو شمشير در يك غلاف نگنجد،عرب هيچ گاه زير بار فرمانروايى شما نخواهد رفت در صورتى كه پيغمبرشان از شما نيست،ولى امارت كسانى را كه نبوت در آنها ظهور كرده و فرمانروايان از آنها بوده مى‏پذيرد و اين برهان روشن و حجت آشكارى است‏براى كسى كه با ما به ستيز و نزاع برخيزد.

كيست كه با ما در فرمانروايى محمد و ميراث او به دشمنى برخيزد در صورتى كه ماييم نزديكان و عشيره او،مگر آنكه روى گردان از حق و متمايل به باطل باشد و يا خود را به هلاكت اندازد.

حباب بن منذر برخاست و گفت:اى گروه انصار به سخن اين مرد و همراهانش گوش ندهيد كه بهره شما را در خلافت‏ببرند و اگر حاضر نيستند كه حق شما را بشناسند آنها را از بلاد خود بيرون كنيد و خلافت را برگيريد و بر آنها فرمانروايى كنيد كه براستى شما به خلافت‏سزاوارتريد،زيرا كسانى كه زير بار اين آيين نمى‏رفتند با شمشير شما تسليم شده و آن را پذيرفتند.

و جز اين راى و نظريه‏اى ديگر درست نيست و راه صحيح همين است و هر كس جز اين نظر دهد بينى او را با شمشير خرد خواهم كرد.

در اينجا بشير بن سعد خزرجى كه ديد انصار مى‏خواهند با سعد بن عباده بيعت كنند و خود بشير نيز با اينكه از خزرج و هم قبيله با سعد بود ولى چون از رؤساى آنها بود و به سعد حسد مى‏ورزيد از جا برخاست و گفت:اى گروه انصار ما اگر چه داراى سابقه درخشانى (در اسلام) هستيم اما نظر ما از جهاد و اسلام چيزى جز رضاى پروردگار و اطاعت پيغمبر نبود و شايسته نيست كه ما در برابر زحمتى كه متحمل شده‏ايم بخواهيم بر مردم رياست كرده و يا پاداشى در مقابل آن در دنيا دريافت داريم،همانا محمد (ص) مردى از قريش بود،و قوم و خويشان او به جانشينى او شايسته‏ترند و پناه مى‏برم به خدا اگر من در اين باره به نزاع با آنها برخيزم، شما هم از خدا بترسيد و با اينان منازعه نكنيد و مخالفت ننماييد!

در اين وقت ابو بكر از جا برخاست و گفت:اين عمر و ابو عبيده هستند با هر كدام كه‏مى‏خواهيد بيعت كنيد؟

آن دو گفتند:به خدا سوگند ما بر تو سبقت نجويم و تو بهترين مهاجران و«ثانى اثنين‏» (6) هستى و به جاى پيغمبر نماز خوانده‏اى و نماز بهترين برنامه دين است،دست‏خود را پيش آر تا با تو بيعت كنيم؟!

همين كه ابو بكر دستش را جلو برد و عمر و ابو عبيده خواستند با او بيعت كنند بشير بن سعد برآمد و پيشدستى كرد و پيش از آنها با ابو بكر بيعت نمود.

حباب بن منذر كه چنان ديد او را مخاطب ساخته فرياد زد:اى بشير نفرين بر تو كه به خدا سوگند چيزى تو را بر اين كار وادار نكرد جز حسد و رشكى كه بر هم قبيله‏ات (يعنى سعد بن عباده) بردى.

به دنبال اين ماجرا وقتى طايفه اوس مشاهده نمودند كه يكى از رؤساى خزرج با ابو بكر بيعت نمود،اسيد بن حضير نيز كه رئيس اوس بود و به خاطر همان حسدى كه با سعد بن عباده داشت و روى رقابت‏با وى مايل نبود كه سعد بر آنها امارت كند،برخاست و با ابو بكر بيعت كرد،با بيعت وى همه قبيله اوس با او بيعت كردند.

در اين وقت‏سعد بن عباده را كه بيمار بود از آنجا برداشته و به خانه آوردند و او در آن روز با ابو بكر بيعت نكرد و پس از آن نيز بيعت ننمود.عمر تصميم داشت او را به اكراه وادار به بيعت كند ولى دوستانش بدو گفتند از اين كار صرفنظر كند زيرا سعد بيعت نكند تا كشته شود،او نيز كشته نشود جز آنكه خاندانش كشته شوند و خاندان او كشته نشوند جز آنكه قبيله خزرج كشته شوند و اگر قبيله خزرج به جنگ كشيده شوند قبيله اوس نيز با آنها همراهى خواهند كرد.و سعد در نمازها و جماعتهاى ايشان حاضر نمى‏شد و به قضاوت و احكام ايشان اعتنا نمى‏كرد.اگر يارانى داشت‏با آنها جنگ مى‏كرد و پيوسته در همين حال بود تا آنكه ابو بكر از دنيا رفت.

سپس روزى عمر را در زمان خلافتش ديدار كرد و او سوار بر اسبى بود و عمربر شترى سوار بود،عمر گفت:هيهات اى سعد،سعد نيز گفت:هيهات اى عمر،عمر گفت:تو همانى كه هستى؟گفت:آرى من همانم كه هستم!

سپس گفت:اى عمر به خدا سوگند من هيچ مجاورى را از جوار امن تو مبغوضتر ندارم (و چيزى بر من ناگوارتر از زندگى در كنار تو نيست) ؟

عمر گفت:كسى كه مجاورت با كسى را خوش ندارد از آنجا به جاى ديگر مى‏رود؟

سعد گفت:اميدوارم به همين زودى از مجاورت تو و ياران تو به مجاورت ديگرى كه محبوب من است،منتقل گردم!

پس از اين ماجرا طولى نكشيد كه به سوى شام روان گرديد در حوران از دنيا رفت (7) و با ابو بكر و عمر و كس ديگرى نيز بيعت نكرد.

به دنبال اين ماجرا بيعت مردم با ابو بكر بسيار شد و بيشتر مسلمانان در آن روز با ابو بكر بيعت كردند.بنى هاشم كه از جمله آنها زبير بود در خانه على بن ابيطالب اجتماع كردند و زبير خود را از بنى هاشم به‏شمار مى‏آورد و على فرمود:زبير پيوسته از ما بود تا وقتى كه پسرانش بزرگ شدند او را از ما جدا كردند.بنى اميه در خانه عثمان بن عفان اجتماع كردند و بنى زهره (تيره‏اى از قريش) به سوى سعد و عبد الرحمن رفتند تا اينكه عمر و ابو عبيده به نزد آنها آمده و بر آنها نهيب زده كه چرا از بيعت‏با ابو بكر كنار كشيديد؟برخيزيد و با او بيعت كنيد كه مردم و انصار و همه با او بيعت كرده‏اند.پس عثمان و همراهان وى و سعد و عبد الرحمن و همراهانشان بيامدند و با ابو بكر بيعت كردند،عمر با جمعى از كارگردانان كه از جمله آنها اسيد بن حضير و سلمه بود،به سوى خانه فاطمه آمدند و به آنها (يعنى على (ع) و بنى هاشم) گفتند:برخيزيد و بيعت كنيد،آنها از رفتن خود دارى و امتناع نمودند و زبير با شمشير خود به سوى آنها بيرون آمد.عمر گفت:شما حريص (يا ديوانه) هستيد و در اين وقت‏سلمة بن اسلم پريد و شمشير را از دست زبير گرفت و بر ديوار زد.

سپس زبير و على و ديگر افرادى را كه از بنى هاشم در آنجا گرد آمده بودند،به همراه خود بردند و على (ع) مى‏گفت:«انا عبد الله و اخو رسول الله (ص) » (منم بنده خدا و برادر رسول خدا) و همچنان آنها را بياوردند تا به نزد ابو بكر بردند و به او گفتند:بيعت كن!

على (ع) فرمود:من از شما به خلافت‏سزاوارترم من با شما بيعت نخواهم كرد و شما سزاوارتريد كه با من بيعت كنيد،شما خلافت را از انصار گرفتيد و با قرابت نزديكى با رسول خدا با آنها احتجاج كرديد و به آنها گفتيد:چون ما به پيغمبرنزديكتريم و از اقرباى او هستيم به خلافت‏سزاوارتر از شما هستيم؟و آنها نيز روى همين پايه و اساس پيشوايى و امامت را به شما دادند،من نيز به همان امتياز و خصوصيت كه شما بر انصار احتجاج كرده‏ايد با شما احتجاج مى‏كنم (يعنى همان قرابت و نزديكى با رسول خدا) پس اگر از خدا مى‏ترسيد با ما از در انصاف در آييد و همان را كه انصار براى شما پذيرفتند شما نيز براى ما بپذيريد،و گرنه دانسته به ستم و ظلم دست زده‏ايد.

عمر گفت:تو را رها نمى‏كنيم تا اينكه بيعت كنى!

على (ع) فرمود:اى عمر شيرى را بدوش كه نصف آن از آن تو باشد، (8) امروز تو كار او را محكم كن كه فردا وى آن را به تو باز گرداند! نه به خدا سوگند سخنت را نمى‏پذيرم و با او بيعت نخواهم كرد!

ابو بكر گفت:اگر بيعت نمى‏كنى تو را مجبور نمى‏كنم.

ابو عبيده گفت:اى ابا الحسن تو اكنون جوانى و اينها سالمندان قوم تو و قريش هستند و تجربه و كار آزمودگى كه آنها دارند تو ندارى و ابو بكر از تو براى اين كار نيرومندتر و تحملش بيشتر است،تو اينك آن را بدو واگذار كن و رضايت‏بده و اگر زنده ماندى تو بر اين كار شايسته هستى و از نظر فضيلت و قرابت و سابقه و جهاد سزاوار خلافت هستى!

على (ع) فرمود:اى مهاجران خداى را در نظر داشته باشيد و حق حاكميت محمد را از خانه و بيت او به خانه و بيت‏خود منتقل نكنيد و خاندان او را از حق و مقام او در مردم دور نسازيد.به خدا سوگند اى گروه مهاجرين كه ما خاندان شايسته‏تريم به خلافت از شما و آيا قارى كتاب خدا و فقيه در دين خدا و آگاه به سنت رسول خدا و كسى كه بتواند اين بار را به سرمنزل مقصود برساند در ما نيست،به خدا سوگند چنين كسى در ماست،از هواى نفس پيروى نكنيد كه از حق دور خواهيد شد.

بشير بن سعد گفت:اگر انصار اين سخن را قبل از بيعت‏با ابو بكر از تو شنيده بودند هيچ كس با تو مخالفت نمى‏كرد ولى چه مى‏شود كرد كه اينها بيعت كرده‏اند.على (ع) كه چنان ديد به خانه بازگشت و همچنان در خانه ماند تا فاطمه از دنيا رفت و آن گاه بيعت كرد. (9)

پى‏نوشت‏ها:

1.معن بن عدى از انصار مدينه بود كه در عقبه-هنگام بيعت فرستادگان مدينه در مكه-حاضر بود و مردى ساده‏دل و باايمان بود. ولى چون از قبيله اوس و از بنى عمرو بن عوف بود و سعد بن عباده رئيس خزرج بود و ميان اين دو قبيله اختلاف و حسادت وجود داشت،و در صفحات آينده خواهيم خواند كه يكى از انگيزه‏هاى بيعت انصار با ابوبكر همين اختلاف و حسادت ميان اين دو قبيله بود.از اين رو معن بن عدى خود را به عمر رسانده و ماجرا را به اطلاع او رسانيد.براى اطلاع بيشتر از نسب معن بن عدى و بيعت اوسيان و خزرجيان در عقبه به سيره ابن هشام،ج 1،ص 454 به بعد مراجعه كنيد.

2.معلوم مى‏شود ابو عبيده جراح نيز كه از مهاجرين است‏با خبر شده و خود را بدانجا رسانده بود و يا روى توطئه و نقشه قبلى خبرش كرده بودند.

3.اين متن تاريخ است كه ما ترجمه كرديم و گرنه اصل موضوع ثابت نشده و شايد در جاى ديگر تفصيلا روى آن بحث‏شود.به طور اجمال بايد گفت:خبر مزبور به گونه‏هاى مختلفى نقل شده كه با هم متفاوت و موجب ترديد در اصل آن مى‏گردد،گذشته بر اينكه سند آن بيشتر به عايشه مى‏رسد كه خود موجب اتهام در صحت آن و ترديد خواهد بود.براى اطلاع بيشتر در اين باره مى‏توانيد به بحار الانوار،ج 8،صص 35-28 مراجعه نماييد.كه تازه بر فرض ثبوت نيز دليلى بر خلافت نمى‏باشد.

4.حباب بن منذر بن جموح از قبيله خزرج و طرفدار سعد بن عباده و خزرجيان بود.

5.اشاره به آيه شريفه‏«و الذين تبوؤ الدار و الايمان...»سوره حشر آيه 9 مى‏باشد كه در مدح انصار نازل شده.

6.عنوانى است كه از آيه شريفه‏«ثانى اثنين اذهما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن...»سوره توبه،آيه 40،گرفته‏اند و لقب بزرگى براى ابوبكر ساخته‏اند و اشاره است‏به داستان ليلة المبيت كه على (ع) در بستر پيغمبر خدا خوابيد و ابوبكر به همراه پيغمبر به غار رفت و با ترس و وحشتى كه كرد نزديك بود جان پيغمبر را هم به مخاطره بيندازد...تا به آخر آنچه در شرح زندگانى پيغمبر اسلام قلمى گرديد ص 225 و پيش از اين به طور اجمال ذكر شد.

7.و در علت مرگ او گويند:هنگامى كه در اطراف شام بود و مى‏خواست از روستايى ديگر برود در بيابان در كنار چاهى تيرى آمد و بدو خورد و همان سبب مرگ او گرديد و جنازه‏اش در چاه افتاد و بعدا صدايى از چاه شنيدند كه مى‏گويد:

نحن قتلنا سيد الخزرج سعد بن عباده فرميناه بسهمين فلم نخط فؤاده

(ما بوديم كه سعد بن عباده سيد خزرج را كشتيم و با دو تير كه به او زديم و به هدف كه همان قلب او بود،اصابت كرد) و گفتند كه گوينده آن جنيان بودند،يعنى قاتل سعد جنيان بوده‏اند.

ولى از آنجا كه حقيقت را نمى‏شود براى هميشه كتمان كرد،ابن ابى الحديد آن را در زمره طعنهايى كه بر ابوبكر گرفته‏اند آورده. مى‏نويسد:

«طعن سيزدهم‏»اينكه گفته‏اند:ابوبكر به خالد بن وليد كه در شام بود نامه نوشت و او را مامور كرد تا سعد بن عباده را به قتل برساند و او نيز با شخص ديگرى كمين كرده و شبانه او را با تيرى كه به سويش پرتاب كردند،به قتل رساندند و شخصى كه همراه خالد بود آن شعر را خواند و سپس شعر را نقل كرده و مى‏گويد:

كسى از مؤمن الطاق پرسيد:چه چيز مانع على شد كه به مخاصمه با ابوبكر برخيزد؟

وى پاسخ داد:على (ع) ترسيد كه جنيان او را هم بكشند!

ابن ابى الحديد آن گاه گويد:اما من اعتقاد دارم كه نه جنيان او را كشته‏اند و نه اينكه اين شعر شعر جنيان است و هيچ ترديدى ندارم كه بشر او را به قتل رسانده و اين شعر بشر است،ولى اينكه ابوبكر خالد را مامور اين كار كرده باشد،پيش من ثابت نشده و هيچ بعيد نمى‏دانم كه خالد براى راضى كردن ابوبكر پيش خود اين كار را كرده باشد.و يا آنكه ابوبكر امر كرده ولى بعد از آن حاشا كرده!و در اين صورت نيز گناه به گردن خالد است و ابوبكر از اين گناه مبراست،و از خالد اين گونه كارها بعيد نيست.شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد،ج 4،ص 190.

و استاد عبد الفتاح عبد المقصود،دانشمند معاصر اهل سنت،در كتاب خود امام على (ع) در مورد اين داستان پس از نقل بيعت نكردن سعد و رفتن او به شام مى‏گويد:

ولى نظر عمر همان بود كه بود او همه خطر را از بزرگ خزرج،سعد بن عباده مى‏دانست و مى‏ديد تا اين مرد زنده است‏خطر هست، ...تا ساعتى رسيد كه شيخ خزرج باروبنه خود را بست و براى هجرت به سوى شام،شهر و وطن خود را پشت‏سر گذارد،ديگر نمى‏دانيم كه آيا از سرپنجه قهر حكومت ترسيد و هجرت گزيد يا ماندن در سرزمين و ميان قبيله‏اى كه بيگانه را گزيدند و او را پشت‏سر گذاردند براى خود سخت و ناگوار مى‏ديد،...آنچه از خبر سعد مى‏دانيم همين است كه پس از چند روز ديگر خبرهاى مختلفى از او رسيد كه رفع خطر و نابودى او را مى‏رساند...داستانهاى ناپديد شدن و ناگهان كشته شدن اشخاص هميشه از زبان عرب شنيدنى بود،چون اين گونه پيشامدها را با پيرايه و آب و تاب نقل مى‏كردند و بيشتر آن قابل قبول نبود!...آن داستانى كه در اين باره به گوشها مى‏رسد اين گونه بود كه در همان روزهايى كه سعد از چشمها ناپديد شد،چند شب پى در پى در نواحى شام شنيده مى‏شد كه گوينده ناپيدايى از ميان تاريكى بانگ مى‏زد:

قد قتلنا سيد الخزرج سعد بن عباده.

و رميناه بهمين و لم يخطا فؤاده.

«ما كشتيم بزرگ خزرج سعد بن عباده را،او را هدف دو تير ساختيم كه هر دو به قلبش رسيد».داستان سرايان مى‏گفتند اين شعر را جنيانى كه سعد را كشتند مى‏سرودند!...چون صبحگاه سعد را در خانه خود نيافتند به جستجويش برخاستند.پس از سه روز دنبال همان سمت آواى جنيان را گرفتند تا پيكر سبز شده و زخم خورده‏اش را در ميان چاهى در آن ناحيه يافتند.بعضى از مردم احمق كوتاه نظر گفتند:

اين همان كار جن است!

مردم ديگرى كه به راز مطلب آشنا بودند يا گمان مى‏رفت آشنا باشند،گفتند:خالد بن وليد با همدستى رفيقى كه داشت،شبانه در كمينش نشست و او را با زخم سر نيزه از پاى درآورد و در ميان چاهش افكند...

گفته شد:پس آن آواى جن كه شنيده مى‏شد چه بود؟

گفتند:آن آواز رفيق خالد بود كه اين بانگ را نيمه شب در مى‏انداخت تا مردم ساده و احمق چنين توهم كنند.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥


امام على عليه السلام: از ولادت تا هجرت به مدينه

نسب شريف آن حضرت

او على پسر ابو طالب (نامش عبد مناف) پسر عبد المطلب (نامش شيبة الحمد) پسر هاشم (نامش عمرو) پسر عبد مناف (نامش مغيره) پسر قصى بن كلاب بن مرة بن لوى بن غالب بن فهر بن مالك بن نضر بن كنانة بن خزيمة بن مدركة بن الياس بن مضر بن نزار بن معد بن عدنان است.

ولادت او

آن حضرت بنا بر قول اكثر علما و مورخان در روز جمعه در حالى كه سيزده روز از ماه رجب مى‏گذشت، پاى به عرصه وجود گذاشت.در فصول المهمه تاريخ تولد آن حضرت، شب يكشنبه بيست و سوم رجب ذكر شده است و در روايتى ديگر تولد آن حضرت را در روز يكشنبه هفتم شعبان، پس از گذشت‏سى سال از واقعه عام الفيل، ثبت كرده‏اند.برخى آن را بيست و نه سال پس از تولد خود پيامبر دانسته‏اند كه سى سال از آن ماجرا مى‏گذشته است.همچنين در اين باره گفته شده كه آن حضرت بيست و هشت‏سال قبل از بعثت پيامبر، دوازده سال داشته و يا ده ساله بوده كه اين قول در كتاب اصابه صحه گذارده شده است.گفته‏اند آن حضرت پيش از هجرت بيست و سه سال داشته ولى برخى ديگر گويند آن حضرت در آن هنگام بيست و پنج‏سال از عمرش مى‏گذشته است.

تولد آن حضرت در مكه و در خانه كعبه بوده است.چنان كه در كتابهاى فصول المهمه ابن صباغ مالكى، مروج الذهب مسعودى، ارشاد مفيد و سيره حلبيه على بن برهان الدين حلبى شافعى بر اين مطلب تصريح شده است.در كتاب اخير الذكر آمده است كه در سال سى‏ام از ولادت پيامبر (ص) على بن ابى طالب (ع) در خانه كعبه به دنيا آمد.مفيد در ارشاد گويد: پيش از على و پس از او، نوزاد ديگرى در خانه خدا پاى به عرصه وجود نگذاشت و اين امر اكرامى از جانب خداوند و تجليلى براى بزرگداشت‏شخصيت آن حضرت بود.آلوسى در شرح قصيده عينيه عبد الباقى مى‏نويسد: مسئله تولد حضرت امير كرم الله وجهه در خانه خدا امرى مشهور در جهان بوده و در كتابهاى شيعى بر آن تصريح شده است.سيد حميرى در اين باره گويد:

مادر على او را در حرم امن الهى و مسجد بزاد، جايى كه مرگ على هم در آنجا بود.

اين زن، نورانى و پاك و صاحب نسبى گرامى و بزرگ بود.پاك شد و فرزند و مكانى كه او را در آن بزاد پاك شدند.

در شبى كه ستاره‏هاى شوم و بد يمن پنهان و ستاره‏هاى نيكبختى با ماه درخشان هويدا شدند.به دست نيامد در شكافتن قابله‏ها مانند او، مگر محمد پيامبر، پسر آمنه.

عبد الباقى عمرى در قصيده عينيه پرآوازه‏اش مى‏گويد:

تو على هستى كه در بلند آوازگى برتر از بلندايى زيرا در بطن مكه و در ميان خانه خدا زاده شدى

اين مؤلف نيز در قصيده‏اش سروده است:

در كعبه به دنيا آمدى و اين برترى و فضيلتى است اين فضيلت‏بدان مكان اختصاص دارد زيرا تو از اين فضايل بى‏شمار دارى و نيازى به اين فضيلت ندارى

مى‏گويند وقتى آن حضرت (ع) به دنيا آمد، مادرش او را به اسم پدر خود اسد بن هاشم، حيدر نام نهاد، چرا كه حيدر يكى از نامهاى شير بود.اما وقتى پدرش آمد او را به نام على خواند و گفت: او را على ناميدم تا بلندى منزلت و افتخار و عزت هميشگى براى او پايدار بماند.

على (ع) خود در روز جنگ خيبر چنين سروده است:

من همانم كه مادرم مرا حيدر ناميد كه همچون شير بيشه‏ها خشم و غضبى سخت دارم.

مؤلف نيز سروده است:

دختر ليث (اسد) ، مادرت تو را حيدر ناميد پس درباره زيركى و بينش تو خطا نكرد كريم‏ترين پدر، تو را على نام نهاد بدين اميد كه شهرت و نام تو، تو را برترى مى‏بخشد.

پدر آن حضرت

چنان كه قبلا گفته شد نام پدر آن حضرت عبد مناف و كنيت او به اسم بزرگ‏ترين فرزندش يعنى طالب بود.مادر آينده در قسمتى از اين كتاب مفصلا به شرح زندگانى اين شخصيت‏بزگر خواهيم پرداخت.دليل ما بر آنكه نام ابو طالب، عبد مناف بوده، وصيت پدرش عبد المطلب است كه در آن به ابو طالب نسبت‏به پيامبر اسلام (ص) سفارش كرده مى‏گويد: اى عبد مناف پس از خود تو را به (حمايت از) موحدى سفارش مى‏كنم كه پس از پدرش بى‏همتاست.

همچنين در جاى ديگرى گفته است:

كسى را وصيت كردم كه كنيه‏اش طالب است يعنى عبد مناف را كه صاحب تجارب بزرگى است به او درباره فرزند محبوب و گرامى‏ترين خويشان يعنى فرزند كسى كه از نزد ما غايب شده است و باز نمى‏گردد وصيت كردم.

وى با عبد الله، پدر پيامبر، برادر تنى بود و هر دو از يك پدر و يك مادر به دنيا آمده‏اند.ابو طالب نيز در ابياتى كه بعدا ذكر خواهد شد به اين نكته اشاره كرده و هم اوست كه در عهد كودكى پيامبر كفالت آن حضرت را پذيرفت و به يارى و حمايت و دفاع از او برخاست و در دوره دعوت بزرگ پيغمبر از وى مراقبت كرد و به خاطر او متحمل آزار مشركين قريش شد.ابو طالب محمد را از دسترس قريش دور نگاه داشت و به سبب حمايتش از پيامبر، به رنج و درد و بلايى سخت مبتلا شد با اين حال بر يارى پيامبر و رسيدگى به احوال او، صبر و بردبارى در پيش گرفت.به طورى كه مردان قريش به سبب ترس از ابو طالب از رساندن هر گونه گزندى به رسول خدا (ص) صرف نظر كردند تا آن كه ابو طالب بدرود حيات گفت.پس از مرگ او بود كه پيامبر اسلام فرمان هجرت از مكه را صادر كرد.ابو طالب مسلمانى بود كه هيچ گاه اسلام خود را بر مردم آشكار نكرد. زيرا اگر چنين كرده بود، نمى‏توانست از دعوت برادرزاده خود پشتيبانى كند.علاوه بر آن وى در اشعار خويش نيز بارها بر راستى دعوت پيامبر اقرار كرده و بر آن صحه گذارده است.ابيات زير از همان نمونه مى‏تواند باشد.

مرا به (اسلام) دعوت كردى دانستم كه تو راستگويى همانا راست گفتى و قبل از اين نيز در ميان ما امين شمرده مى‏شدى همانا دانستم كه آيين محمد از بهترين دينهاى مردمان است

همچنين ابو طالب در شعر زير كه پيامبر را در آن مدح كرده به نوعى سخن رانده است كه غير مسلمان را توان اين گونه گفتار نيست.وى سروده است:

و او را يارى كنيم تا در كنارش از پا نيفتيم و از فرزندان و خانمان خود دست مى‏كشيم او چنان نورانى است كه ابرها از چهره او طلب باران مى‏كنند فريادرس يتيمان و پناه درويشان و بيچارگان است هر كس از خاندان هاشم كه در خطرى افتاده باشد آنان در نزد او در نعمت و بخشش به سر مى‏برند در ترازوى حق به اندازه جوى را از بين نمى‏برد و ترازوى صدق و راستى او و زنش ناراست و كم نيست آيا ندانستيد كه پسر مادر نزد ما دروغگو نيست و جز با كلام باطل با او سخن گفته نمى‏شود

در جاى ديگرى گفته است:

همانا خداوند پيامبر خود محمد را مورد اكرام قرار داد پس گرامى‏ترين مخلوق خداوند در بين مردمان احمد است خداوند براى بزرگداشت پيامبر نام او را از نام خودش مشتق كرد پس نام صاحب عرش (خداوند) محمود و نام اين پيامبر (محمد) است

و در بيت ديگرى سروده است:

اين ستمى است كه پيامبرى براى خواندن مردم به هدايت آمده؟ و اين امرى است متقن كه از جانب صاحب عرش (خدا) فرود آمده است

و در بيت ديگرى چنين گفته است:

آيا ندانستيد كه ما محمد را پيامبرى يافتيم همچون موسى (ع) كه در كتب متقن (آسمانى) نام او نوشته شده بود

و از اشعاد اوست كه مى‏گويد:

پيامبرى است كه وحى از جانب پروردگارش به او مى‏رسد پس كسى بدن سخن اقرار كرد پشيمان نخواهد شد

وى در جاى ديگرى گفته است:

يا به كتاب عجيبى كه نازل شده است ايمان آريد بر پيامبرى همچون موسى يا مانند ذوالنون

و نيز در شعر ديگر خود چنين سروده است:

پيامبر فرستاده خدا را يارى كردم كسى كه چهره سفيدش، همچون نورهاى رخشنده‏اى تلالو دارد از فرستاده خدا دفاع مى‏كنم و به حمايت او برمى‏خيزم همچون حمايت پشتيبانى كه بر وى مهربان و دلسوز است

از ديگر اشعار ابو طالب، شعرى است كه وقتى عمرو بن عاص براى فريفتن جعفر و ياران او به نزد نجاشى رفت، آن را انشاد كرد.وى مى‏گويد:

اى كاش مى‏دانستم كه (مقام) جعفر در ميان مردم چگونه است؟ و نيز مى‏دانستم (مقام) عمرو و خويشان مخالف با پيامبر چگونه است؟

صدوق در كتاب امالى از امام صادق (ع) نقل مى‏كند كه آن حضرت فرمود: اولين نماز جماعت در اسلام وقتى است كه پيغمبر (ص) نماز مى‏خواند و على بن ابيطالب (ع) نيز با آن حضرت در حال خواندن نماز بود.چون ابو طالب در حالى كه جعفر نيز با او بود، به على نزديك شد گفت: پسرم!در كنار فرزند عمويت نماز بخوان.هنگامى كه پيامبر متوجه حضور ابو طالب شد، به پيشباز آن دو رفت.ابو طالب با شادى بسيار بازگشت و مى‏گفت:

همانا على و جعفر مورد اعتماد و امين منند در مواقع سختيها و پريشانيهاى روزگار سوگند به خدا از يارى پيامبر كوتاهى نخواهم كرد و نه كسى از فرزندان پاك نژاد من از يارى او فروگذارى مى‏كند شما دو تن بى ياور مگذاريد او را و پسر عمويتان را يارى كنيد كه عموى شما، از ميان ساير عموهايتان، از پدر و مادر من بوده است

اين اولين نماز جماعتى بود كه منعقد شد.ابو هلال عسكرى نيز از اين واقعه در كتاب الاوائل ياد كرده است.از على (ع) روايت‏شده است كه فرمود: پدرم به من گفت: فرزندم، همراه پسر عمويت‏باش كه از هر دشوارى زود هنگام و دير هنگامى در امان مى‏مانى. آن گاه به من گفت:

اعتماد و امنيت در همراهى با محمد است پس با دو دست‏خود محكم و استوار همراهى با او را براى خود نگهدار

همچنين ابو طالب برادرش حمزه را كه اسلام آورده بود، از خلال چند بيت مورد خطاب قرار مى‏دهد و مى‏گويد:

ابو يعلى!بر دين احمد (پيامبر) بردبارى پيشه كن و آشكار كننده دين باش، آن‏گاه توفيق صابر بودن را يافته‏اى

و بيت زير از جمله ابيات مشهور ابو طالب است.

تويى محمد، پيامبر هستى از همگان برتر و درخشان‏تر و سيادت داده شده هستى

اشعار فراوان ديگرى نيز از ابو طالب نقل شده است كه جمع آنها در اين كتاب باعث اطاله كلام خواهد شد.با اين وجود بعضى از كسانى كه خوش ندارند درباره على (ع) به نقل نكته مثبتى بپردازند، مانند اسلام آوردن پدر آن حضرت، پيوسته پافشارى مى‏كنند كه ابو طالب با اعتقاد كفر از اين دنيا رخت‏بر بسته است و دليل آنها بر اين گفته رواياتى است كه در عصر خلفا و پادشاهان ستمگر ساخته و پرداخته شده است.

نگارنده در يكى از قصايد خود، درباره ابو طالب چنين سروده است:

پدرش (پدر على (ع) ) پشتيبان دين پيامبر و مدافع او بود و اگر وجود او نبود رايت دين در جهان منتشر نمى‏شد. اسلام او پنهانى بود و اگر امكان داشت او در زمانى ديگر اسلام خود را آشكار مى‏كرد همانا كيش احمد (محمد (ص) ) از بهترين دينهاى مردم است دانستم كسى است كه پيامها و اندرزها را با خود آورده است. او دين خود را پنهان مى‏كرد تا بتواند پيامبر را يارى كند و اگر روزى دين خود را آشكار مى‏كرد اين امكان از او سلب مى‏شد جعفر را فراخواند و به او گفت در كنار پسر عمويت‏باش آن‏گاه كه نماز ظهر و عصر را اقامه مى‏كند.

مادر على (ع)

مادر آن حضرت، فاطمه دخت اسد بن هاشم است.در كتاب اغانى آمده است: وى نخستين زن هاشمى است كه با مردى هاشمى پيمان زناشويى بست و همين زن، مادر ديگر فرزندان ابو طالب است.اين زن به منزله مادرى مهربان براى پيامبر به حساب مى‏آمد. محمد در دامان او پرورش يافت و همواره سپاس محبتهاى او را بر زبان داشت.و او را مادر خطاب مى‏كرد.فاطمه، در محبتهاى خود، محمد را بر فرزندانش مقدم مى‏داشت و در رسيدگى به محمد، تلاش و كوشش بيشترى از خود نشان مى‏داد.حاكم در مستدرك روايت مى‏كند كه فاطمه در زمان پيغمبر اسلام (ص) در مرتبه‏اى بزرگ از ايمان جاى داشت.وى در گرايش به اسلام پيشى جست و به مدينه هجرت كرد و چون وفات يافت، پيامبر او را در پيراهن خودش كفن كرد و امر فرمود قبرش را حفر كردند و هنگامى كه به قسمت قرار دادن لحد رسيدند، پيامبر آن را با دست مباركش حفر كرد و در قبر او خوابيد و گفت: بارالها!بر مادرم فاطمه بنت اسد، ببخشاى.آن گاه بر او تلقين خواند و مدخل آن قبر را گشاده ساخت.كسانى كه شاهد مراسم به خاكسپارى فاطمه بنت اسد بودند به آن حضرت عرض كردند: يا رسول الله (ص) !امروز ديديم كه تو اعمالى به جاى آوردى كه پيش از اين براى كس ديگرى چنين نكرده بودى: فرمود: من لباس خود را بر تن او پوشاندم تا از لباسهاى بهشتى بر او بپوشانند.يا در برخى ديگر از روايات گفته شده است تا اين لباس براى او در روز قيامت، امان باشد.يا بنا بر روايت ديگرى فرمود: اين لباس را بر او پوشاندم تا حشرات زمينى را از او بازدارد.و او را در قبرش خوابانيدم تا خداوند بر او گشايش قرار دهد و او را از فشار قبر، ايمن كند.اين زن از بهترين آفريده‏هاى خداوندى بود و پس از ابو طالب، نيك رفتارترين كس نسبت‏به من به شمار مى‏آمد.

حاكم در مستدرك از سعيد بن مسيب از على بن حسين از پدرش از جدش على بن ابى طالب روايت كرده است كه گفت: هنگامى كه فاطمه بنت اسد دنيا را وداع گفت، پيامبر او را در پيراهن خودش كفن كرد و بر او نماز گزارد و هفتاد تكبير بر او گفت. (1) و در قبر فاطمه فرود آمد و به كناره‏هاى قبر اشاره كرد، مانند آنكه آن را گشاده‏تر مى‏ساخت.

پيامبر فاطمه را در قبرش جاى داد و از آن بيرون آمد، در حالى كه ديدگانش اشكبار بود و در قبر كند و كاو مى‏كرد.عمر به او گفت: يا رسول الله!براى اين زن كارهايى كردى كه براى كس ديگرى نكرده بودى.فرمود اين زن پس از مادرم كه مرا زاييد، مادر من به حساب مى‏آمد.ابو طالب كار مى‏كرد و سفره غذا مى‏گسترد و همه ما را براى خوردن غذا دور هم گرد مى‏آورد.آن گاه اين زن سهم هر يك از ما را تقسيم مى‏كرد و من براى گرفتن غذا، بار ديگر بازمى‏گشتم.اين زن فرزندى به نام طالب به دنيا آورد.اين طالب در روز جنگ بدر، همراه با مشركان در حالى كه كار ايشان را ناپسند مى‏داشت، خارج شد، از سرنوشت طالب اطلاعى در دست نيست.و از او نسلى به جاى نمانده است.عقيل و جعفر و على فرزندان ديگر فاطمه‏اند كه هر كدام از ديگرى ده سال بزرگ‏ترند. ام هانى مسمى به فاخته، دخترى است كه فاطمه او را به دنيا آورد.على (ع) و برادرانش نخستين هاشميانى هستند كه از پدر و مادر هاشمى پاى به عرصه وجود نهادند.مؤلف نيز در اين باره در قصيده‏اى مى‏گويد:

مادر او (على) فاطمه است و اين زن با مهربانيها و دلسوزيهايش براى احمد (پيامبر) به منزله مادر و شفيق او بود.

پيامبر در كنار فاطمه در آسودگى و راحت‏به سر مى‏برد و حال آنكه فرزندان آن زن از چنان آسودگى برخوردار نبودند.

فاطمه در مكه به پيامبر گرويد و آن گاه به يثرب (مدينه) هجرت كرد و هيچ گاه شك و گمان، ايمان او را دستخوش آلودگى نساخت.

بهترين مخلوق خداوند يعنى محمد او را در لباس خود كفن كرد و وقتى قبر او را حفر كرد در آن خوابيد.

محمد به آن زن سخن استوارى تلقين كرد تا با آن در روز قيامت، گاهى كه خلايق همه محشور مى‏شوند، از سختى آن روز نجات يابد.

على در دامن بهترين پدر و كريم‏ترين مادر رشد كرد و از اين روست كه قبيله عدنان مرتبت‏بلندى يافت و بر قبيله فهر افتخار كرد.

اين زن و شوهر، هر دو از بنى هاشم بودند كه هر دو بهترين شاخه درختى بودند كه ريشه‏اش هاشم موسوم به عمرو بود.

على از كسى همچون شيبة الحمد (عبد المطلب) صاحب نسبى درخشنده بود.و هر كس با او به معارضه برمى‏خاست، پرتو رخشنده اين نسب او را بر جايش مى‏نشاند.

كنيه على (ع)

آن حضرت را به دو كنيه ابو الحسن و ابو الحسين ناميده‏اند.امام حسن (ع) در حيات پيامبر پدرش را با كنيه ابو الحسين و امام حسين (ع) او را با كنيه ابو الحسن مى‏خوانده‏اند.پيامبر نيز وى را با هر دوى كنيه‏ها خطاب مى‏كرده است.چون پيامبر وفات يافت على (ع) را به اين دو كنيه صدا مى‏كردند.يكى ديگر از كنيه‏هاى على (ع) ، ابو تراب است كه آن را پيامبر برگزيده و بر وى اطلاق كرده بود.

در استيعاب نقل شده است: «به سهل بن سعد گفته شد: حاكم مدينه مى‏خواهد تو را وادارد تا بر فراز منبر، على را دشنام گويى.سهل پرسيد: چه بگويم؟گفت: بايد على را با كنيه ابو تراب خطاب كنى.سهل پاسخ داد: به خدا سوگند جز پيامبر كسى على را بدين كنيت، نامگذارى نكرده است.پرسيد: چگونه‏اى ابو العباس؟جواب داد: على (ع) نزد فاطمه رفت و آن‏گاه بيرون آمد و در حياط مسجد دراز كشيد و به خواب رفت.پس از او، پيغمبر (ص) پيش فاطمه آمد و از او پرسيد: پسر عمويت كجاست؟فاطمه گفت: اينك او در مسجد آرميده است.پيامبر به صحن مسجد آمد و على را ديد كه ردايش بر پشت مباركش افتاده و پشتش خاك آلود شده است.پيامبر با دست‏شروع به پاك كردن خاك از پشت على كرد و فرمود: بنشين اى ابو تراب!به خدا سوگند جز پيامبر كسى او را بدين نام، نخوانده است.و قسم به خدا در نظر من هيچ اسمى از اين نام دوست داشتنى‏تر نيست.»

نسايى در خصايص از عمار بن ياسر نقل كرده است كه گفت: «من و على بن ابيطالب (ع) در غزوه عشيره از قبيله ينبع با يكديگر بوديم.تا آنجا كه عمار گفت: سپس خواب هر دوى ما را فرا گرفت، من و على به راه افتاديم تا آنكه در زير سايه نخلها و روى زمين خاكى و بى گياه آرميديم.سوگند به خدا كه جز پيامبر كسى ما را از خواب بيدار نكرد.او با پايش ما را تكان مى‏داد و ما به خاطر آنكه روى زمينى خاكى دراز كشيده بوديم، به خاك آلوده شديم.در آن روز بود كه پيغمبر (ص) به على (ع) فرمود.تو را چه مى‏شود اى ابو تراب؟چرا كه پيامبر آثار خاك را بر على (ع) مشاهده كرده بود.»

البته ممكن است كه اين واقعه چند بار اتفاق افتاده باشد.در روايتى ديگر آمده است: چون پيامبر على را در سجده ديد در حالى كه خاك بر چهره‏اش نشسته و يا آنكه گونه‏اش خاك آلود بوده به او فرمود: «ابو تراب!چنين كن‏».

همچنين گفته شده است پيامبر با چنين كنيه‏اى، على (ع) را خطاب كرد.چرا كه گفت: اى على!نخستين كسى كه خاك را از سرش مى‏تكاند تويى.

على (ع) ، اين كنيه را از ديگر كنيه‏ها بيشتر خوش مى‏داشت.زيرا پيامبر وى را با همين كنيه خطاب مى‏كرد.دشمنان آن حضرت مانند بنى اميه و ديگران، بر آن حضرت به جز اين كنيه نام ديگرى اطلاق نمى‏كردند.آنان مى‏خواستند با گفتن ابو تراب، آن حضرت را تحقير و سرزنش كنند و حال آنكه افتخار على (ع) به همين كنيه بود.دشمنان على، به سخنگويان دستور داده بودند تا با ذكر كنيه ابو تراب بر فراز منابر، آن حضرت را مورد سرزنش قرار دهند و اين كنيه را براى او عيب و نقصى قلمداد نمايند.چنان كه حسن بصرى گفته است، گويا كه ايشان با استفاده از اين عمل، لباسى پر زيب و آرايه بر تن آن حضرت مى‏پوشاندند.چنان كه جز نام ترابى و ترابيه بر پيروان امير المؤمنين (ع) اطلاق نمى‏كردند.بدان گونه كه اين نام، تنها بر شيعيان على (ع) اختصاص يافت.

كميت مى‏گويد:

گفتند رغبت و دين او ترابى است من نيز به همين وسيله در بين آنان ادعا كنم و به اين لقب مفتخر مى‏شوم.

هنگامى كه كثير غرة گفت: جلوه آل ابو سفيان در دين روز طف و جلوه بنى مروان در كرم و بزرگوارى روز عقر بود، يزيد بن عبد الملك به او گفت: نفرين خدا بر تو باد! آيا ترابى و عصبيت؟!در اين باره مؤلف در قصيده‏اى سروده است:

به نام دو فرزندت، مكنى شدى و نسل رسول خدا در اين دو فرزند به جاى ماند پيامبر تو را بو تراب خواند دشمنان آن را بر تو عيب مى‏شمردند و حال آنكه براى تو اين كنيه افتخارى بود

لقب على (ع)

ابن صباغ در كتاب فصول المهمه مى‏نويسد: لقب على (ع) ، مرتضى، حيدر، امير المؤمنين و انزع (و يا اصلع) (كسى كه اندكى از موى جلوى سرش ريخته باشد.) و بطين (كسى كه شكمش بزرگ است.) و وصى بود.آن حضرت به لقب اخير خود در نزد دوستان و دشمنانش شهره بود.در روز جنگ جمل جوانى از قبيله بنى ضبه از سپاه عايشه بيرون آمد و گفت:

ما قبيله بنى ضبه دشمنان على هستيم كه قبلا معروف به وصى بود على كه در عهد پيامبر شهسوار جنگها بود من نيز نسبت‏به تشخيص برترى على نابينا و كور نيستم اما من به خونخواهى عثمان پرهيزگار آمده‏ام زيرا ولى، خون ولى را طلب مى‏كند

و مردى از قبيله ازد در روز جمل چنين سرود:

اين على است و وصيى است كه پيامبر در روز نجوة با او پيمان برادرى بست و فرمود او پس از من راهبر است و اين گفته را افراد آگاه در خاطر سپرده‏اند و اشقيا آن را فراموش كرده‏اند

زحر بن قيس جعفى در روز جمل گفت:

آيا بايد با شما جنگ كرد تا اقرار كنيد كه على در بين تمام قريش پس از پيامبر برترين كس است؟! او كسى است كه خداوند وى را زينت داده و او را ولى ناميده است و دوست، پشتيبان و نگهدار دوست است، همچنان كه گمراه پيرو فرمان گمراهى ديگر است

زحر بن قيس نيز بار ديگر چنين سروده است:

پس درود فرستاد خداوند بر احمد (محمد (ص) ) فرستاده خداوند و تمام كننده نعمتها فرستاده پيام‏آورى و پس از او خليفه ما كسى كه ايستاده و كمك شده است منظور من على وصى پيامبر است كه سركشان قبايل با او در جنگ و ستيزند

اين زحر در جنگ جمل و صفين با على (ع) همراه بود.همچنان كه شبعث‏بن ربعى و شمر بن ذى الجوشن ضبابى در جنگ صفين در ركاب آن حضرت بودند.اما بعدا با حسين (ع) در كربلا به جنگ برخاستند و فرجام شومى را براى خود برجاى گذاشتند.

كميت مى‏گويد:

كثير نيز مى‏گويد: وصى و پسر عموى محمد مصطفى و آزاد كننده گردنها و ادا كننده دين‏ها

همچنين آن حضرت به نام پادشاه مؤمنين و پادشاه دين (2) نيز ملقب بوده است.

روايت كرده‏اند كه پيامبر به على (ع) فرمود: تو پادشاه دينى و مال پادشاه ظلمت و تاريكى است.

در روايت ديگرى آمده است: اين (على) پادشاه مؤمنان و پيشواى كسانى است كه در روز قيامت‏با چهره‏هايى نورانى در حجله‏ها نشسته‏اند.

ابن حنبل در مسند و قاضى ابو نعيم در حلية الاوليا اين دو روايت را نقل كرده‏اند.در تاج العروس معناى لغوى يعسوب ذكر شده و آمده است×.على (ع) فرمود: من پادشاه مؤمنانم و مال پادشاه كافران است.يعنى مؤمنان به من پناه آورند و كافران از مال و ثروت پناه مى‏جويند.چنان كه زنبور به ملكه خود پناه مى‏برد و آن ملكه بر همه زنبوران مقام تقدم و سيادت دارد.

دربان على (ع)

در كتاب فصول المهمة ذكر شده كه دربان آن حضرت، سلمان فارسى (رض) بوده است.

شاعر على (ع)

همچنين در فصول المهمه گفته شده كه شاعر آن حضرت، حسان بن ثابت‏بوده است.در اينجا اضافه مى‏كنم كه شاعر آن حضرت در جنگ صفين، نجاشى و اعور شنى و كسان ديگرى غير از اين دو تن بوده‏اند.

نقش انگشتر على (ع)

سبط بن جوزى در كتاب تذكرة الخواص نوشته است: نقش انگشترى آن حضرت عبارت‏«خداوند فرمانروا، على بنده اوست‏» (الله الملك على عبده) بوده است.همچنين وى مى‏نويسد: آن حضرت انگشترى را در انگشتان دست راست‏خود مى‏كرده است و حسن و حسين (ع) نيز چنين مى‏كرده‏اند.

ابو الحسن على بن زيد بيهقى معروف به فريد خراسان در كتاب خود موسوم به صوان الحكمه كه به نام تاريخ حكماى اسلام مشهور است در ذيل شرح زندگانى يحيى نحوى ديلمى ملقب به بطريق، چنين مى‏گويد: «يحيى فيلسوف و ترساكيش بود و عامل امير المؤمنين (ع) در نظر داشت تا وى را از فارس بيرون براند.يحيى نيز ماجراى خود را براى على (ع) نگاشت و از آن حضرت درخواست امان كرد.محمد بن حنفيه، به فرمان على (ع) امان نامه‏اى براى يحيى نوشت كه من آن امان نامه را در دست‏حكيم ابو الفتوح مستوفى نصرانى طوسى مشاهده كردم.توقيع على (ع) با خط خود آن حضرت و با عبارت‏«الله الملك و على عبده‏» (خداوند فرمانروا و على بنده اوست.) در پاى اين مكتوب موجود بود.سبط بن جوزى اين عبارت را به عنوان نقش انگشترى آن حضرت دانسته ولى مطابق با نقل بيهقى اين توقيع به دست‏حضرت نوشته شده است و بعيد نيست كه گفته بيهقى متين‏تر باشد.»

همچنين احتمال دارد كه آن حضرت نامه‏ها را چنين امضا مى‏كرده و سپس همان عبارت را بر نگين انگشترى نقش زده است.ابن صباغ در كتاب فصول المهمه فى معرفة الائمه گويد: «اسندت ظهرى الى الله‏» (پشت من به خداوند متكى است) نقش نگين آن حضرت بوده است.عده‏اى ديگر نقش نگين آن حضرت را«حسبى الله‏»ذكر كرده‏اند.كفعمى نيز در مصباح گويد: نقش نگين انگشترى آن حضرت‏«الملك لله الواحد القهار»بوده است.البته بعيد نيست كه آن حضرت داراى چند انگشترى با نقوش متعدد بوده است.

همسران على (ع)

نخستين همسر آن حضرت، فاطمه زهرا (ع) دخت گرامى پيامبر خدا بوده است.على (ع) تا زمانى كه فاطمه در قيد حيات به سر مى‏برد با كس ديگرى پيمان زناشويى نبست.پس از وفات فاطمه، آن حضرت با امامه دختر ابو العاص بن ربيع بن عبد العزى بن عبد شمس كه فرزند زينب دختر پيغمبر بود ازدواج كرد.ام البنين دختر حزام بن دارم كلابيه، زن ديگرى بود كه على (ع) او را به عقد خود درآورد.پس از ام البنين، آن حضرت با ليلى دختر مسعود بن خالد النهشلية تميمه دارميه ازدواج كرد و پس از وى با اسماء بنت عميس خثعمى پيمان زناشويى بست.اسماء تا قبل از شهادت جعفر بن ابيطالب، همسر وى بود و پس از شهادت جعفر، ابو بكر او را به ازدواج خود درآورد و چون ابو بكر از دنيا رفت، على (ع) او را به همسرى خويش گرفت.يكى ديگر از همسران امير المؤمنين (ع) ام حبيب دختر ربيعه تغلبيه و موسوم به صهبا بوده است.اين زن از قبيله‏«سبى‏»بود كه خالد بن وليد در عين التمر بر آنها حمله برده و ايشان را به اسيرى گرفته بود.خوله دختر جعفر بن قيس بن مسلمه حنفى و يا به قولى ديگر خولة دختر اياس از ديگر زنان آن حضرت بوده است.همچنين على (ع) با ام سعد يا ام سعيد دختر عروة بن مسعود ثقفى و نيز مخباة دختر امرى القيس بن عدى كلبى پيمان زناشويى بست.

فرزندان على (ع)

مسعودى در مروج الذهب، شمار اولاد على (ع) را به بيست و پنج تن رسانده است.شيخ مفيد در كتاب ارشاد تعداد آنها را هفده تن از دختر و پسر دانسته و پس از آن گفته است: عده‏اى از علماى شيعه گويند كه فاطمه پس از وفات پيامبر (ص) جنينى كه پيامبر او را محسن ناميده بود سقط كرد.بنابر قول اين عده، فرزندان آن حضرت هجده تن بوده‏اند.

ابن اثير گويد: محسن در كودكى وفات يافته است.آيا اين محسن كه ابن اثير از او نام برده غير از آن محسنى است كه مفيد از آن ياد كرده؟مسعودى و شيخ مفيد فرزندان على را همراه با ذكر محسن، نام برده و كسان ديگرى همچون محمد اوسط و ام كلثوم صغرا بنت صغير (دختر كوچك) و رملة صغرا را به شمار فرزندان امير المؤمنين (ع) اضافه كرده‏اند.

اما با توجه به گفتارها و نوشتارهايى كه از مورخان و علماى نسابه در دست داريم، چنين مى‏نمايد كه فرزندان على (ع) سى و سه تن بوده‏اند و شايد علت اين رقم زياد آن باشد كه مورخان اسم و لقب هر يك از فرزندان را، جداگانه براى دو فرزند ثبت مى‏كرده‏اند.در حالى كه اين دو اسم و لقب بر يك تن اطلاق مى‏شده است.نام اولاد امير المؤمنين على (ع) به شرح زير ذكر شده است:

1.حسن

2.حسين.

3.زينب كبرا

4.زينت صغرا.

كه كنيه او كلثوم است.شيخ مفيد گويد: مادر اين چهار تن فاطمه بتول دختر پيامبر بزرگ اسلام بوده است.

5.ام كلثوم كبرا (ابن اثير نام وى را با زينب كبرا آورده است.) مسعودى مى‏نويسد: مادر حسن، حسين، محسن، ام كلثوم كبرا و زينب كبرا، حضرت فاطمه زهرا دختر پيغمبر اسلام (ص) است.

مى‏توان ميان قول مفيد كه زينب صغرا مكنى به ام كلثوم را ذكر كرده و نظر ابن اثير و مسعودى كه وى را ام كلثوم كبرا ناميده‏اند، جمع به عمل آورد و به اين ترتيب كه نام وى به نسبت زينب كبرا، زينب صغرا و به نسبت ام كلثوم صغرا كه بعدا نام او را ذكر خواهيم كرد و از مادرى غير از فاطمه زهرا به دنيا آمده، ام كلثوم كبرا بوده است.

6.محمد اوسط، مادر وى امامه دختر ابو العاص بوده است.شيخ مفيد و مسعودى متذكر نام او نشده‏اند.

7، 8، 9، 10.عباس، جعفر، عبدالله، عثمان كه همگى جزو شهداى كربلا بوده‏اند.مادر اين چهار تن ام البنين كلابى است كه مسعودى وى را ام البنين دختر حزام وحيدية معرفى كرده و عثمان را در شمار اين چهار تن ذكر نكرده است.

11.محمد اكبر، مكنى به ابو القاسم و معروف به ابن حنفيه كه مادر وى خوله حنفى بوده است.

12.محمد اصغر مكنى به ابو بكر، بعضى از مورخان پنداشته‏اند كه ابو بكر و محمد اصغر نام دو تن از فرزندان على بوده ولى ظاهرا چنين برمى‏آيد كه اين هر دو، نام يك تن باشد.

13.عبد الله و عبيد الله كه هر دو در كربلا به شهادت رسيده‏اند.مادر اين دو تن ليلى دختر مسعود نهشيلى است.

14.يحيى كه مادر وى اسماء بنت عميس است.

15، 16.عمر و رقيه كه دوقلو بوده‏اند.مادر اين دو ام حبيب، صهبا، دختر ربيعه تغلبى است.عمر هشتاد و پنج‏سال زندگى كرد.

17، 18، 19.ام الحسن و رمله كبرا و ام كلثوم صغرا، مادر ايشان ام سعد دختر عروة بن مسعود ثقفى است.شيخ مفيد و مسعودى تنها به ذكر نام ام الحسن و رملة بسنده كرده‏اند و آن را با ذكر كلمه كبرا آشكارتر نساخته‏اند.

20.دخترى كه در كودكى جان سپرده است.مادر وى مخباة كلبى است و شيخ مفيد و مسعودى متذكر نام او نشده‏اند.

21.ام هانى، 22.ميمونه، 23.زينب صغرا.در كتاب عمدة الطالب آمده است كه مادر وى (زينب صغرا) ام ولد (كنيز) بوده و در خانه محمد بن عقيل بن ابيطالب به سر مى‏برده است.

24.رملة صغرا، شيخ مفيد و مسعودى از او نام نبرده‏اند.

25.رقيه صغرا، مسعودى از او يادى نكرده است.

26.فاطمه، 27.اسامه، 28.خديجه، 29.ام الكرام، مسعودى گويد ام الكرام همان فاطمه است.

30.ام سلمه، 31.ام ابيها، مسعودى از او ياد كرده است.

32.جمانة مكناه به ام جعفر.

33.نفيسه، درباره نام مادر او پراكنده‏گويى كرده‏اند.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥

شناسنامه فاطمه زهرا (س) دختر رسول خدا (ص) و بانوى زنان جهان

مادر وى خديجه دختر خويلد، مادر مؤمنان بود.فاطمه كوچك‏ترين دختر رسول خدا (ص) و محبوب‏ترين آنان در نزد وى بود. سلاله رسول خدا (ص) جز از فاطمه،از ديگر دخترانش منقطع شد.

ميلاد فاطمه (س)

وى دو سال پس از بعثت در روز جمعه بيستم ماه جمادى الاخر،در شهر مكه پا به عرصه وجود نهاد.شيخ طوسى در مصباح المجتهد گويد:بنابر روايتى فاطمه در سال پنجم بعثت‏به دنيا آمد.كلينى و ابن شهر آشوب نيز همين قول را كه از امام باقر (ع) روايت‏شده و در نزد اصحاب ما مشهور است،ذكر كرده‏اند.در كشف الغمه از ابن خشاب در مواليد و وفيات اهل بيت،در حديثى مرفوع از امام باقر (ع) روايت‏شده است كه فرمود:

«فاطمه پنج‏سال پس از (آغاز) نبوت به دنيا آمد و در آن هنگام قريش خانه كعبه را مى‏ساختند.»اين اشتباه شايد از راوى حديث نشات گرفته و يا آن كه از طرف نساخ در آن سهوى روى داده باشد.زيرا بناى كعبه پيش از نبوت پيامبر (ص) بوده نه پس از آن و دليل ما بر صحت اين امر حديثى است كه در كتاب مقاتل الطالبين آمده مبنى بر آن كه فاطمه پيش از نبوت پيامبر (ص) زاده شد و در آن هنگام قريش كعبه را بنا مى‏كردند.

حاكم در مستدرك و ابن عبد البر در استيعاب آورده‏اند كه آن حضرت زمانى به دنيا آمد كه چهل و يك سال از عمر پيامبر مى‏گذشت.بنابر قول اينان فاطمه پس از گذشت‏يك سال از نبوت پيامبر (ص) زاده شده است.در الاصابه نيز همين قول ذكر شده است. پيشينه دانشمندان اهل‏تسنن روايت مى‏كنند كه فاطمه پنج‏سال پس از نبوت به دنيا آمده و شايد اين خطا از راوى حديث ناشى شده كه ميان ثبت دو كلمه قبل و بعد اشتباه كرده است.

كنيه و لقب آن حضرت

فاطمه را با كنيه «ام ابيها» خوانده‏اند و لقب او را زهرا و بتول گفته‏اند.هروى در شرح الغريبين گويد:«مريم را بتول (باكره) ناميده‏اند كه از مردان كناره مى‏گرفت و فاطمه را بدان علت‏بتول گفته‏اند كه از نظير و همتا بركنار است.»

نقش انگشترى آن حضرت

نقش خاتم آن حضرت اين عبارت بود:«امن المتوكلون‏».

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ مهر ،۱۳۸٥

ولادت على

ازدواج حضرت محمد«ص‏»با خديجه،سبب شد تا آن‏بزرگوار با انتقال به خانه جديد و تشكيل خانواده،از استقلال‏بيشترى در زندگى خويش برخوردار گشته،و شالوده زندگى‏خود را بر آن اساس پى‏ريزى كند.

از اين سال-كه سال بيست و پنجم عمر رسول خدا(ص)

بود-تا سال سى‏ام عمر آن حضرت،اتفاق مهمى كه در تاريخ‏ضبط شده باشد در زندگانى آن بزرگوار ذكر نشده،و بنابر طبق‏روايات مشهور علماى شيعه و اهل سنت،در سال سى‏ام عمر آن‏حضرت بود كه على بن ابى طالب عليه السلام در خانه ابوطالب‏به دنيا آمد،و چون اين حادثه تاريخى و بزرگ از جهات متعددى-حتى در اصل خلقت-مربوط به زندگانى رسول خدا(ص)

مى‏شود،و پس از يكى دو سال نيز-بشرحى كه بعدا خواهيم‏گفت-اين مولود جديد به خانه محمد«ص‏»منتقل گرديد و به‏صورت فرزندى براى آن بزرگوار درآمد،لازم است مقدارى درباره ولادت على عليه السلام،در اينجا بحث‏شود.

ولادت على (عليه السلام)

هنگامى كه پيغمبر آينده اسلام به سن سى سالگى رسيد، حادثه‏اى بس بزرگ در شهرمكه روى داد كه از رجهت‏بى‏نظير بود، و بيش از هر كس به خاندان آن حضرت مربوط مى‏شد. اين حادثه بزرگ ولادت على (عليه السلام) در خانه كعبه بود كه گدشته از عموم دانشمندان شيعه، جمعى از علماى منصف عامه نيز آن را اعتراف دارند.

علامه فقيد معاصر شيخ آقا بزرگ تهرانى مى‏نويسد: «آقا مهدى بن محمد تقى بن ابراهيم نقوى معاصر و متولد در سال 1316 ه ازاحفاد سيد دلدار على هندى دانشمند و فقيه مشهور شيعه در ديار هند، در كتاب «على و الكعبه‏» كه در 44 صفحه چاپ شده است، از 22 كتاب از كتب علماى عامه نقل مى‏كند كه تصريح كرده‏اند على (عليه السلام) در كعبه متولد شده است.

و هم مى‏گويد: علامه ميرزا محمد على اردوباردى متولد 1312 ه (از علماى بزرگ معاصر درنجف اشرف) كتاب «اميرالمؤمنين و الكعبه‏» در اثبات ولادت حضرت امير در بيت الحرام را تاليف نموده كه در باب خود كتابى ابتكارى است. 

علامه امينى به تفصيل پيرامون ولادت على (عليه السلام) دركعبه بحث نموده و ازجمله از دانشمند عاليقدر عامه حاكم نيشابورى در كتاب «مستدرك صحيحين‏» ج 3 ص 483 نقل مى‏كند كه گفته است: «اخبار به تواتر رسيده كه فاطمه دختر اسد، اميرالمؤمنين على بن ابيطالب كرم الله وجهه را در درون كعبه زائيد.

و از كنجى شافعى دركتاب «كفايه‏» نقل كرده كه از طريق ابن نجار از حاكم نيشابورى روايت نموده كه گفته است: «امير المؤمنين على بن ابيطالب درمكه در خانه خدا، شب جمعه سيزدهم ماه رجب سى سال گذشته از عام الفيل متولد
گرديد. نه قبل و نه بعد از وى مولودى در بيت الله الحرام جز او متولد نگرديد، و اين كرامتى براى آن حضرت بو به خاطر
مقام با عظمت او بود.»

به پيروى از وى، احمد بن عبدالرحيم دهلوى مشهوربه «شاه ولى الله‏» پدر عبدالعزيز دهلوى مصنف كتاب «تحقه اثنى عشريه‏»  در كتاب «ازالة الخفاء» نوشته‏» نوشته است: «اخبار متواتر است كه فاطمه دختر اسد اميرالمؤمنين على را در درون كعبه زائيد. آن حضرت درروز جمعه سيردهم ماه رجب سى سال بعد ار عام الفيل در كعبه متولد گرديد، و هيچ كس جز او نه قبل و نه بعد از وى در كعبه متولد نگرديد».

شهاب الدين سيد محمود الوسى صاحب تفسير كبير در كتاب شرح قصيده عينية عبدالباقى افندى عمرى ص 15 در ذيل اين بيت قصيده او در مدح مولاى متقيان: انت العلى الذى فوق العلى رفعا ببطن مكة عندالبيت اذ وضعا

مى‏نويسد: «اينكه امير كرم الله وجهه در خانه خدا متولد شده، در دنيا امرى مشهور، و در كتب فرقين سنى و شيعه ذكر شده است‏».

تا آنجا كه مى‏گويد: «جز او كرم الله وجهه كسى در خانه خدا متولد نشده و چقدر مناسب است كه امام ائمه در محلى كه قبله مسلمين است متولد گردد. سبحان من يضع الاشياء فى مواضعها و هو احكم الحاكمين  

در تكميل سخن نغز شهاب الدين دانشمند و مفسر بزرگ سنى مى‏گوئيم جالبتر اينكه امام ائمه مسلمين حضرت اميرالمؤمنين على (عليه السلام)، تنها كسى كه در خانه خدا «كعبه‏» قبله‏همه مسلمانان جهان متولد شد، سرانجام نيزدرمحراب مسجد كوفه خانه خدا ضربت‏خورد كه بر آثرآنبا فرق شكافته به افتخار شهادت نائل گرديد. شيعيان جهان نيز اين افتخار را يافته‏اند كه چنين مولود مبارك و وجود مقدس را امام اول مسلمين و خليفه بلافصل پيغمبر خاتم (صلى الله عليه و آله) بدانند.

در كعبه شد پديدار و به محراب شد شهيد نازم به حسن مطلع و حسن ختام

وى جلال الدين محمد دوانى فيلسوف مشهور درگذشته سال 908 ه كه از مفاخر علماى عامه بوده و فقط در اواخر عمر شيعه شده است، در كتاب فارسى «نور الهدايه فى اثبات الولايه‏» مى‏نويسد: «اين كه جمهور اهل سنت از ميان تمام صحابه پيغمبر فقط به على (عليه السلام) «كرم الله وجهه‏» مى‏گويند (يعنى گرامى باد رخسار او) به دو علت است:

يكى اين كه در ميان صحابه تنها على (عليه السلام) بوده است كه قبل ازبلوغ اسلام آورد، و هرگز در مقابل بت نايستاد و كرنش نكرد، و ديگر اين كه نشته‏اند; زمانى كه فاطمه دختر اسد مادر على (عليه السلام) آبستن به حضرت بود، هرگاه محمد بن عبدالله (صلى الله عليه و آله) درا مى‏ديد، ناگهان به احترام آن حضرت برمى‏خواست و اداى احترام مى‏كرد.

پيغمبر آينده اسلام روزى گفت: اى مادر! تو آبستنى، من راضى نيستم براى من اين طور از جا برخيزى، فاطمه گفت: به خدا قسم هرگاه شما را مى‏بينم،جنينى كه در شكم دارم طورى جابجا مى‏شود كه مرا ناگزير مى‏سازد از جا بلند شوم!

فاطمه مادر على (عليه السلام) و دختراسد بن هاشم، يعنى دختر عموى شوهر خود ابوطالب بود، و آنها نخستين  
همسرانى بودند كه به هاشم نسبت مى‏رساندند. اين بانوى بزرگزاده كه افتخار پرستارى از پيغمبر خدا را داشت، در روز
13 رجب آن سال كه درد زائيدن بروى فشار وارد ساخت، آمد و در مقابل كعبه، خانه خدا ايستاد و گفت: پروردگار! تو را به
عظمت اين خانه و به مقام كسى كه آن را بنا كرده است، سوگند مى‏دهم درد زائيدن را بر من آسان گردان!

كسانى كه ناظر بودند با كمال تعجب ديدند ناگهان ضلع بالاى حجر الاسود شكست، و فاطمه همسرابوطالب به درون كعبه رفت و شكاف ديوار بهم آمد.  موضوع بلافاصله دهن به دهن گشت و به گوش مرد و زن مكه رسيد، و همه منتظر بودند ببينند سرانجام آن ماجراى شگفت انگيز چه خواهد بود.

همسر ابوطالب سه روز در خانه كعبه به سر برد. روز چهارم كسانى كه پيرامون كعبه گرد آمده بودند ديدند ديوار كعبه از همان جا بار ديگر شكاف برداشت و آن بانوى سرفراز در حالى كه نوزاد خود را در آغوش داشت از درون خانه خدا بيرون آمد.

همسر ابوطالب خطاب به حاضران گفت: اى مردم! خداوند مرا به خاطر نوزاد پاك سرشتم بر زنان ديگر برترى داد. زيرا هيچ زنى تا كنون اجازه نداشته است كه در خانه خدا وضع حمل كند.

ولى خداوند خانه‏اش را در اختيار من گذاشت تا فرزند خود را در آن جايگاه مقدس بزايم  سپس به خانه آمد. پيغمبر آينده اسلام كه از ماجرا اطلاع يافته بود، در خانه ابوطالب بود. نوزاد تا آن لحظه چشم باز نكرده بود. نخستين بارى كه چشم گشود، لحظه‏اى بود كه پيغمبر ضمن تبريك به زن عمويش نوزاد را از آغوش او گرفت و اولين نگاه نوزاد هم به روى محمد (صلى الله عليه و آله) بود.

پيغمبر صورت نوزاد را بوسيد و نام او را «على‏» گذارد، و به عمو و زن عمويش مژده داد كه نوزاد، آينده‏اى بس درخشان دارد.

به گفته شاعر:

صدف آسا جهان آفرينش درخشان گوهرى والا گهر زاد ز بعد قرنها گيتى هنر كرد كه اينسان قهرمانى باهنر زاد پدرها بعد از اين هرگز نبينند كه ديگر مادرى اينسان پسر زاد فرى بر مادر نيكو سرشتش غزال ماده گوئى شير نر زاد

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥


پيامبر تا خديجه زنده بود زن ديگرى اختيار نكرد

اين مطلب از نظر تاريخ مسلم است كه تا خديجه زنده بودرسول خدا زن ديگرى نگرفت و خديجه بنا بر قول مشهور و صحيح‏سال دهم بعثت‏يعنى بيست و پنج‏سال پس از اين ازدواج‏فرخنده و ميمون از دنيا رفت،و زنهاى متعدد و زياد ديگرى را كه‏رسول خدا(ص)به ازدواج و همسرى خويش درآورد همگى پس‏از وفات خديجه بود،و در جاى خود-در بحث تعدد زوجات‏رسول خدا(ص)-انشاء الله تعالى خواهيم گفت كه اين داستان‏بهترين دليل و شاهد بر اين مطلب است كه انگيزه ازدواج‏هاى‏مكرر رسول خدا پس از وفات خديجه انگيزه‏هاى سياسى واجتماعى بوده كه آن بزرگوار مى‏خواسته بدين وسيله پيوندهاى‏محكم و بيشترى با افراد سرشناس و قبائل معروف عرب پيداكرده و از اين طريق براى پيشرفت اسلام و مكتب مقدس خوداستفاده و بهره بيشترى ببرد بشرحى كه بخواست‏خداى تعالى‏پس از اين خواهيم گفت.

و گرنه معقول نيست كسى مانند رسول خدا(ص)كه از هر گونه امكانات مادى بهره‏مند بوده و همه جاذبه‏هائى را كه‏معمولا مورد توجه زنان مى‏باشد همچون فصاحت زبان و زيبائى‏خارق العاده صورت و شهرت فاميلى و شخصيت ذاتى،و در يك‏جمله آنچه خوبان همه داشتند همه را دارا باشد ولى تا سن پنجاه‏سالگى با يك زن بيوه دو شوهر كرده بچه‏دارى كه از نظر سن نيزپانزده سال يا چيزى كمتر از او بزرگتر است‏سازگارى كند،وهيچ به فكر ازدواج مجددى نيفتد،و پس از وفات او آنهمه زن‏بگيرد...و باز هم مانند دشمنان مغرض و مخالف اسلام بگوئيم‏هدف آنحضرت در آن ازدواجها استفاده‏هاى مالى و ياكاميابيهاى جنسى بوده و بناچار بايد اين حقيقت را بپذيريم كه‏هدف،همان هدف مقدس ترويج اسلام با استفاده از يك وسيله‏طبيعى و اجتماعى بوده كه روى بافت اجتماع آن روز بهترين وسيله‏بوده است.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥

سن پيامبر(ص) و خديجه در هنگام ازدواج

درباره سن رسول خدا(ص)در هنگام ازدواج عموماگفته‏اند:آنحضرت در آن هنگام بيست و پنج‏سال از عمرشريفش گذشته بود.

ولى درباره سن خديجه عليها السلام اختلافى در روايات‏ديده مى‏شود كه مشهور در آنها نيز آن است كه خديجه در آن‏هنگام چهل سال داشت.

و در برابر اين قول مشهور اقوال ديگرى نيز هست مانند قول‏25 سال و 28 سال و 30 سال و 35 و 45 سال...  و از برخى نقل‏شده كه قول نخست را ترجيح داده‏اند ولى دليلى براى آن ذكرنكرده است  ،و شايد توجيه ديگرى را كه برخى از نويسندگان‏كرده‏اند بتواند دليل و يا تاييدى بر اين قول و يا قول‏هاى دوم وسوم نيز باشد كه گفته‏اند:

...با توجه به فرزندانى كه خديجه بدنيا آورده مى‏توان‏احتمال داد كه سن خديجه كمتر از چهل سال بوده و تاريخ‏نگاران عرب رقم‏«چهل‏»را بدليل آنكه رقم كاملى است‏انتخاب كرده‏اند  .

نگارنده گويد:تاييد ديگر اين گفتار نيز حمل فاطمه‏سلام الله عليها و ولادت آن بانوى محترمه در سال پنجم بعثت‏مى‏باشد كه انشاء الله در جاى خود بطور تفصيل روى آن بحث‏خواهد شد و اكنون بطور اجمال بيان گرديد،كه چون طبق‏روايات معتبر محدثين شيعه رضوان الله عليهم فاطمه عليها السلام‏مولود اسلام بوده و در سال پنجم بعثت رسول خدا(ص)بدنيا آمده‏موجب ايراد برخى از برادران اهل سنت كه ولادت آن بانوى‏عالميان را پنج‏سال قبل از بعثت دانسته‏اند قرار گرفته،و موجب‏استبعاد آنان شده چون روى روايات شيعه و قول مشهور درباره‏سن حضرت خديجه در وقت ازدواج با رسول خدا(ص)لازم آيدكه خديجه در سن 60 سالگى به فاطمه عليها السلام حامله شده‏باشد،و اين مطلب روى جريان طبيعى و عادى بعيد است،كه‏البته اين استبعاد پاسخهاى ديگرى هم دارد و يكى از آنها همين‏است كه شنيديد و بقيه را هم انشاء الله تعالى در جاى خود ذكر خواهيم كرد...و بهر صورت مشهور همان است كه خديجه در آن‏هنگام چهل ساله بوده ولى قول به اينكه بيست و هشت‏ساله بوده‏نيز خالى از قوت نيست چنانچه در چند حديث آمده است،  و الله‏اعلم.

اين را هم بد نيست‏بدانيد كه:

برخى عقيده دارند خديجه سلام الله عليها در هنگام ازدواج بارسول خدا(ص)باكره بوده و قبلا شوهرى نكرده بود،و در اين‏باره به حديثى كه ابن شهر آشوب در مناقب روايت كرده تمسك‏جسته‏اند كه مى‏گويد:

«...و روى احمد البلاذرى و ابو القاسم الكوفى في‏كتابيهما و المرتضى فى الشافي،و ابو جعفر فى التلخيص:

ان النبى-صلى الله عليه و آله-تزوج بها و كانت‏عذراء...».

«يؤكد ذلك ما ذكر في كتابى الانوار و البدع:ان رقيه‏و زينب كانتا ابنتى هاله اخت‏خديجه‏». 

يعنى-احمد بلاذرى و ابو القاسم كوفى در كتابهاى خود وسيد مرتضى در كتاب شافى و شيخ ابو جعفر طوسى در كتاب‏تلخيص روايت كرده‏اند كه هنگامى كه رسول خدا(ص)با36 خديجه ازدواج كرد آن بانوى محترمه باكره بود،و تاييد اين گفتارمطلب ديگرى است كه در كتابهاى الانوار و البدع روايت‏شده‏كه رقيه و زينب دختران‏«هاله‏»خواهر خديجه بوده‏اند نه خودخديجه...

و نيز به گفتار صاحب كتاب الاستغاثه استشهاد كرده‏اند كه‏گويد:

«...همه كسانى كه اخبار نقل كرده و روايات ازآنها بجاى مانده از شيعه و اهل سنت اجماع دارند كه‏مردى از اشراف قريش و رؤساى آنها نمانده بود كه به‏خواستگارى خديجه نرود و در صدد آن برنيايد.وخديجه همه آنها را بازگردانده و يا پاسخ رد به آنها دادو چون رسول خدا(ص)او را بهمسرى خويش درآوردزنان قريش بر او خشم كرده و از او كناره‏گيرى كردندو به او گفتند:بزرگان و اشراف قريش از توخواستگارى كردند و بهمسرى هيچيك از آنها درنيامدى و بهمسرى محمد،يتيم ابوطالب كه مرد فقيرى‏است و مالى ندارد درآمدى؟و با اينحال چگونه اهل‏فهم مى‏توانند بپذيرند كه خديجه بهمسرى مردى‏اعرابى از بنى تميم درآمده و بزرگان قريش را نپذيرفته‏باشد؟...و اين مطلبى است كه مردم صاحب نظر آنرا نمى‏پذيرند...» .

و بدنبال آن اين بحث عنوان شده كه آيا رقيه و ام كلثوم كه‏بهمسرى عثمان درآمدند و هم چنين زينب كه همسر ابو العاص‏بن ربيع گرديد دختران صلبى و واقعى رسول خدا(ص)بودند و ياربيبه آنحضرت بوده‏اند...  .

ولى بنظر نگارنده روايت ابن شهر آشوب با توجه به اينكه‏مى‏تواند معناى ديگرى داشته باشد كه نمونه‏اش درباره برخى ازبزرگ زنان عالم نيز وارد شده و اكنون جاى توضيح و بحث‏بيشتردر آن باره نيست نمى‏تواند در برابر آن شهرت بسيارى كه درباره‏ازدواج خديجه قبل از مفتخر شدن بهمسرى رسول خدا با دو شوهرخود بود،مقاومت كند...

و چنانچه علامه شوشترى در قاموس الرجال گويد:اصل اين‏نسبت نيز مورد ترديد است و ابو القاسم كوفى نيز مردفاسد المذهب و بى‏عقلى بوده و سيد و شيخ رحمهما الله تعالى نيزاحتمالا قول همان ابو القاسم كوفى را نقل كرده‏اند نه اينكه‏مختار خودشان بوده...  .

و هم چنين استبعادى كه در گفتار صاحب كتاب الاستغاثه بود نيروى برابرى با آن شهرت را ندارد.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥


پنج‏سال در صحرا

كودك عبد المطلب مدت پنج‏سال در ميان قبيله‏«بنى سعد»بسر برد،و رشد و نمو كافى نمود. در ضمن اين مدت،دو يا سه بار،حليمه او را پيش مادرش برد،و آخرين بار او را به مادرش تحويل داد.

نخستين دفعه،هنگامى بود كه دوران شيرخوارگى او پايان يافت و براى همين جهت او را به مكه برد و با اصرار دو مرتبه باز گرفت.علت اصرار«حليمه‏»،براى باز گرفتن اين بود كه وجود اين طفل باعث‏خير و بركت او گرديده بود و شيوع بيمارى‏«وبا»در مكه سبب شد كه مادر وى نيز خواهش او را بپذيرد.

دفعه دوم،موقعى بود كه دسته‏اى از روحانيون حبشه به حجاز آمده بودند،محمد«ص‏»را، در قبيله‏«بنى سعد»مشاهده كردند.ديدند علائمى را كه در كتابهاى آسمانى،براى پيامبرى كه پس از عيسى خواهد آمد،كاملا در اين طفل موجود است.از اين نظر تصميم گرفتند او را به هر نحوى كه ممكن است‏بربايند و با خود به حبشه ببرند و اين افتخار نصيب آنان گردد. 

اين مطلب هيچ استبعادى ندارد.زيرا به تصريح قرآن علائم پيامبر در انجيل بيان شده بود.هيچ مانعى ندارد كه دانشمندان وقت،از روى آن علائم دارنده آن را تشخيص داده باشند.قرآن كريم در اين باره مى‏فرمايد:

«و يادآور هنگامى كه عيساى مريم به بنى اسرائيل گفت:من همانا رسول خدا به سوى شما هستم،و بر حقانيت كتاب تورات كه مقابل من است،تصديق مى‏كنم و نيز شما را مژده مى‏دهم كه بعد از من،رسول بزرگوارى كه نامش(در انجيل من)احمد است،بيايد.چون آن رسول با آيات و معجزات به سوى خلق آمد،گفتند:اين(معجزات و قرآن وى)سحرى آشكار است‏».  در اين مورد آيات ديگرى نيز هست كه آشكارا مى‏رساند كه علائم و نشانه‏هاى پيامبر اسلام‏«ص‏»در كتب آسمانى گذشته،صريحا بيان شده بود و امتهاى پيشين از آن با خبر بودند.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥


شمه‏اى از فضايل خديجه

اين حديث در كتابهاى حديثى شيعه و اهل سنت آمده كه‏رسول خدا-صلى الله عليه و آله-فرموده:

«كمل من الرجال خلق كثير و لم يكمل من النساء الآمريم،و آسيه امراة فرعون،و خديجة بنت‏خويلد،و فاطمة بنت محمد» (1) يعنى از مردان گروه زيادى به كمال رسيدند ولى از ميان‏زنان جز چهار زن كسى به مرحله كمال نرسيد:مريم،و آسيه‏همسر فرعون،و خديجه دختر خويلد،و فاطمه دختر محمد.

و در حديث ديگرى كه ابن حجر در كتاب الاصابه و ديگران‏از ابن عباس روايت كرده‏اند اينگونه است كه گويد: رسول‏خدا(ص)چهار خط روى زمين ترسيم كرده آنگاه فرمود:

«افضل نساء اهل الجنة خديجة،و فاطمة و مريم و آسية‏». (2)

يعنى برترين زنان اهل بهشت:خديجه و فاطمه و مريم وآسيه هستند...

و در روايت ديگرى كه او و ابن عبد البر و ديگران از رسول‏خدا(ص)با مختصر اختلافى روايت كرده‏اند اينگونه است كه فرمود:

«خير نساء العالمين اربع،مريم و آسيه و خديجه و فاطمه‏» (3) يعنى بهترين زنان جهانيان چهار زن هستند:مريم و آسيه وخديجه و فاطمه.و از عايشه روايت كرده‏اند كه گويد:هيچگاه‏نمى‏شد كه رسول خدا از خانه بيرون رود جز آنكه خديجه را يادمى‏كرد و ستايش و مدح او را مى‏نمود،تا اينكه روزى طبق همان شيوه‏اى كه داشت نام خديجه را برد و او را ياد كرد، دراينوقت رشك و حسد مرا گرفت و گفتم:

«هل كانت الا عجوزا فقد ابدلك الله خيرا منها». (4)

خديجه جز پيرزنى بيش نبود در صورتى كه خداوند بهتر از اوبهره تو كرده.!

عايشه گويد:در اينوقت رسول خدا-كه اين سخن مرا شنيدغضبناك شد بحدى كه از شدت غضب موهاى جلوى سرآنحضرت حركت كرد آنگاه فرمود:

«و الله ما ابدلنى الله خيرا منها،آمنت اذ كفر الناس،و صدقتنى‏و كذبنى الناس،و واستنى في مالها اذ حرمنى الناس و رزقنى الله‏منها اولادا اذ حرمنى اولاد النساء».

بخدا سوگند خداوند بهتر از او زنى به من نداده،او بود كه‏بمن ايمان آورد هنگامى كه مردم كفر ورزيدند،و او بود كه مراتصديق كرد و مردم مرا تكذيب نموده(و دروغگويم خواندند)واو بود كه در مال خود با من مواسات كرد(و مرا بر خود مقدم‏داشت)در وقتى كه مردم محرومم كردند،و از او بود كه خداوندفرزندانى روزى من كرد و از زنان ديگر نسبت‏بفرزند محرومم‏ساخت.

عايشه گويد:با خود گفتم:ديگر از اين پس هرگز به بدى اورا ياد نخواهم كرد (5) .

و در روايت اربلى در كشف الغمه اينگونه است كه على‏عليه السلام فرمود:روزى نزد رسول خدا(ص)نام خديجه سلام‏الله عليها برده شد و رسول خدا(ص)گريست.عايشه كه چنان‏ديد گفت:

«...ما يبكيك على عجوز حمراء من بنى اسد؟فقال صدقتنى اذكذبتم و آمنت‏بى اذ كفرتم،و ولدت لى اذ عقمتم،فقالت عايشه:

فما زلت اتقرب الى رسول الله-صلى الله عليه و آله-بذكرها» (6) يعنى چه گريه‏اى است كه براى پيرزنى سرخ رو از بنى اسدمى‏كنى؟

رسول خدا فرمود:او مرا تصديق كرد هنگامى كه شماتكذيبم كرديد.و بمن ايمان آورد در وقتى كه شما كافر شديد.

و براى من فرزند آورد كه شما نياورديد!

عايشه گويد:از آن پس پيوسته من با ياد خديجه و با نام او به‏رسول خدا تقرب مى‏جستم.(و هرگاه مى‏خواستم رسول خدابمن توجه كرده و به سخنم گوش دهد سخنم را با نام خديجه شروع مى‏كردم).

و در چند حديث از طريق شيعه و اهل سنت آمده كه رسول‏خدا خديجه را به خانه‏اى در بهشت مژده داد كه در آن دشوارى ورنجى نخواهد بود (7) و سلام خداى تعالى را كه بوسيله جبرئيل براى خديجه آورده‏بود به وى ابلاغ (8) فرمود و خديجه نيز در پاسخ عرض كرد:

«...الله السلام و منه السلام و على جبرئيل السلام...» (9)

و در حديثى كه عياشى در تفسير خود از ابى سعيد خدرى‏روايت كرده اينگونه است كه رسول خدا(ص)فرمود.در شب‏معراج هنگامى كه بازگشتم به جبرئيل گفتم:آيا حاجتى‏دارى؟گفت:

«حاجتى ان تقرا على خديجه من الله و منى السلام...».

حاجت من اين است كه خديجه را از سوى خداوند و از سوى‏من سلام برسانى.و چون رسول خدا سلام خدا و جبرئيل را به‏خديجه ابلاغ فرمود،خديجه در پاسخ گفت:

«ان الله هو السلام،و منه السلام،و اليه السلام‏» (10) .

و بالاخره خديجه سلام الله عليها همان بانوى بزرگوار است‏كه به اجماع اهل تاريخ نخستين زن و يا نخستين انسانى است‏كه به رسول خدا(ص)ايمان آورد...

و وسيله آرامشى براى آنحضرت در برابر طوفانهاى حوادث‏سهمگين و اندوه‏هاى فراوان آغاز رسالت‏بود...

و با ايثار مال فراوان خود براى پيشرفت اسلام در روزهائى‏كه اسلام نياز شديد به بودجه داشت‏بزرگترين حق را بر همه‏مسلمانان جهان تا روز قيامت دارد...

و سخت‏ترين مشكلات را بخاطر حفظ ايمان بخدا و دفاع ازاسلام و رهبر بزرگوار آن متحمل شد.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥


خطبه عقد و مهريه

 

مشهور آن است كه خواستگارى و خطبه عقد بوسيله ابوطالب‏عموى رسول خدا(صلى الله عليه و آله)انجام گرديد و پذيرش وقبول آن نيز از سوى عمرو بن اسد-عموى خديجه-صورت گرفت.

و در برابر اين گفتار مشهور،اقوال ديگرى نيز وجود دارد...

مانند اينكه خطبه عقد بوسيله حمزة بن عبد المطلب يا ديگرى‏از عموهاى آنحضرت انجام شد...

و يا اينكه پدر خديجه-خويلد بن اسد-و يا پسر عموى‏خديجه ورقة بن نوفل از طرف خديجه قبول كرده و آن بانوى‏محترمه را به عقد رسول خدا درآورد...

و بلكه در پاره‏اى از روايات گفتار نابجاى ديگرى نيز نقل‏شده كه خديجه به پدر خود خويلد شرابى داده و او را مست كرد.

و او در حال مستى اين ازدواج را پذيرفت چون به حال عادى‏بازگشت و از جريان مطلع گرديد بناى مخالفت‏با اين ازدواج راگذارده و بالاخره با وساطت و پا در ميانى برخى از نزديكان به‏ازدواج مزبور تن داده و آنرا پذيرفت... كه پاسخ آن را چند تن از راويان و اهل تاريخ عهده‏دار شده‏كه ما متن گفتار ابن سعد را در طبقات براى شما انتخاب كرده ونقل مى‏كنيم كه پس از ذكر چند روايت‏بدين مضمون‏مى‏گويد:

«و قال محمد بن عمر:فهذا كله عندنا غلط و وهم،و الثبت‏عندنا المحفوظ عن اهل العلم ان اباها خويلد بن اسدمات قبل الفجار،و ان عمها عمرو بن اسد زوجها رسول‏الله-صلى الله عليه و آله-» (1) .

يعنى:محمد بن عمر گفته است كه تمامى اين روايات درنزد ما ناصحيح و موهوم است و صحيح و ثابت نزد ما ودانشمندان آن است كه پدر خديجه يعنى خويلد بن اسد پيش ازجنگ فجار از دنيا رفته بود و عمويش عمرو بن اسد او را به‏ازدواج رسول خدا(ص)درآورد...

و نظير همين عبارت از واقدى نقل شده (2) و هم چنين اقوال غير مشهور ديگر را نيز پاسخ داده و نيازى‏بذكر آنها نيست... (3)

يك اشتباه تاريخى ديگر

و نيز در پاره‏اى از رواياتى كه در مورد اين ازدواج فرخنده‏رسيده ظاهرا يك اشتباه ديگرى نيز رخ داده كه بجاى عموى‏خديجه-يعنى عمرو بن اسد-ورقة بن نوفل بن اسد(بعنوان عموى‏خديجه)آمده كه اين مطلب گذشته از آنكه در اصل،خلاف‏مشهور است از نظر نسبى هم اشتباه است.

زيرا ورقة بن نوفل پسر عموى خديجه است،نه عموى‏خديجه...

و بعيد نيست كه اينكار از تصرفات ناقلان حديث‏بوده كه‏چون نام عموى خديجه در حديث آمده بوده و ورقة بن نوفل هم‏شهرتى افسانه‏اى داشته،آن عنوان را با اين نام منطبق دانسته و به‏اينصورت درآورده‏اند.

خطبه عقد

مرحوم صدوق در كتاب من لا يحضره الفقيه و شيخ كلينى دركتاب شريف كافى با مقدارى اختلاف خطبه عقدى را كه‏بوسيله ابو طالب ايراد شده نقل كرده‏اند كه متن آن طبق روايت‏شيخ صدوق(ره)اينگونه است:

«الحمد لله الذى جعلنا من زرع ابراهيم و ذرية اسماعيل،و جعل لنا بيتا محجوجا و حرما آمنا يجبى اليه ثمرات كل شى‏ء، و جعلنا الحكام على الناس فى بلدنا الذى نحن‏فيه،ثم ان ابن اخى محمد بن عبد الله بن عبد المطلب‏لا يوزن برجل من قريش الا رجح،و لا يقاس باحد منهم‏الا عظم عنه،و ان كان فى المال قل،فان المال رزق حائل‏و ظل زائل،و له فى خديجه رغبة و لها فيه رغبة،و الصداق‏ما سالتم عاجله و آجله،و له خطر عظيم و شان رفيع و لسان‏شافع جسيم‏». (4)

يعنى:سپاس خدايرا كه ما را از كشت و محصول ابراهيم وذريه اسماعيل قرار داد،و براى ما خانه مقدسى را كه مقصودحاجيان است و حرم امنى است كه ميوه هر چيز بسوى آن گردآيد بنا فرمود،و ما را در شهرى كه هستيم حاكمان بر مردم قرارداد.

سپس برادر زاده‏ام محمد بن عبد الله بن عبد المطلب مردى‏است كه با هيچ يك از مردان قريش هم وزن نشود جز آنكه از اوبرتر است،و به هيچيك از آنها مقايسه نشود جز آنكه بر او افزون‏است،و او اگر چه از نظر مالى كم مال است ولى مال پيوسته درحال دگرگونى و بى‏ثباتى و همچون سايه‏اى رفتنى است،و اونسبت‏به خديجه راغب و خديجه نيز به او مايل است،و مهريه او را نيز هر چه نقدى و غير نقدى بخواهيد آماده است،و محمد راداستانى بزرگ و شانى والا و شهرتى عظيم خواهد بود.

و در كتاب شريف كافى اينگونه است كه پس از اين خطبه‏عموى خديجه خواست‏بعنوان پاسخ ابوطالب سخن بگويد ولى به‏لكنت زبان دچار شد و نتوانست،از اينرو خديجه خود بسخن‏آمده گفت:

عموجان:اگر چه شما بعنوان گواه اختياردار من هستى‏ولى در اختيار انتخاب من خود شايسته‏تر از ديگران‏هستم،و اينك اى محمد من خود را به همسرى تو درمى‏آورم و مهريه نيز هر چه باشد بعهده خودم و در مال‏خودم خواهد بود،اكنون به عموى خود(ابوطالب)

دستور ده تا شترى نحر كرده و وليمه‏اى ترتيب دهد وبنزد همسر خود آى!

ابوطالب فرمود:گواه باشيد كه خديجه محمد(ص)رابهمسرى خويش پذيرفت و مهريه را نيز در مال خودضمانت كرد!

برخى از قريشيان با تعجب گفت:شگفتا!كه زنان‏مهريه مردان را بعهده گيرند؟!

ابوطالب سخت‏بخشم آمده روى پاى خود ايستاد وگفت: آرى اگر مردى همانند برادر زاده من باشد زنان باگرانبهاترين مهريه خود خواهانشان مى‏شوند و اگرهمانند شما باشند جز با مهريه گرانبها حاضر به ازدواج‏نمى‏شوند!

و در روايت‏خرائج راوندى است كه چون خطبه عقدبپايان رسيد و-محمد صلى الله عليه و آله-برخاست تابهمراه عمويش ابوطالب بخانه برود خديجه به‏آنحضرت عرض كرد:

«...الى بيتك فبيتى بيتك و انا جاريتك‏». (5)

يعنى:بسوى خانه خود بيا كه خانه من خانه تو است ومن هم كنيز توام!

و از كتاب المنتقى كازرونى نقل شده كه چون مراسم عقدبپايان رسيد خديجه به كنيزكان خود دستور داد الت‏شادى‏بخود گرفته و دفها را بزنند و سپس به رسول خدا عرض كرد:

«...يا محمد مر عمك ابا طالب ينحر بكرة من بكراتك‏و اطعم الناس على الباب و هلم فقل (6) مع اهلك،فاطعم الناس و دخل رسول الله(ص)فقال مع اهله خديجه‏». (7) يعنى اى محمد به عمويت ابوطالب دستور ده شتر جوانى ازشترانت را نحر كند و مردم را بر در خانه اطعام كن و بيا در كنارخاندانت چاشت را به استراحت‏بگذران،و ابوطالب اينكار راكرد و رسول خدا(ص)بنزد خديجه آمده و در كنار او به‏استراحت روزانه پرداخت.

و اين دو حديث دلالت‏بر كمال علاقه و عشق خديجه نسبت‏به رسول خدا(ص)دارد چنانچه تا پايان عمر اين عشق را نسبت‏به آنحضرت حفظ كرده بود.صلوات الله عليها.

مهريه چقدر بود و چه كسى پرداخت؟

در اينكه مهريه چقدر بود و پرداخت آن را چه كسى به عهده‏گرفت اختلافى در روايات ديده مى‏شود،كه از آنجمله روايت‏بالا است كه در آن بدون ذكر مقدار آمده است كه پرداخت آن راخديجه بعهده گرفت.

و از كشف الغمه از ابن حماد و نيز از ابن عباس نقل شده كه رسول خدا(ص)خديجه را با مهريه دوازده وقيه طلا به ازدواج‏خويش درآورد و مهريه زنان ديگر آنحضرت نيز همين مقداربود. (8)

و در اعلام الورى طبرسى دوازده وقيه و نيم ذكر شده چنانچه‏از دانشمندان اهل سنت نيز مؤلف سيرة الحلبيه همين قول را نقل‏كرده و سپس گفته است كه هر وقيه چهل درهم است كه درنتيجه مجموع مهريه پانصد درهم شرعى بوده.

و تفاوت ديگرى كه در نقل سيره حلبيه ديده مى‏شود آن‏است كه گويد:پرداخت مهريه مزبور را ابوطالب بعهده‏گرفت. (9)

و قول ديگرى كه در سيره حلبيه و سيره ابن هشام و برخى ازتواريخ ديگر آمده آن است كه گفته‏اند:

«و اصدقها رسول الله-صلى الله عليه و آله-عشرين بكرة‏». (10) .

يعنى رسول خدا(ص)به خديجه بيست‏شتر ماده جوان مهريه‏داد و در نقل ديگرى نيز آمده كه ورقة بن نوفل خديجه را با مهريه‏چهارصد دينار به عقد رسول خدا-صلى الله عليه و آله-درآورد (11) و از كامل مبرد نقل شده كه بيست‏شتر را ابوطالب بعهده‏گرفت و دوازده وقيه و نيم طلا را خود رسول خدا پرداخت كه‏مهريه مجموع آنها بود. (12)

نگارنده گويد:رواياتى كه در باب‏«مهر السنه‏»آمده همان‏روايت پانصد درهم را تاييد مى‏كنند،چنانچه در چند ديث‏بااندك اختلافى آمده كه امام باقر و امام صادق عليهما السلام‏فرمودند:

«ما زوج رسول الله-صلى الله عليه و آله-شيئا من بناته و لا تزوج‏شيئا من نسائه على اكثر من اثنى عشر اوقية و نش يعنى نصف‏اوقيه‏». (13)

يعنى تزويج نكرد رسول خدا(ص)هيچيك از دختران خود ونه هيچيك از زنانش را به بيش از دوازده وقيه و نيم.

و طبرسى(ره)در اعلام الورى گويد:«...و مهرها اثنتا عشرة اوقيه‏و نش و كذلك مهر ساير نسائه‏». (14)

و در روايت امام صادق عليه السلام اينگونه است كه فرمود:

«ما تزوج رسول الله-صلى الله عليه و آله-شيئا من نسائه و لا زوج شيئا من بناته على اكثر من اثنى عشر اوقيه و نش،و الاوقيه‏اربعون درهما،و النش عشرون درهما». (15)

و در داستان ازدواج حضرت جواد الائمة عليه السلام با دخترمامون عباسى نيز آمده كه فرمود:

«...و بذلت لها من الصداق ما بذله رسول الله-صلى الله عليه‏و آله-لازواجه و هو اثنتا عشرة اوقيه و نش-و على تمام‏الخمسمائة...». (16) سيعنى من صداق او را همان قرار دادم كه رسول خدا(ص)به‏زنانش بذل فرمود و آن دوازده وقيه و نيم بود كه تمامى پانصددرهم بر ذمه من است...

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥

انگيزه ازدواج پيامبر با خديجه از نگاه چند روايت

عموما نوشته‏اند ماجراى اين ازدواج ميمون و مبارك از اينجاشروع شد كه بنا به پيشنهاد جناب ابو طالب،يا رخواست‏خديجه،رسول خدا«ص‏»بصورت اجير يا بعنوان مضاربه براى خديجه به‏سفرى تجارتى اقدام كرد،و بخاطر سود فراوانى كه در اثر تدبير ودرايت آنحضرت از اين سفر نصيب خديجه شد آن بانوى مكرمه‏علاقمند به اين وصلت گرديد و مقدمات اين ازدواج فراهم شد...

كه البته اصل داستان و پاره‏اى از خصوصياتى كه در آن ذكر شده‏مورد نقد و بررسى است كه بعدا خواهيم گفت.

و از پاره‏اى روايات ديگر نيز استفاده مى‏شود كه اين علاقه‏و اشتياق پيش از آن سفر تجارتى در دل خديجه پيدا شده بودو جريان سفر مزبور،بر فرض صحت،به اين عشق و علاقه كمك‏كرد.

ابن شهر آشوب‏«ره‏»در كتاب مناقب خود روايت كرده كه‏در روز عيدى زنان قريش در مسجد گرد هم جمع شده بودند كه‏مردى يهودى در برابر آنها آمده و گفت:«ليوشك ان يبعث فيكن نبى فايكن استطاعت ان تكون له ارضايطاها فلتفعل‏».

-نزديك است در ميان شما پيامبرى برانگيخته شود پس‏هر يك از شما زنان كه بتواند زمين خوبى براى گام زدن او باشدحتما اينكار را بكند...

زنان قريش در برابر اين گستاخى و جسارتى كه به آنها كرده‏بود او را با مشتهاى سنگريزه از نزد خود راندند ولى اين گفتار مرديهودى بارقه‏اى در دل خديجه كه در جمع آن زنان حضور داشت‏ايجاد كرد و محبتى از پيامبر گرامى اسلام در قلب او جايگيرساخت... (1)

البته بايد براى توضيح بيشتر اين مطلب را به اين حديث اضافه‏كرد كه طبق روايات پسر عموى خديجه يعنى ورقة بن نوفل نيزكه از اديان آسمانى و انبياء الهى اطلاعاتى داشت و كتابهائى رادر اين زمينه خوانده بود خبرهائى از ظهور آنحضرت داده بود،و درپاره‏اى از اوقات آن روايات را بر آنحضرت منطبق مى‏دانست...

بشرحى كه در داستان سفر تجارتى رسول خدا«ص‏»خواهد آمدو همچنين روايات و خبرها و پيشگوئيهاى ديگرى كه در اثر آن خبرها خديجه در حد زيادى اميدوار شده بود كه آن پيامبر مبعوث‏محمد«ص‏»خواهد بود،و البته جريان آن مسافرت نيز كه نقل‏شده ممكن است‏به اين علاقه و اميد كمك كرده باشد...

و اما داستان سفر تجارتى رسول خدا«ص‏»براى خديجه به‏اجمال و تفصيل نقل شده و در كتابهاى شيعه و اهل سنت روايت‏شده،و ما تفصيل آنرا در كتاب زندگانى رسولخدا«ص‏»ذكركرده‏ايم كه ذيلا از نظر شما مى‏گذرد،و سپس به تجزيه و تحليل‏و نقد و بررسى آن مى‏پردازيم:

سفر تجارتى رسول خدا«ص‏»براى خديجه:

اينان نوشته‏اند روزى كه رسولخدا«ص‏»عازم سفر شام‏و تجارت براى خديجه گرديد،و هنگامى كه مى‏خواستند حركت‏كنند خديجه غلام خود«ميسرة‏»را نيز همراه آنحضرت روانه كردو بدو دستور داد همه جا از محمد«ص‏»فرمانبردارى كندو خلاف دستور او رفتارى نكند.

عموهاى رسولخدا«ص‏»و بخصوص ابوطالب نيز در وقت‏حركت‏بنزد كاروانيان آمده و سفارش آنحضرت را به اهل كاروان‏كردند و بدين ترتيب كاروان بقصد شام حركت كرد و مردمى كه‏براى بدرقه رفته بودند بخانه‏هاى خود بازگشتند.

وجود ميمون و با بركت رسولخدا«ص‏»كه بهر كجا قدم ميگذارد بركت و فراخى نعمت را با خود بدانجا ارمغان مى‏بردموجب شد كه اينبار نيز كاروان مكه مانند چند سال قبل،ازآسايش و سود بيشترى برخوردار گردد و آن تعب و رنج و مشقتهاى‏سفرهاى پيش را نبيند،و از اينرو زودتر از معمول بحدود شام‏رسيدند.

مورخين عموما نوشته‏اند:هنگامى كه رسولخدا«ص‏»بنزديكى شام-يا همان شهر بصرى-رسيد از كنار صومعه‏اى عبوركرد و در زير درختى كه در آن نزديكى بود فرود آمده و نشست.

صومعه مزبور از راهبى بود كه‏«نسطورا»نام داشت،و با«ميسرة‏»كه در سفرهاى قبل از آنجا عبور ميكرد آشنائى پيدا كرده‏بود.

«نسطورا»از بالاى صومعه خود قطعه ابرى را مشاهده كرده‏بود كه بالاى سر كاروانيان سايه افكنده و هم چنان پيش رفت‏تا بالاى سر آندرختى كه محمد«ص‏»پاى آن منزل كرد ايستاد.

ميسرة كه بدستور بانوى خود همه جا همراه رسولخدا«ص‏»بود،و از آنحضرت جدا نمى‏شد ناگهان صداى نسطورا را شنيد كه‏او را بنام صدا ميزند!

ميسرة برگشت و پاسخ داده گفت:«بله‏»!

نسطورا-اين مردى كه پاى درخت فرود آمده كيست؟

ميسرة-مردى از قريش و از اهل مكه است! نسطورا بميسرة گفت:بخدا سوگند زير اين درخت جز پيغمبرفرود نيايد،و سپس سفارش آنحضرت را به ميسرة و كاروانيان‏كرد و از نبوت آنحضرت در آينده خبرهائى داد.

كار خريد و فروش و مبادله اجناس كاروانيان بپايان رسيدو آماده مراجعت‏بمكه شدند،ميسرة در راه كه بسوى مكه‏مى‏آمدند حساب كرد و ديد سود بسيارى در اين سفر عائد خديجه‏شده از اينرو بنزد رسولخدا«ص‏»آمده گفت:ما سالها است‏براى‏خديجه تجارت مى‏كنيم و در هيچ سفرى اين اندازه سود نبرده‏ايم،و از اينرو بسيار خوشحال بود و انتظار ميكشيد هر چه زودتر بمكه‏برسند و خود را بخديجه رسانده و اين مژده را به او بدهد.

و چون به پشت مكه و وادى‏«مر الظهران‏»رسيدند بنزدرسولخدا آمده گفت:خوب است‏شما جلوتر از كاروان بمكه‏برويد و جريان مسافرت و سود بسيار اين تجارت را به اطلاع‏خديجه برسانيد!

نزديك ظهر بود و خديجه در آنساعت در غرفه‏اى كه مشرف‏بر كوچه‏هاى مكه بود نشسته بود ناگاه سوارى را ديد كه از دوربسمت‏خانه او مى‏آيد و لكه ابرى بالاى سر او است و چنان است‏كه پيوسته بدنبال او حركت مى‏كند و او را سايبانى مى‏نمايد.

سوار نزديك شد و چون بدر خانه خديجه رسيد و پياده شد ديد محمد«ص‏»است كه از سفر تجارت باز مى‏گردد.

خديجه مشتاقانه او را بخانه درآورد و حضرت با بيان شيرين‏و سخنان دلنشين خود جريان مسافرت و سود بسيارى را كه عائدخديجه شده بود شرح داد و خديجه محو گفتار آنحضرت شده بودو پيوسته در فكر آن لكه ابر بود و چون سخنان رسولخدا«ص‏»تمام شد پرسيد:

-ميسرة كجاست؟

-فرمود:بدنبال ما او هم خواهد آمد.

خديجه:كه مى‏خواست‏به بيند آيا آن ابر براى سايبانى اودوباره ميآيد يا نه.گفت:خوبست‏بنزد او بروى و با هم بازگرديد!

و چون حضرت از خانه بيرون رفت‏خديجه بهمان غرفه رفت‏و بتماشا ايستاد و با كمال تعجب مشاهده كرد كه همان ابر آمدو بالاى سر آنحضرت سايه افكند تا از نظر پنهان گرديد.

بدنبال اين ماجرا ميسرة هم از راه رسيد و جريان مسافرت‏و آنچه را ديده و از نسطوراى راهب شنيده بود براى خديجه شرح‏داد و با مشاهدات قبلى خديجه و چيزهائى كه از مرد يهودى‏شنيده بود او را مشتاق ازدواج با رسولخدا«ص‏»كرد و شوق‏همسرى آنحضرت را به سر او انداخت.

خديجه بعنوان اجرت چهار شتر به رسولخدا داد ميسره را نيز بخاطر مژده‏اى كه به او داده بود آزاد كرد و آنگاه بنزد ورقة بن نوفل‏كه پسر عموى خديجه بود و بدين مسيح زندگى ميكرد و مطالعات‏زيادى در كتابهاى دينى داشت رفت و داستان مسافرت‏محمد«ص‏»را بشام و آنچه را ديده و شنيده بود همه را براى‏او تعريف كرد.

سخنان خديجه كه تمام شد ورقة بن نوفل بدو گفت:اى‏خديجه اگر آنچه را گفتى راست‏باشد بدانكه محمد پيامبر ين‏امت‏خواهد بود،و من هم از روى اطلاعاتى كه بدست آورده‏ام‏منتظر ظهور چنين پيغمبرى هستم و ميدانم كه اين امت را پيامبرى‏است كه اكنون زمان ظهور و آمدن او است.

اين جريانات كه بفاصله كمى براى خديجه پيش آمده بود اورا بيش از پيش مشتاق همسرى با محمد«ص‏»كرد و با اينكه‏بزرگان قريش آرزوى همسرى او را داشتند و بخواستگارانى كه‏فرستاده بودند پاسخ منفى داده و همه را رد كرده بود در صدد برآمدتا بوسيله‏اى علاقه خود را به ازدواج با محمد«ص‏»باطلاع‏آنحضرت برساند،و از اينرو بدنبال‏«نفيسه‏»-دختر«منية‏»كه‏يكى از زنان قريش و دوستان خديجه بود-فرستاد و بطورخصوصى درد دل خود را به او گفت و از او خواست تا نزدمحمد«ص‏»برود و هرگونه كه خود صلاح ميداند موضوع را بآنحضرت بگويد.

نفيسه بنزد محمد«ص‏»آمد و به آنحضرت عرض كرد:

-اى محمد چرا زن نمى‏گيرى؟

حضرت پاسخ داد:

-چيزى ندارم كه به كمك آن زن بگيرم!

نفيسه گفت:

اگر من اشكال كار را برطرف كنم و زنى مال دار و زيبااز خانواده‏اى شريف و اصيل براى تو پيدا كنم حاضر به ازدواج‏هستى؟

فرمود:از كجا چنين زنى مى‏توانم پيدا كنم؟

گفت:من اينكار را خواهم كرد و خديجه را براى اينكار آماده‏مى‏كنم سپس بنزد خديجه آمد و جريان را گفت و قرار شدترتيب كار را بدهند.

موضوع از صورت خصوصى بيرون آمد و به اطلاع عموهاى‏رسولخدا«ص‏»و عموى خديجه عمرو بن اسد و ديگر نزديكان رسيدو ترتيب مجلس خواستگارى و عقد داده شد.

و در پاره‏اى از نقل‏ها مانند روايت ابن اسحاق در سيره نامى از«نفيسه‏»و وساطت او در اينباره ذكر نشده،و پيشنهاد آن پس از اين سفر،از طرف خود خديجه و بدون واسطه نقل گرديده،و عبارت سيره اينگونه است:

«...و كانت‏خديجه امراة حازمة شريفة لبيبة،مع مااراد الله بها من كرامته،فلما اخبرها ميسرة بما اخبرها به‏بعثت الى رسول الله صلى الله عليه و سلم،فقالت له-فيمايزعمون-يابن عم:انى قد رغبت فيك لقرابتك،وسطتك في‏قومك،و امانتك و حسن خلقك و صدق حديثك،ثم عرضت‏عليه نفسها،و كانت‏خديجه يومئذ اوسط نساء قريش نسباو اعظمهن شرفا،و اكثرهن مالا،كل قومها كان حريصاعلى ذلك منها لو يقدر عليه‏» (2) يعنى:خديجه زنى دور انديش و شريف و خردمند بود، گذشته‏از آنكه خداى سبحان نيز اراده بزرگوارى آنزن را فرموده بود،و بدين جهت‏بود كه چون ميسرة آن گزارش را بدو داد بنزد رسول‏خدا«ص‏»فرستاد و چنانچه گفته‏اند پيغام داد كه اى عموزاده:

من بخاطر خويشاوندى و شرافت‏خانوادگى شما و امانت و حسن‏خلق و راستگوئى كه در شخص شما وجود دارد به ازدواج با شماعلاقمند شده‏ام..و بدين ترتيب خود را بر آنحضرت عرضه‏داشت،و خديجه در آنروز از نظر نسب در ميان زنان قريش از ديگران برتر و شرافتمندتر و از نظر ثروت ثروتمندتر بود،و همه‏مردان مكه علاقمند به ازدواج با او بودند...

كه البته اين روايت‏با نقلهاى ديگر قابل جمع است كه‏در آغاز براى استمزاج و نظر خواهى نفيسه را نزد آنحضرت فرستاده، و پس از جلب رضايت رسول خدا«ص‏»خود او مستقيما پيشنهادازدواج را داده باشد،چنانچه برخى گفته‏اند.

و اين بود اصل داستان و دنباله آن تا مراسم مجلس عقد،ولى‏تذكر چند مطلب بعنوان نقد و بررسى در اين داستان لازم است:

نقد و بررسى اين داستان:1-نخستين مطلبى كه مورد بحث واقع شده،صحت و سقم‏صل اين داستان و اثبات وقوع آن از نظر تاريخى است،زيرا اين‏داستان نيز همانند داستان سفر قبلى رسولخدا«ص‏»بهمراه‏ابوطالب مورد خدشه و ترديد است و روايت متقن و مسندى دراينباره بدست ما نرسيده جز همان رواياتى كه يا بدون سند و يابصورت مرفوع از ابن اسحاق و جابر و خزيمه نقل شده كه از نظرحديث‏شناسان چندان اعتبارى ندارد،چنانچه بر اهل فن پوشيده‏نيست،و همان خدشه‏هائى كه در حديث‏بحيراى راهب و سفرقبلى رسول خدا«ص‏»بود در اينجا نيز وجود دارد،و خلاصه اين داستان در حديث معتبرى نقل نشده...

2-در عموم اين روايات اين جمله به چشم مى‏خورد كه‏خديجه رسول خدا«ص‏»را اجير كرد...و همين ماجرا سبب اين‏ازدواج گرديد در صورتى كه در حديث ديگرى كه از عمار بن ياسرنقل شده و يعقوبى در تاريخ خود آنرا روايت نموده، عمار بن ياسرگويد:داستان ازدواج ربطى به سفر رسول خدا«ص‏»و اجيرشدن آنحضرت براى خديجه نداشته،و اساسا رسول خدا«ص‏»در طول زندگى خود نه اجير خديجه و نه اجير احدى از مردم ديگرنشد...

و روايت عمار بن ياسر اينگونه است كه مى‏گويد:

«انا اعلم بتزويج رسول الله‏«ص‏»خديجه بنت‏خويلد،كنت‏صديقا له فانا لنمشى يوما بين الصفا و المروه اذ بخديجه نت‏خويلدو اختها هاله،فلما رات رسول الله‏«ص‏»جائتنى هاله اختها،فقالت:

يا عمار ما لصاحبك حاجه في خديجة؟قلت:و الله ما ادرى!فرجعت‏فذكرت ذلك له،فقال:ارجع فواضعها وعدها يوما تاتيها... »

يعنى-من از داستان ازدواج رسول خدا«ص‏»با خديجه دخترخويلد آگاه‏ترم من كه با آنحضرت دوست نزديك بودم روزى‏بهمراه رسول خدا ميان صفا و مروه مى‏رفتيم كه ناگهان خديجه‏و خواهرش هاله پديدار شدند،و چون خديجه رسول خدا«ص‏» را ديدار كرد خواهرش هاله بنزد من آمد و گفت:

اى عمار دوست تو را در خديجه نيازى نيست؟(و علاقه به‏ازدواج با او ندارد؟)

گفتم:بخدا سوگند اطلاعى ندارم.و پس از اين گفتگوبازگشته و مطلب را براى آنحضرت باز گفتم،رسولخدا«ص‏»فرمود: برگرد و(براى گفتگو در اينباره)با او وعده ديدارى را درروزى قرار بگذار تا نزد او برويم...

و در پايان اين روايت اينگونه است كه مى‏گويد:

«...و انه ما كان مما يقول الناس انها استاجرته بشى‏ء و لا كان‏اجيرا لاحد قط‏»يعنى:جريان اينگونه كه مردم مى‏گويند نبود و خديجه رسول‏خدا«ص‏»را براى كارى اجير نكرد،و آنحضرت هيچگاه اجيركسى نشد.

و البته اين روايت هم در بى‏اعتبارى همانند روايات قبلى‏است،و يعقوبى نيز آن را به اين صورت نقل كرده كه‏«روى‏بعضهم عن عمار بن ياسر...»

و در متن روايت هم جمله‏اى هست كه قابل خدشه است ولى مى‏تواند آن روايات كم اعتبار قبلى را نيز كم اعتبارتر كندو موجب ترديد بيشترى در صحت آنها گردد...

مگر آنكه كسى پاسخ دهد كه كارگرى رسول خدا«ص‏»براى خديجه بصورت مضاربه و شركت در سود حاصله بوده نه‏اجاره اصطلاحى،چنانچه در برخى از روايات نيز بدان تصريح‏شده مانند روايت كشف الغمه كه در بحار الانوار نقل شده‏و عبارت آن چنين است:

«...كانت‏خديجه بنت‏خويلد امراة تاجرة ذات شرف و مال‏تستاجر الرجال في مالها،و تضاربهم اياه بشي‏ء تجعله لهم‏منه...» (3) و عبارت سيره ابن هشام نيز بدون كم و زياد همين گونه‏است (4) كه از اين عبارت مى‏توان استفاده كرد كه تعبير به‏«اجير»و«استيجار»نيز در روايات ديگر ممكن است‏بهمين‏معناى مضاربه باشد و به اصطلاح تسامحى از اين نظر درعبارت شده باشد...

3-چنانچه از روايات قبلى و همين روايت عمار بن ياسراستفاده شد بر فرض صحت اصل داستان،ارتباط آن با ازدواج خديجه و آنحضرت نيز ثابت نشده،و از اينجهت نيز اين روايات‏قابل بحث و بررسى است و خالى از خدشه نخواهد بود.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥


خديجه قبل از ازدواج با پيامبر(ص)

 

خديجه دختر خويلد بن اسد بن عبد العزى بن قصى بن كلاب‏بود كه نسب وى با رسول خدا«ص‏»در قصى بن كلاب متحدمى‏شود، مادرش: فاطمه دختر زائدة بن اصم از بنى معيص ابن عامر بن بؤى بود. عموما نوشته‏اند كه وى قبل از ازدواج‏با رسول خدا«ص‏»دو شوهر كرده بود:

اول-ابى هاله هند بن زراره تميمى-كه خديجه از او پسرى‏پيدا كرد و نامش را همانند نام خودش‏«هند»گذارد،و از اين‏«هند»رواياتى نيز در كتابهاى حديثى نقل شده،مانند روايات‏معروفى كه درباره اوصاف رسول خدا«ص‏»و شمائل آنحضرت‏از وى نقل شده و اهل حديث آنها را در كتابهاى خود نقل كرده‏اندنظير روايت صدوق‏«ره‏»در عيون الاخبار و معانى الاخبار و روايت‏مكارم الاخلاق،و غيره و حضرت مجتبى‏«ع‏»به اين عنوان از وى‏حديث نقل فرموده و مى‏فرمايد: «حدثنى خالى‏»... (1) و گويند او مردى فصيح و سخنور بوده و بعثت‏رسول خدا«ص‏»و اسلام را درك كرده و جزء مهاجران در جنگ‏بدر و احد نيز شركت داشته،و او كسى است كه مى‏گفت:

«انا اكرم الناس ابا و اما و اخا و اختا،ابى رسول الله صلى الله‏عليه و آله و اخى القاسم،و اختى فاطمه،و امى خديجه...» (2) و گويند:وى در جنگ جمل در ركاب امير مؤمنان بشهادت‏رسيد.

و نيز گويند:او فرزندى نيز داشته كه نام او نيز هند بوده‏و گفته‏اند او نيز در لشكريان مصعب بن زبير بود و در جنگ اوبا مختار به قتل رسيد...كه او را هند بن هند مى‏گفته‏اند،ولى‏بر طبق نقل قتاده نام خود ابى هاله‏«هند»بوده و هند بن هند همان‏فرزند خديجه بوده نه فرزند فرزند او. (3)

و برخى گفته‏اند:خديجه از ابى هاله پسر ديگرى هم داشته‏بنام هاله كه بهمين جهت او را ابى هاله گفته‏اند،ولى برخى‏ديگر هاله را فرزند خواهر خديجه دانسته و چنين فرزندى براى‏خديجه ذكر نكرده‏اند.

دوم-شوهر دوم خديجه عتيق بن عائد مخزومى است كه پس از مرگ ابو هاله بهمسرى وى درآمد و در برخى از تواريخ دخترى‏بنام‏«هند»نيز از عتيق بن عائد براى خديجه ذكر كرده‏اند،و گفته‏اند:وى مادر محمد بن صيفى مخزومى است كه ازرسول خدا«ص‏»حديث نقل كرده و به فرزندان او«بنى طاهره‏»مى‏گفتند. (4)

خديجه پس از اينكه شوهر دوم خود را نيز از دست داد بخاطرثروت بسيار (5) و كمالات ديگرى كه داشت‏خواستگاران زيادى‏پيدا كرد چنانچه در برخى از روايات آمده كه عقبة بن ابى معيطو صلت‏بن ابى اهاب و ابو جهل و ابو سفيان از او خواستگارى كرده‏و او همه را رد كرد (6) ولى از آنجا كه خداى تعالى افتخار همسرى‏رسول خدا«ص‏»و خدمات بعدى او را به اسلام و رهبر گرانقدر آن براى وى مقدر كرده بود بهمسرى آنحضرت درآمد.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥

شركت در جنگ فجار

جنگ‏هاى فجار ازحوادث مشهور عهد جاهليت و دوران قبل از اسلام است. موضوع اين بود كه گفتيم عرب كه پيوسته در صحارى سوزان خود به غارتگرى و جنگ و نزاع اشتغال داشتند. تعهد كرده بودند كه چهار ماه رجب، دى‏القعده، دى‏الحجه و محرم دست از جنگ و كشتار بكشند، و در بازارهايخود به خريد و فروش وو مفاخرت و شعر و خطابه بپردازند. ولى چهار بار حرمت احترام ماه‏هاى حرام شكسته شد، و اعماليانجام گرفت كه كار به جنگ كشيد. فجار از فجور يعنى اعمال ناشايستى گرفته شده است كه در آن ماه‏هاى محترم به وقوع پيوست.

در چهارمين جنگ فجار كه تا چهار سال ادامه يافت، پيغمبر هم شركت داشت. سن پيغمبر در ايام جنگ چهارم به اختلاف روايات چهارده يا پانزده يا بيست‏سال بوده است.

شايد اين اختلاف روايات به واسطه مدت اين جنگها پديد آمده است كه شراره آن در مدت چهار سال شعله‏ور بود.

جنگ در ميان قبيله هوازان و قريش و قبيله كنانه همپيمان قريش روى داد. پيغمبر در اين جنگ كه تمام افراد پير و جوان قبيله قريش به طرفدارى از همپيمان خود «كنايه‏» شركت داشتند، در گرما گرم جنگ تيرهاى دشمن را از عموهايش برطرف مى‏ساخت. معناى اين سخن اين است كه شخصا به طرف كسى تبر اندازى نكرد، و كسى را نكشت و تنها از جان عموها دفاع مى‏كرد.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥


واقعيت‏بعثت از نگاه اهل بيت

بعثت پيغمبر اسلام يا برانگيخته شدن آن حضرت به مقام عالى نبوت و خاتميت، حساس‏ترين فراز تاريخ درخشان اسلام است.بعثت پيغمبر درست درسن چهل سالگى حضرت انجام گرفت. پيشتر گفتيم كه پيغمبر تا آن زمان تحت مراقبت روح القدس قرار داشت، ولى هنوز پيك وحى بر وى نازل نشده بود. قبلا علائمى ازعالم غيب دريافت مى‏داشت، ولى مامور نبود كه آن را به آگاهى خلق هم برساند.

ميان مردم قريش و ساكنان مكه رم بود كه سالى يك ماه را به حالت گوشه گيرى و انزوا در نقطه خلوتى مى‏گذرانيدند. (1) درست روشن نيست كه انگيزه آنها از اين گوشه‏گيرى چه بوده است، اما مسلم است كه اين رسم در بين آنها جريان داشت و معمول بود.

نخستين فرد قريش كه اين رسم را برگزيد و آن را معمول داشت عبدالمطلب جد پيغمبر اكرم بود كه چون ماه رمضان فرا مى‏رسيد، به پاى كوه حراء مى‏رفت، و مستمندان را كه از آنجا مى‏گذشتند، يا به آنجا مى‏رفتند، طعام مى‏كرد. (2)

به طورى كه تواريخ اسلام گواهى مى‏دهد،پيغمبر نير پيش از بعثت‏به عادت مردان قريش، بارها اين رسم را معمول مى‏داشت. از شهر و غوغاى اجتماع فاصله مى‏گرفت، و به نقطه خلوتى مى‏رفت، و به تفكر و تامل مى‏پرداخت.

پيغمبر حتى در زمانى كه كودك خردسالى بود، و در قبيله بنياسد تحت مراقبت دايه خود «حليمه‏» قرار داشت نيز باز بازى كردن با بچه‏ها دورى مى‏گزيد و به كوه حراء مى‏آمد و به فكر فرو مى‏رفت. (3) بنابراين انس وى به «كوه حراء» بى‏سابقه نبود.

در مدتى كه بعدها در «حراء» به سر مى‏برد،غذايش نان «كعك‏» و زيتون بود، و چون به اتمام مى‏رسيد، به خانه بازمى‏گشت ء تجديد قوت مى‏كرد. گاهى هم همسرش خديجه باريش غذا مى‏فرستاد. غذائى كه در آن زمان‏ها مصرف مى‏شد، مختصرو ساده بود. (4)

پيغمبر چند سال قبل از بعثت، سالى يك ماه در حرا به سر مى‏برد، و چون روز آخر باز مى‏گشت، نخست‏خانه خدا را هفت دور طواف مى‏كرد، سپس به خانه مى‏رفت. (5)

كوه حراء امروز در حجازبه مناسبت اين كه محل بعثت پيغمبر بوده است، «جبل النور» يعنى كوه نور خوانده مى‏شود. حراء در شمال شهر مكه واقع است، و امروز تقريبا درآخر شهر در كنارجاده به خوبى ديده مى‏شود. كوه‏هاى حومه مكه اغلب بهم پيوسته است و از سمت‏شمال تا حدود بندر «جده‏» واقع در 70 كيلومترى مكه و كنار درياى سرخ امتداد دارد.

اين سلسله جبال كه از يك سو به صحراى «عرفات‏» و سرزمين «منا» وشهر «طائف‏» و از سوى ديگر به طرف «مدينه‏» كشيده شده است، با دره‏هاى و بيابان‏هاى خشك و سوزان و آفتاب طاقت‏فرساى خود شايد بهترين نقطه‏اى است كه آدمى را در انديشه عميق خودشناسى و خداشناسى و دورى از تعلقات جسمانى و تعينات صورى و مادى فرو مى‏برد.

كوه حراء بلندترين كوه‏هاى اطراف مكه است، و جدا از كوه‏هاى ديگر به نحو بارزى سر به آسمان كشيده و خودنمائى مى‏كند. هرچه بيننده به آن نزديك‏تر مى‏شود، مهابت و جلوه كوه بيشتر مى‏گردد. از ان بلندى د زمان خود پيغمبر قسمتى از خانه‏هاى مكه پيدا بود، و امروز قسمت زيادترى از شهر مكه پيداست. قله كوه نيز درپشت‏بام‏ها و از توى اطاق‏هاى بعضى از طبقات ساختمان‏هاى مكه به خوبى پيدا است.

«غار حراء» كه در قله كوه قرار دارد، بسيار كوچك و ساده است. در حقيقت غار نيست، تخته سنگى عضيم به روى دو صخره بزرگ‏ترى غلت‏خورده و بدين گونه تشكيل غار حراء داده است. دهنه غار حراء داده است. دهنه غار به قدير است كه انسان مى‏تواند وارد و خارج شود. كف آن هم بيش از يك متر و نيم براى نمازگزاردن جا دارد.

غار حراء جائى نبوده كه هركس ميل رفتن به آنجا كند، و محلى نيست كه انسان بخواهد به آسانى در آن بياسايد. فقط يك چيز براى افراد دورانديش در آنجا به خوبى به چشم مى‏خورد، و آن مشاهده كتاب بزرگ آفرينش و قدرت لايزال خداوند بى زوال است كه در همه جاى آن نقطه حساس پرتو افكنده و آسمان و زمين را به نحو محسوسى آرايش داده است! براساس تحقيقى كه ما نموده‏ايم پيغمبر مانند جدش عبدالمطلب در پاى كوه حراء فى‏المثل در خيمه به سر مى‏برده و رهگذران را پذيرائى مى‏كرده و فقط گاهگاهى به قله كوه مى‏رفته و به تماشاى جمال آفرينش مى‏پرداخته است كه از جمله لحظه نزول وحى، در روز 27 ماه رجب بوده است.

به طورى كه قبلا يادآور شديم، پيغمبر قبل از بعثت هم حالاتى روحانى داشته و تحت مراقبت روح‏القدس گاهى تراوشاتى غيبى مى‏ديده و اسرارى بر آن حضرت مكشوف مى‏شده است. هنگامى كه پانزده سال بيش نداشت، گاهى صدائى مى‏شنيد، ولى كسى را نمى‏ديد.

هفت‏سال متوالى بود كه نور مخصوصى مى‏ديد و تقريبا شش سال مى‏گذشت كه زمزمه‏اى از پيغمبر مى‏شنيد، ولى درست نمى‏دانست موضوع چيست؟

چون ازن اخبار را براى همسرش خديجه بازگو مى‏كرد، خديجه مى‏گفت: «تو كه مردى امين و راستگو و بردبار هستى و دادرس مظلومانى و طرفدار حق و عدالت هستى و قلبى رؤوف و خوئى پسنديده دارى و در مهمان‏نوازى و تحكيم پيوند خويشاوندى سعى بليغ مبذول مى‏دارى، اگر مقامى عالى در انتظارت باشد، جاى شگفتى نيست. (6)

هنگامى كه به سن سى و هفت‏سالگى ميل به گوشه گيرى و انزواى از خلق پيدا كرد، چندين بار در عالم خواب، سروش غيبى، سخنانى به گوشش سرود، و او را از اسرار تازه‏اى آگاه ساخت، بعدها نيز در پاى كوه حراء و ميان راه‏هاى مكه بارها منادى حق بر او بانگ زد. در هر نوبت صدا را مى‏شنيد ولى صاحب صدا را نمى ديد!

در يكى از روزها كه در دامنه كوه حراء گوسفندان عمويش ابوطالب را مى‏چرانيد، شنيد كسى از نزديك او را صدا مى‏زند و مى‏گويد: يا رسول الله! ولى به هرجا نگريست كسى را نديد. چون به خانه آمد و موضوع را به خديجه اطلاع داد، خديجه گفت: اميدوارم چنين باشد. (7)

روز بيست وهفتم ماه رجب محمد بن عبدالله مرد محبوب مكه و چهره درخشان بنى هاشم در غار حراء آرميده بود و مانند اوقات ديگر از آن بلندى به زمين و زمان و ايام و دوران و جهان و جهانيان مى‏انديشيد.مى‏انديشيد كه خداى جهان جامعه انسانى را به عنوان شاهكار بزرگ خلقت و نمونه اعلاى آفرينش خلق نمده و همه گونه لياقت و استعداد را براى ترقى و تعالى به او داده است. همه چيز را برايش فراهم نموده تا او در سير كماليخودنانى به كف آرد و به غفلت نخورد. ولى مگر افراد بشر به خصوص ملت عقب مانده و سرگردان عرب و بالاخص افراد خوش‏گذران و مال دوست و مال‏دار قريش در اين انديشه‏ها هستند؟ آنها جز به مال و ثروت خود و عيش و نوش و سود و نزول ثروت خود به چيزى نمى‏انديشند. شراب و شاهد و ثروت و درآمد، ربا و استثمار مردم نگون‏بخت و نيازمند، تنها انديشه‏اى است كه آنها رد سر مى‏پرورانند...

اينك «او» درست چهل سال پرحادثه را پشت‏سر نهاده است. تجربه زندگى و پختگى فكر و اراده‏اش و استحكام قدرت تعقلش به سرحد كمال رسيده، و از هر نظر براى انجام سؤوليت‏بزرگ پيغمبرى آماده است. آيا در تمام قلمرو عربستان و دنياى آن روز جز او چه كسى بود كه از جانب خداوند عالم شايستگى رهبرى خلق را داشته باشد.

رهبرى كه سرآمد رهبران بزرگ و گذشته جامعه انسانى باشد، و انسان‏هاى شرافتمند بر شخصيت ذاتى و ربيت‏خانوادگى و سوابق درخشان و ملكات فاضله و صفات پسنديده او صحه بگذارند؟ او نوه ابراهيم بت‏شكن خليل خدا و اسماعيل ذبيح و فرزند هاشم سيد و سرور عرب و نوه عبدالمطلب، بزرگ و داناى قريش است. پدر در پدر و مادر در مادر شكوفان و درخشان و فروزان است.

او از سلامتى كامل جسم و جان برخورداد بود كه نتيجه وراثت صحيح و سالم است. وراثتى كه پدران پاك و مادران پاك سرشت‏برايش باقى گذارده بودند. به طورى كه دنياى جاهليت هم با همه پليدى و تيرگى و تاريكيش، نتوانست آن را آلوده سازد، و چيزى از شرافت و حسب و نسب او بكاهد. (8)

نگاهى به احاديث‏بعثت

دراينجا بايد اعتراف كرد كه ماجراى بعثت پيغمبر با همه اهميتى كه داشته است،در تورايخ درست نقل نشده است. به موجب آنچه در تفاسير قرآنى و احاديث اسلامى و تواريخ اوليه آمده است،عايشه همسرپيغمبر يا خواهرزادگان او عبدالله زبير و عروة بن زبير يا عمرو بن شرحبيل يا ابوميسره غلام پيغمبر، گفته‏اند: جبرئيل بر پيغمبر نازل شد و به وى گفت: بخوان به نام خدايت; «اقرا باسم ربك الذى خلق‏» و پيغمبر فرمود: نمى توانم بخوانم; «ما انا بقارى‏» يا من خواننده نيستم; «لست‏بقارى‏». جبرئيل سه با پيغمبر را گرفت وفشار داد تا بار سوم توانست‏بخواند!

در صورتى كه; اولا جبرئيل از پيغمبر نخواست از روى نوشته بخواند. جز در يك حديث كه آن هم قابل اهميت نيست. بيشتر مى‏گويند منظور جبرئيل اين بوده كه هرچه او مى‏گويد پيغمبر هم آن را تكرار كند. در اين صورت بايد از ناقلين اين احاديث پرسيد: آيا پيغمبر عرب زبان در سن چهل سالگى قادر نبود پنج آيه كوتاه اول سوره اقرا يعنى; «اقرا باسم ربك الذى خلق، خلق الانسان من علق، اقرا و ربك الاكرم، الذى علم بالقلم، علم الانسان ما لم يعلم‏» را همان طور كه جبرئيل آيه آيه مى‏خوانده او هم تكرار كند؟ اين كار بيراى يك كودك پنج‏ساله آسان است تا چه رسد به داناى قريش!

از اين گذشته «وحى‏» به معناى صداى آهسته است. وقتى جبرئيل امين آيات قرآنى را بر پيغمبرنازل كرده است آن را آهسته تلفظ مى‏نموده و همان دم در سينه پيغمبر نقش مى‏بسته است. بنابراين هيچ لزومى نداشته كه هرچه را جبرئيل مى‏گفته است پيامبر مانند بچه مكتبى تكرار كند تا آن را از حفظ نمايد، و فراموش نكند!

ثانيا كسانى كه بعثت رابدين گونه نقل كرده‏اند هيچ كدام از نظر شيعيان قابل اعتماد نيستند. عايشه همسرپيغمبر هم كه شيعه و سنى ماجراى بعثت را در كليه منابع تفسير و حديث و تاريخ اسلامى بيشتراز وى نقل كرده‏اند، پنج‏سال بعد از بعثت متولد شده و از كسى هم نقل نمى‏كند، بلكه حديث وى به اصطلاح مرسل است كه قابل اعتماد نيست، و از پيش خود مى‏گويد: آغاز وحى چنين و چنان بوده است.

ثالثا معلوم نيست جمله «بخوان به نام خدايت‏» كه در ترجمه آيه اول درهمه تفسرهاى اسلامى اعم از سنى و شيعى آمده است‏يعنى چه؟ از حفظ بخواند، يا از رو بخواند؟ و گفتم كه هر دوى آنها خلاف واقع است.

رابعا مگر خدا و جبرئيل نمى‏دانسته‏اند پيغمبر درس نخوانده بود و چيز نمى‏نوشته كه دو بار از وى مى‏خواهند بخواند؟ و چون پيغمبر مى‏گويد: نمى‏توانم بخوانم، گرفتن آن حضرت و فشار دادن وى را چگونه مى‏توان توجيه كرد؟ آيا اگر كسى را فشار دادند باسواد مى‏شود؟ اين معنا درباره پيغمبران پيشين بى‏سابقه بوده است تا چه رسد به پيامبر خاتم (صلى الله عليه و آله)!!

خامسا هيچ كدام از مفسران اسلامى نگفته‏اند چرا اولين سوره قرآنى «بسم الله الرحمن الرحيم‏» نداشته است! بلكه همگى گفته‏اند آنچه روز بعثت نازل شد پنج آيه اوايل سوره اقرا بوده است از «اقرا بسم ربك الذى خلق‏» تا «ما لم يعلم‏».

سادسا دنباله حديث عايشه و ديگران كه مى‏گويد: «وقتى پيغمبر از كوه حراء برگشت‏سخت مضطرب بود! و چون به نزد خديجه آمد گفت: «زملونى زملونى‏» مرا بپوشانيد، مرا بپوشانيد. و او را پوشانيدند، و پس ازآن ماجرا را براى خديجه نقل كرد و گفت: «از سرنوشت‏خود هراسانم‏» و «خديجه او را برد نزد پسر عمويش ورقة بن نوفل كه نصرانى شده بود، و تورات و انجيل را مى‏نوشت و آن پير كهنسال نابينا گفت: اى خديجه! آنچه او ديده است همان پيك مقدسى است كه بر موسى نازل شده است‏» همگى برخلاف اعتقاد ما درباره پيامبر و ظواهر امر است. (9)

علامه فقيد شيعه سيد عبدالحسين شرف الدين عاملى در كتاب پرارج «النص والاجهاد» تنها كسى است كه براى نخستين بار متوجه قسمتى از اشكالات اين حديث‏شده و مى نويسد: «مى‏بينيد كه اين حديث (حديث عايشه) صريحا مى‏گويد پيغمبر بعد از همه اين ماجرا هنوز در امر نبوت خود و فرشته وحى پس از آن كه فرود آمده، و درباره قرآن بعد از نزول آن و از بيم و هراسى كه پيدا كرده نياز به همسرش داشت كه او را تقويت كند، و محتاج ورقة بن نوفل مرد غمگين نابيناى جاهى مسيحى بوده است كه قدم او را راسخ كند، و دلش را از اضطراب و پريشانى در آورد! محتواى اين حديث ضلالت و گمراهى است. آيا شايسته پيغمبر است كه از خطاب فرشته سر در نياورد؟ بنابراين حديث عايشه از لحاظ متن و سند مردود است.» (10)

در حديث ديگر مى‏گويد: «پيغمبر چنان از برخورد با جبرئيل بيمناك شده بود كه مى‏خواست‏خود را از كوه به زير بيندازد»، يعنى حالت‏شبيه بيمارى صرع! در روايت ديگر هم مى‏گويد: «تختى مرصع روى كوه حراء گذاشته شد، و تاجى مكلل به جواهر بر سر پيغمبر نهادند، و بعد به وى اعلام شد كه تو خاتم انبيا هستى‏»! و چيزهاى ديگر كه بازگو كردن آن چندش‏آور است.

راستى چقدر باعث تاسف است كه پانزده قرن پس از بعثت هنوز مسلمانان به درستى ندانند موضوع چه بوده و عثت‏خاتم انبيا چسان انجام گرفته است؟!! اين كوتاهى ازآن مورخان و دانشمندان اسلامى از شيعه و سنى است كه در اين قرون متمادى غفلت نموده و به تحقيق پيرامون آن نپرداخته‏اند، و فقط به ذكر و تكرار گفتار عايشه و ديگران اكتفا نموده‏اند!

ما پس از نقدى كه دانشمندا عالى‏مقام شيعه سيد شرف الدين عاملى بريك حديث‏بعثت (حديث عايشه) نوشته و توفيق ترجمه آن را يافتيم، به قسمت عمده‏اى از تفسير و حديث و تاريخ سنى وشيعى مراجعه نموديم، و با كمال تاسف به اين نتيجه رسيديم كه احاديث‏بعثت كاملا مغشوش است، و بيشتر آنها از راويان عامه است، كه نزد ما اعتبارى ندارند.متن همه آن احاديث‏بيز مضطرب و متناقض و برخلاف معتقدات شيعه و سنى است، و اسناد آن نيز مخدوش مى‏باشد.

به همين جهت مى‏بينيم «برهان الدين حلبى‏» كه خواسته است آنها را جمع كند و با هم سازش دهد، سخت‏به دست و پا افتاده، و گرفتار چه محذوراتى شده و در آخر هم نتوانسته است‏به نتيجه مطلوب برسد، بلكه بر ابهام و تناقض گوئى و سردرگمى موضوع افزوده است. (11)

ايراد ما به احاديث‏بعثت

كليه اين احاديث كه نخست از طريق اهل تسنن نقل شده و در كتاب‏هاى آنها آمده است و سپس به نقل از آنها به كتب شيعه هم سرايت كرده است، از درجه اعتبار ساقط مى‏باشد. در اينجا به چند نكته آن اشاره مى‏كنيم، و تفصيل را به كتاب خود «شعاع وحى برفراز كوه حراء» كه براى نخستين بار پرده از روى ماجراى مبهم بعثت‏برداشته است، حوالت مى‏دهيم. (12)

1- چنانكه گفتيم پيغمبر از زمان كدكى و ايام جوانى تا سى و هفت‏سالگى،بارها علائمى مى‏ديد كه از آينده درخشان او خبر مى‏داد. مانند ابريكه برسر او سايه افكنده بود، و خبرى كه راهب شهر «بصرى‏» در اردن راجع به پيغمبرى او به عمويشابوطالبداد، و آنچه روح القدس به وى مى‏گفت، و صداهائى كه مى‏شنيد. بنابراين هيچ معنا ندارد كه هنگام نزول وحى و برخورد با جبرئيل اين طور دست و پاى خود را گم كند، و نداند كه چه اتفاقى افتاده است، و بايد ورقة بن نوفل به داد او برسد!

2- پيغمبر از لحاظ نبوغ و استعداد و عقل بر همه مرد و زن مكه و قبائل عرب و مردم عصر برترى داشت. با توجه به اين حقيقت چگونه او پس از اعلام بنوت دچار وحشت و ترديد شده و به همسرش خديجه متوسل مى‏شود كه او را بگيرد تا به زمين نيفتد يا تقويت كند كه از شك و ترديد بدر آيد؟

3- آيا پس از ديدن پيك وحى و آوردن پنج آيه قرآن و اعلام اين كه تو پيغمبر خدائى و من جبرئيل هستم، و مشاهده جرئيل با آن عظمت، ديگر جاى اين بود كه پيغمبر درباره وحى آسمانى و تكليف خود دچار ترديد شود، يا احتمال دهد موضوع حقيقت نداشته باشد؟!

4- تخت و تاج و ساير تشريفات تعينات صورى است و تناسب با سلاطين و پادشاهان دارد، نه مقام معنوى نبوت كه بايد با كمال سادگى و دور از هرگونه تشريفات مادى انجام گيرد. دور نيست كه سازندگان اين حديث‏به تقليد از تاج‏گذارى پادشاهان ايران، خواسته‏اند براى پيغمبر عربى هم در عالم خيال چنين صحنه‏اى بسازند!

واقعيت‏بعثت از ديدگاه شيعه

ماجراى بعثت‏بدان گونه كه قبلا گذشت موضوعى نبود كه يك فرد مسلمان معتقد به آن باشد، و پى‏برد كه خاتم انبيا چگونه به مقام عالى پيغمبرى رسيده است. ما پس از بررسى‏هاى لازم از مجموع نقل‏ها به اين نتيجه رسيده‏ايم كه آنچه در منابع شيعه و احاديث‏خاندان نبوت رسيده است، واقعيت‏بعثت را چنان روشن مى‏سازد كه هيچ يك از اشكالات گذشته مورد پيدا نمى‏كند.

از جمله احاديثى كه بازگو كننده حقيقت‏بعثت است و آغاز وحى را به خوبى روشن مى‏سازد، روايتى است كه ذيلا از لحاظ خوانندگان مى‏گذرد:

پيشواى دهم ما حضرت امام هادى (عليه السلام) مى‏فرمايد: «هنگامى كه محمد (صلى الله عليه و آله) ترك تجارت شام گفت و آنچه خدا از آن راه به وى بخشيده بودبه مستمندان بخشيد، هر روز به كوه حراء مى‏رفت و از فراز آن به آثار رحمت پروردگار مى‏نگريست، و شگفتى‏هاى رحمت و بدايع حكمت الهى را مورد مطالعه قرار مى‏داد.

به اطراف آسمان‏ها نظر مى‏دوخت، و كرانه‏هاى زمينو درياها و دره‏ها و دشت‏ها و بيابان‏ها را از نظر مى‏گذرانيد، و از مشاهده آن همه آثار قدرت و رحمت الهى، درس عبرت مى‏آموخت.

ازآنچه مى‏ديد، به ياد عظمت‏خداى آفريننده مى‏افتاد. آن گاه با روشن بينى خاصى به عبادت خداوند اشتغال مى‏وزيد. چون به سن چهل سالگى رسيد خداوند نظر به قلبوى نمود، دل او را بهترين و روشنترين و نرمترين دلها يافت.

در آن لحظه خداوند فرمان داد درهاى آسمان‏ها گشوده گردد. محمد (صلى الله عليه و آله) از آنجا به آسمان‏ها مى‏نگريست، سپس خدا به فرشتگان امر كرد فرود آيند، و آنها نيز فرود آمدند، و محمد (صلى الله عليه و آله) آنها را مى‏ديد. خداوند رحمت و توجه مخصوص خود را از اعماق آسمان‏ها به سر محمد (صلى الله عليه و آله) و چهره او معطوف داشت.

در آن لحظه محمد (صلى الله عليه و آله) به جبرئيل كه در هاله‏اى از نور قرار داشت نظر دوخت. جبرئيل به سوى او آمد و بازوى او را گرفت و سخت تكان داد و گفت: اى محمد! بخوان. گفت چه بخوانم؟ «ما اقرا»؟

جبرئيل گفت: «نام خدايت را بخوان كه جهان و جهانيان را آفريد. خدائى كه انسان را از ماده پست آفريد (نطفه). بخوان كه خدايت‏بزرگ است. خدائى كه با قلم دانش آموخت و به انسان چيزهائى ياد داد كه نمى‏دانست‏». پيك وحى، سالت‏خود را به انجام رسانيد، و به آسمان‏ها بالا رفت. محمد (صلى الله عليه و آله) نيز از كوه فرود آمد. از مشاهده عظمت و جلال خداوند و آنچه به وسيله وحى ديده بود كه از شكوه و عظمت ذات حق حكايت مى‏كرد،بى‏هوش شد، و دچار تب گرديد.

از اين كه مبادا قريش و مردم مكه نبوت او را تكذيب كنند، و به جنون و تماس با شيطان نسبت دهند، نخست هراسان بود. او ازروز نخست‏خردمندترين بندگان خدا و بزرگترين آنها بود. هيچ چيز مانند شيطان و كارهاى ديوانگان و گفتار آنان را زشت نمى‏دانست.

در اين وقت‏خداوند اراده كرد به وى نيروى بيشترى عطا كند، و به دلش قدرت بخشد. بدين منظور كوه‏ها و صخره‏ها و سنگلاخها رار براى او به سخن در آورد. به طورى كه به هر كدام مى‏رسيد، اداى احترام مى‏كرد. و مى‏گفت: السلام عليك يا حبيب الله! السلام عليك يا ولى الله! السلام عليك يا رسول الله! اى حبيب خدا مژده باد كه خداوند تو را از همه مخلوقات خود، آنها كه پيش از تو بوده‏اند، و آنها كه بعدها مى‏آيند برتر و زيباتر و پرشكوه‏تر و گرامى‏تر گردانيده است.

از اين كه مبادا قريش تو را به جنون نسبت دهند، هراسى به دل راه مده. زيرا بزرگ كسى است كه خداوند جهان به وى بزرگى بخشد، و گرامى بدارد! بنابراين از تكذيب قريش و سركشان عرب ناراحت مباش كه عنقريب خدايت تو را به عالى‏ترين مقام خواهد رسانيد، و بالاترين درجه را به تو خواهد داد.

پس از آن نيز پيروانت‏به وسيله جانشين تو على بن ابيطالب (عليه السلام) ازنعمت وصول به دين حق برخوردار خواهند شد، و شادمان مى‏گردند. دانش‏هاى تو به وسيله دروازه شهرستان حكمت و دانشت على بن ابيطالب در ميان بندگان و شهرها و كشورها منتشر مى‏گردد.

به زودى ديدگانت‏به وجود دخترت فاطمه (سلام الله عليها) روشن مى‏شود، و از وى و همسرش على، حسن و حسين كه سروران بهشتيان خواهند بود، پديد مى‏آيند.

عنقريب دين تو در نقاط جهان گشترش مى‏يابد. دوستان تو و برادرت على پاداش بزرگى خواهند يافت. لواى حمد را به دست تو مى‏دهيم، و تو آن را به برادرت على مى‏سپارى. پرچمى كه در سراى ديگر همه پيغمبران و صديقان و شهيدان در زير آن گرد مى‏آيند، و على تا درون بهشت پرنعمت فرمانده آنها خواهد بود.

من در پيش خود گفتم: «خدايا! اين على بن ابيطالب كه او را به من وعده مى‏دهى كيست؟ آيا او پسر عم من است؟ ندا رسيد اى محمد! آرى، اين على بن ابيطالب برگزيده من است كه به وسيله او اين دين را پايدار مى‏گردانم، و بعد از تو برهمه پيروانت‏برترى خواهد داشت. (13)

در اين حديث همه چيز راجع به آغاز كار پيغمبر گفته شده است. جاى تعجب است كه مفسران اسلامى به خصوص مفسران شيعه از اين حديث‏شريف و نقل آن درتفسير سوره اقرا غافل مانده‏اند، با اى نكه نكات جالب و تازه‏اى از تاريخ حيات پيغمبر را بازگو مى‏كند، كه مى بايد مسلمانان از آن آگاه گردند.

ملاحظه مى‏كنيد كه پيغمبر بدون هيچ گونه تشريفات مادى يا اشكالاتى كه در احاديث اهل تسنن بود، به مقام عالى پيغمبرى رسيد. با قدم‏هائى شمرده و ديدى وسيع و قدرتى خارق العاده به خانه بازگشت.

همين كه وارد خانه شد پرتوى از نور و بوئى خوش فضاى خانه را فرا گرفت. خديجه پرسيد اين چه نورى است؟ پيغمبر فرمود: اين نور نبوت است. اى خديجه! بگو لا اله الا الله و محمد رسول الله. سپس پيغمبر ماجراى بعثت را چنانكه اتفاق افتاده بود براى خديجه شرح داد و افزود كه جبرئيل به من گفت: «از اين لحظه تو پيغمبر خدائى‏».

خديجه كه از سالها پيش هاله‏اى از نور نبوت درسيما درخشان همسر محبوب خود ديده و از كردار و رفتار و گفتار او هزاران راز نهفته و شادى بخش خوانده بود گفت: به خدا دير زمانى است كه من در انتظار چنين روزى به سر برده‏ام، و اميدوار بودم كه روزى تو رهبر خلق و پيغمبر اين مردم شوى. (14)

بدين گونه محمد بن عبدالله برازنده‏ترين مردم قريش كه سوابق درخشان او نزد عموم طبقات روشن و از لحاظ ملكات فاضله و سجاياى اخلاقى و خصال روحى شهره شهر بود، برفراز كوه حراء از جانب خداوند يكتا به مقام عالى نبوت و رهبرى خلق برگزيده شد، و خاتم انبيا گرديد.

نظر ما در پيرامون بعثت پيغمبر (ص)

نكته اساسى كه قرآن در نزول وحى به پيغمبر بازگو مى‏كند، و متاسفانه كسى توجه نكرده است،اين است كه همه مفسران اسلامى نوشته‏اند، و در تمام احاديث نيز هست كه در روز بعثت فقط پنج آيه آغاز سوره «اقرا» بر پيغمبر نازل شد.

اين پنج آيه از «اقرا باسم ربك الذى خلق‏» آغاز مى‏گردد. و به «مالم يعلم‏» ختم مى‏شود. هيچ كس نگفته است «بسم الله‏» اين سوره كى نازل شده؟ و آيا نخستين سوره قرآن بسم الله داشته است‏يا نه؟ اگر داشته است چرا نگفته‏اند، و اگر نداشته است آيا بعدها آمده است، يا طور ديگر بوده؟ همگى سؤالاتى است كه پاسخى براى آن نمى‏بينيم.

ما پس از تحقيقا زياد به اين نتيجه رسيده‏ايم كه جبرئيل از پيغمبر خواست آيه «بسم الله الرحمن الرحيم‏» را كه در آغاز سوره بود، به زبان آورد. «اقرا باسم ربك‏» نيز به همين معنا است. باء «بسم‏» هم به گفته بعضى از مفسرين زائده است‏يعنى معنا ندارد و فقط براى زينت در كلام است. درحقيقت جبرئيل پس از قرائت «بسم الله الرحمن الرحيم‏» از آن حضرت خواست كه نام خدا يعنى بسم الله الرحمن الرحيم را قرائت كند. و آنرا به زبان آورد. ولى چون پيغمبر درآغازكارو اولين برخورد با پيك وحى نمى‏دانست نحوه قرائت نام خدا كه جبرئيل از وى مى‏خواست چگونه است، پرسيد: ما اقرا؟ يعنى; چه بخوانم، و نام خدا كه بايد قرائت كنم چيست و تركيب آن چگونه است؟ جبرئيل بار ديگر تكرار كرد و گفت:«بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك الذير خلق -» يعنى نام خدايت را قرائت كن و بگو بسم الله الرحمن الرحيم.

در اين مورد چند حديث معتبر و بسيار جالب در چند منبع مهم اسلامى و شيعه هست كه از هر نظر جالب مى‏باشد. ولى جاى كمال تاسف است كه چرا مفسران ما اين دو حديث را در تفسير سوره «اقرا» نياورده‏اند. حديث اول دركتاب «كافى‏» باب (فضل قرآن) است كه امام صادق (عليه السلام) مى‏فرمايد: «نخستين چيزى كه بر پيغمبر نازل شد بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك بود»!

حديث دوم در «عيون اخلارالرضا» شيخ صدوق از امام هشتم حضرت رضا (عليه السلام) روايت مى‏كند كه فرمود: «اولين بار كه جبرئيل بر پيغمبر (صلى الله عليه و آله) نازل شد گفت: «اعوذ بالله من الشيطان الرجيم - بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك الذى خلق ...»

حديث‏سوم در «محاسن برقى‏» ج 1 ص 41 ازصفوان جمال روايت مى‏كند كه گفت‏حضرت صادق (عله السلام) قرمود: هيچ كتابى ازآسمان نازل نشد مگر اينكه در آغاز آن «بسم الله الرحمن الرحيم‏» بود. (15)

با توجه به اين سه حديث ارزنده و گويا، مى‏گوييم كه پيك وحى الهى سوره اقرا را به عكس آنچه مشهور است نخست هنگام بعثت‏باشش آيه آورد: آيه اول همان «بسم الله الرحمن الرحيم‏» بود. و از پيغمبر خواسته بود همان آيه اول يعنى; «بسم الله الرحمن الرحيم‏» را قرائت كند، يعنى قبل از هر چيز «بسم الله‏» بگويد و سرآغاز كارنبوت خود را با نام خدا آن هم بدان گونه كه خدا خواسته بود، هماهنگ سازد.

پس «اقرا بسم ربك‏» يعنى; نام خدايت را بخوان. مطابق نقل على بن ابراهيم قمى در تفسيرش، پيغمبر پرسيد چه بخوانم؟ جبرئيل مجددا گفت: «بسم الله الرحمن الرحيم - اقرا بسم ربك الذى خلق‏». يعنى نام خدا را كه مامور هستى بخوانى، همين «بسم الله الرحمن الرحيم‏» است، و پيغمبر بار دوم «بسم الله‏» را براى نخستين بار خواند و با آن آشنا شد. همان كه خود پيغمبر بعدها به ما دستورداده است كه هيچ كارى را آغاز نكنيد مگر اين كه اول بگوييد: «بسم الله الرحمن الرحيم‏».

آرى، هنگامى كه حقايق اسلامى را برگزيدگان الهى بيان كنند، چنين خواهد بود، كه مردم بى‏خبر را با آنچه واقعيت دارد آشنا مى‏سازند.

به عبارت روشن‏تر آنچه خداوند به وسيله جبرئيل در آغاز وحى و اولين لحظه پيغمبرى خاتم انبيا (صلى الله عليه و آله) ازآنحضرت خواسته بود بهزبان آورد و قرائت كند فقط گفتن «بسم الله الرحمن الرحيم‏» بود! بقيه آيات همان طور كه پيكوحى مخواند مانند مواردبعديدردم در سيهه مقدس آن حضرت نقش مى‏بست و ديگر نيازى به تكرار پيغمبر نداشت تا از حفظ كند. اين بود واقعيت‏بعثت از زبان ائمه اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام)، و توضيح ما به طور اجمال.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥

قدردانى از حليمه و دخترش

رسول خدا(ص)تا پايان عمر گاهى از آن زمان كه در قبيله بنى اسد بود، ياد مى‏كرد، و از حليمه و فرزندانش قدردانى مى‏نمود.

و در بحار الانوار از كازرونى نقل كرده كه حليمه پس از آنكه رسول خدا(ص)با خديجه ازدواج كرده بود به مكه آمد و از خشكسالى و تلف شدن اموال و مواشى به آن حضرت شكايت‏برد، رسول خدا با خديجه در اين باره گفتگو كرد و خديجه چهل گوسفند و يك شتر به حليمه داد و بدين ترتيب حليمه با مالى بسيار به سوى قبيله خود بازگشت و سپس بار ديگر پس از ظهور اسلام و بعثت پيغمبر به مكه آمد و با شوهرش اسلام را اختيار كرده و مسلمان شدند.

و ابن عبد البر و ديگران در كتاب استيعاب و غيره نقل كرده‏اند كه حليمه در جنگ حنين - در جعرانة - به نزد رسول خدا آمد و آن حضرت به احترام وى از جا برخاست و رداى خود را براى او پهن كرد و او را روى رداى خويش نشانيد. (1)

در داستان محاصره طائف - شيماء خواهر رضاعى آن حضرت - به دست‏سربازان اسلام اسير گرديد و چون خود را در اسارت ايشان ديد بدانها گفت: من خواهر رضاعى‏رسيد و بزرگ شما هستم، او را به نزد رسول خدا(ص)آوردند و سخنش را بدان حضرت گزارش دادند، پيغمبر اكرم از وى نشانه‏اى براى صدق گفتارش خواست و او نشانه‏اى داد و چون حضرت او را شناخت رداى خويش را پهن كرد و او را روى آن نشانيد و اشك در ديدگانش گردش كرد سپس بدو فرمود: اگر مى‏خواهى تو را نزد قبيله‏ات باز گردانم و اگر مايل هستى در كمال احترام و محبوبيت نزد ما بمان.

شيماء تمايل خود را به بازگشت نزد قبيله خويش اظهار كرد آن گاه مسلمان شد و رسول خدا(ص)نيز چند گوسفند و چند شتر و سه بنده و كنيز بدو عطا فرمود و او را نزد قبيله‏اش بازگرداند.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥


گم شدن رسول خدا(ص)در مكه

جريان اين گونه بود كه چون حليمه آن حضرت را به مكه آورد تا به مادر و جدش بسپارد در ميان كوچه‏هاى مكه او را گم كرد و هر چه اين طرف و آن طرف جستجو كرد او را نيافت و سراسيمه به نزد جدش عبد المطلب آمد و جريان را بدو اطلاع داد.

عبد المطلب از جا برخاست و به كنار خانه كعبه آمد و با تضرع و زارى پيدا شدن فرزندش محمد را از خداى تعالى خواستار شد و از جمله اشعارى كه از وى در اين باره نقل شده و كمال علاقه او را به فرزند و پيدا شدن او ميرساند اشعار زير است:

يا رب رد راكبى محمدا

رد الى و اتخذ عندى يدا

انت الذى جعلته لى عضدا

يا رب ان محمدا لم يوجدا

فجمع قومى كلهم مبددا

به دنبال آن قبايل قريش، خاندان بنى هاشم و بنى غالب را براى يافتن فرزند به يارى طلبيد و غوغايى در مكه برپا شد، تا اينكه ورقة بن نوفل و مرد ديگرى از قريش آن‏جناب را پيدا كرده و به نزد عبد المطلب آورده و گفتند: ما او را در بالاى شهر مكه پيدا كرديم.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥


درگذشت پدر

مطلبى كه تذكر آن در اينجا لازم است و شايد لازم بود پيش‏از اين تذكر داده شود،و در سفر رسول خدا در شش سالگى به‏يثرب،دخالت داشته و بلكه مى‏توان گفت در هجرت آنحضرت‏به يثرب و انتخاب آن شهر براى هجرت بى‏اثر نبوده،پيوند نسبى‏آنحضرت با يثرب بود،زيرا همانگونه كه مى‏دانيم هاشم بن عبدمناف جد آن بزرگوار در يكى از سفرهاى خود به يثرب با«سلمى‏»دختر عمر بن زيد...

خزرجى-كه از طائفه بنى عدى بن نجاربود-ازدواج كرد،و عبد المطلب پدر عبد الله-و جد رسول خدا-ازهمين زن متولد شد،و مدتى هم در همان شهر يثرب(مدينه)بودتا هنگامى كه هاشم بن عبد مناف از دنيا رفت‏برادرش-مطلب‏بن عبد مناف-به مدينه رفت و عبد المطلب را كه نامش‏«شيبة‏الحمد»و نام اولش‏«عامر»بود با اصرار زيادى از مادرش سلمى‏باز گرفته و با خود بمكه برد،و چون هنگام ورود بمكه پشت‏سر عمويش مطلب سوار شده و صورتش در اثر آفتاب بيابان حجازرنگين شده بود مردم مكه خيال كردند آن پسرك برده مطلب است كه‏از يثرب يا جاى ديگر خريدارى كرده و به او«عبد المطلب‏»گفتند،و با اينكه مطلب بارها بمردم گفت كه او برادر زاده وى وفرزند هاشم است ولى همان نام عبد المطلب براى او معروف‏گرديد و نام اصلى وى يعنى‏«شيبة الحمد»از ياد رفت.

وفات عبد الله

مشهور آن است كه عبد الله قبل از آنكه فرزند بزرگوارش‏رسول خدا(ص)بدنيا بيايد در مدينه از دنيا رفت،و در همان شهردر جائى بنام‏«دار النابغة‏»او را دفن كردند،ولى قول ديگر آن‏است كه رسول خدا(ص)بدنيا آمده بود و دو ماه يا بيشتر از عمرشريف آنحضرت گذشته بود كه عبد الله از دنيا رفت (1) و يعقوبى وبرخى ديگر معتقدند كه اين قول دوم اجماعى است و مورد قبول‏بيشتر علماء و دانشمندان است (2) .

ولى ابن اثير در كتاب اسد الغابة قول اول را ثابت‏تر ومحكم‏تر مى‏داند (3) و ماجراى وفات عبد الله را نيز اينگونه نوشته‏اند كه بمنظورتجارت بهمراه كاروان قريش رهسپار شام گرديد،و در مراجعت‏از شام بيمار شد،و روى همان پيوند خويشاوندى كه‏گفته شد در ميان‏«بنى عدى بن نجار»توقف كرد،ولى بيمارى‏او طولانى شده و پس از يك ماه كه بسترى بود از دنيا رفت،وچون كاروان قريش بمكة رفت و عبد المطلب از حال وى جوياشد و دانست كه در مدينه بيمار ست‏بزرگترين فرزند خود يعنى‏حارث را نزد او بمدينه فرستاد،ولى هنگامى كه حارث بمدينه‏آمد متوجه شد كه عبد الله از دنيا رفته!

آنچه از عبد الله به رسول خدا(ص)بعنوان ارث رسيد:چنانچه ابن اثير در اسد الغابة نوشته آنچه از عبد الله به

رسول‏خدا(ص)به ارث رسيد عبارت بود از يك كنيز بنام‏«ام ايمن‏»و هنگام مرگ خود خطاب به ابو طالب و در مورد سفارش رسول خدا(ص)گفته است نيز همين‏قول تاييد مى‏شود،و آن اشعار در صفحات آينده خواهد آمد.

پنج‏شتر و يك گله گوسفند و شمشيرى و مقدارى پول (4) .

و نظير همين گفتار از واقدى در كتاب‏«المنتقى فى مولودالمصطفى‏»نقل شده كه بجز ش مشير و پول اموال ديگر را ذكر كرده (5) .

و بايد دانست كه‏«ام ايمن‏»همان كنيزكى است كه پس‏از وفات آمنه تربيت رسول خدا(ص )را بعهده گرفت و پيوسته باآن حضرت بود تا وقتى كه رسول خدا بزرگ شده و او را آزادك رده و بهمسرى زيد بن حارثه در آورد،و تا پنج‏يا شش ماه پس‏از رحلت رسول خدا(ص)ني ز زنده بود و آنگاه از دنيا رفت.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥

مراسم نامگذارى پيامبر اسلام

روز هفتم فرا رسيد.«عبد المطلب‏»،براى عرض سپاسگزارى به درگاه الهى گوسفندى كشت و گروهى را دعوت نمود و در آن جشن با شكوه،كه از عموم قريش‏دعوت شده بود،نام فرزند خود را«محمد»گذارد.وقتى از او پرسيدند:چرا نام فرزند خود را محمد انتخاب كرديد،در صورتى كه اين نام در ميان اعراب كم سابقه است؟گفت:خواستم كه در آسمان و زمين ستوده باشد.در اين باره‏«حسان بن ثابت‏»شاعر رسولخدا چنين مى‏گويد:

فشق له من اسمه ليجله

فذو العرش محمود و هذا محمد

آفريدگار،نامى از اسم خود براى پيامبر خود مشتق نمود.از اين جهت(خدا) «محمود»(پسنديده)و پيامبر او«محمد»(ستوده)است و هر دو كلمه از يك ماده مشتقند و يك معنى را مى‏رسانند. (1)

قطعا،الهام غيبى در انتخاب اين نام بى‏دخالت نبوده است.زيرا نام محمد،اگر چه در ميان اعراب معروف بود،ولى كمتر كسى تا آن زمان به آن نام ناميده شده بود.طبق آمار دقيقى كه بعضى از تاريخ نويسان بدست آورده‏اند،تا آن روز فقط شانزده نفر به اين اسم نامگذارى شده بودند.چنانكه شاعر در اين باره گويد:

ان الذين سموا باسم محمد

من قبل خير الناس ضعف ثمان (2)

كسانى كه به نام محمد،پيش از پيامبر اسلام نام گذارى شده بودند،شانزده نفر بودند.

ناگفته پيداست كه:هر چه مصداق يك لفظ كمتر باشد،اشتباه در آن كمتر خواهد بود و چون كتابهاى آسمانى،از نام و نشان و علائم روحى و جسمى او خبر داده بودند،بايد علائم آن حضرت آنچنان روشن باشد كه اشتباه در آن راه پيدا نكند.يكى از آن علائم، نام آن حضرت است.بايد مصداق آن به قدرى كم باشد،كه راه هر گونه ترديدى را در تشخيص پيامبر گرامى از بين ببرد.مخصوصا هنگامى كه بقيه اوصاف و علائم وى ضميمه نام او گردد.در اين صورت،بطور واضح كسى كه انجيل و تورات از ظهور او خبر داده است،به خوبى شناخته خواهد شد.

اشتباه خاورشناسان

قرآن مجيد،رسول گرامى را به دو و يا چند نام معرفى مى‏كند. (3) در سوره‏هاى آل عمران و محمد و فتح و احزاب،در آيه‏هاى 138 و 2 و 29 و 40،او را به نام‏«محمد»و در سوره‏«صف آيه 6»به نام‏«احمد»خوانده است.علت داشتن دو نام اينست كه:مادر رسولخدا،پيش از جدش،نام او را«احمد»گذارده بود،چنانكه در تاريخ منعكس است. (4) بنابراين،آنچه را بعضى از خاورشناسان در مقام اعتراض گفته‏اند كه:«انجيل‏»،به تصريح قرآن،در سوره‏«صف آيه 6»،ظهور پيامبرى را بشارت داده است كه نام او احمد است نه محمد،و شخصى كه مسلمانان به رهبرى او معتقدند،نام او«محمد»است نه احمد،بى اساس است. زيرا قرآنى كه پيامبر ما را به نام‏«احمد»معرفى نموده است،در چند جا او را به نام‏«محمد»خوانده است.اگر مدرك آنها براى تعيين نام اين پيامبر،قرآن مجيد باشد(چنانكه همانست)،قرآن او را به هر دو اسم ناميده،و او را در جائى به نام محمد و در جاى ديگر«احمد»معرفى نموده است.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥

حوادث شب ولادت

در روايات ما آمده است كه در شب ولادت آنحضرت‏حوادث مهم و اتفاقات زيادى در اطراف جهان بوقوع پيوست كه‏پيش از آن سابقه نداشت و يا اتفاق نيفتاده بود كه از جمله‏«ارهاصات‏»بوده بدانگونه كه در داستان اصحاب فيل ذكر شد،و در قصيده معروف برده نيز آمده كه چند بيت آن چنين است:

يوم تفرس منه الفرس انهم قد انذروا بحلول البؤس و الفئم و بات ايوان كسرى و هو منصدع كشمل اصحاب كسرى غير ملتئم النار خامدة الانفاس من اسف عليه و النهر ساهى العين من سدم و ساء ساوه ان غاضت‏بحيرتها و رد واردها بالغيظ حين ظم كان بالنار ما بالماء من بلل حزنا و بالماء ما بالنار من ضرم

و شايد جامعترين حديث در اينباره حديثى است كه مرحوم صدوق‏«ره‏»در كتاب امالى بسند خود از امام صادق عليه السلام‏روايت كرده و ترجمه‏اش چنين است كه آنحضرت فرمود:

ابليس به آسمانها بالا مى‏رفت و چون حضرت عيسى‏«ع‏»بدنيا آمد از سه آسمان ممنوع شد و تا چهار آسمان بالا مى‏رفت،و هنگاميكه رسولخدا«ص‏»بدنيا آمد از همه آسمانهاى هفتگانه‏ممنوع شد،و شياطين بوسيله پرتاب شدن ستارگان ممنوع‏گرديدند،و قريش كه چنان ديدند گفتند:

قيامتى كه اهل كتاب مى‏گفتند بر پا شده!

عمرو بن اميه كه از همه مردم آنزمان به علم كهانت وستاره شناسى داناتر بود بدانها گفت:بنگريد اگر آن ستارگانى‏است كه مردم بوسيله آنها راهنمائى مى‏شوند و تابستان و زمستان‏از روى آن معلوم گردد پس بدانيد كه قيامت‏بر پا شده و مقدمه‏نابودى هر چيز است و اگر غير از آنها است امر تازه‏اى اتفاق‏افتاده.

و همه بتها در صبح آن شب به رو در افتاد و هيچ بتى درآنروز بر سر پا نبود،و ايوان كسرى در آن شب شكست‏خورد وچهارده كنگره آن فرو ريخت.و درياچه ساوه خشك شد.ووادى سماوه پر از آب شد.

آتشكده‏هاى فارس كه هزار سال بود خاموش نشده بود در آن شب خاموش گرديد.

و مؤبدان فارس در خواب ديدند شترانى سخت اسبان عربى‏را يدك مى‏كشند و از دجله عبور كرده و در بلاد آنها پراكنده‏شدند،و طاق كسرى از وسط شكست‏خورد و رود دجله در آن‏وارد شد.

و در آن شب نورى از سمت‏حجاز بر آمد و همچنان بسمت‏مشرق رفت تا بدانجا رسيد،فرداى آن شب تخت هر پادشاهى‏سرنگون گرديد و خود آنها گنگ گشتند كه در آنروز سخن‏نمى‏گفتند.

دانش كاهنان ربوده شد و سحر جادوگران باطل گرديد،وهر كاهنى كه بود از تماس با همزاد شيطانى خود ممنوع گرديد وميان آنها جدائى افتاد.

آمنه گفت:بخدا فرزندم كه بر زمين قرار گرفت دستهاى‏خود را بر زمين گذارد و سر بسوى آسمان بلند كرد و بدان‏نگريست،و نورى از من تابش كرد و در آن نور شنيدم گوينده‏اى‏مى‏گفت:تو آقاى مردم را زادى او را محمد نام بگذار.

آنگاه او را بنزد عبد المطلب بردند و آنچه را مادرش آمنه گفته‏بود به عبد المطلب گزارش دادند،عبد المطلب او را در دامن‏گذارده گفت:

الحمد لله الذى اعطانى هذا الغلام الطيب الاردان قد ساد فى المهد على الغلما

ستايش خدائى را كه بمن عطا فرمود اين فرزند پاك و خوشبورا كه در گهواره بر همه پسران آقا است.

آنگاه او را به اركان كعبه تعويذ كرد. (1) و در باره او اشعارى‏سرود.

و ابليس در آن شب ياران خود را فرياد زد(و آنها را بيارى‏طلبيد)و چون اطرافش جمع شدند بدو گفتند:اى سرور چه چيزتو را بهراس و وحشت افكنده؟گفت:واى بر شما از سر شب تابحال اوضاع آسمان و زمين را دگرگون مى‏بينم و بطور قطع درروى زمين اتفاق تازه و بزرگى رخ داده كه از زمان ولادت عيسى‏بن مريم تاكنون سابقه نداشته،اينك بگرديد و به بينيد اين اتفاق‏چيست؟

آنها پراكنده شدند و برگشتند و اظهار داشتند:ما كه تازه‏اى‏نديديم.

ابليس گفت:اين كار شخص من است آنگاه در دنيابجستجو پرداخت تا به حرم-مكه-رسيد،و مشاهده كرد فرشتگان اطراف آنرا گرفته‏اند،خواست وارد حرم شود كه فرشتگان بر اوبانگ زده مانع ورود او شدند،بسمت غار حرى رفت و چون‏گنجشكى گرديد و خواست در آيد كه جبرئيل بر او نهيب زد:

-برو اى دور شده از رحمت‏حق!ابليس گفت:اى جبرئيل‏از تو سؤالى دارم؟

گفت:بگو،پرسيد:از ديشب تاكنون چه تازه‏اى در زمين رخ‏داده؟

پاسخداد:محمد-صلى الله عليه و آله-بدنيا آمده.

شيطان پرسيد:مرا در او بهره‏اى هست؟گفت:نه.

پرسيد:در امت او چطور؟

گفت:آرى.ابليس كه اين سخن را شنيد گفت:خوشنود وراضيم.

و در حديث ديگرى كه در كتاب كمال الدين نقل كرده‏چنين است كه در شهر مكه شخصى يهودى سكونت داشت ونامش يوسف بود،وى هنگامى كه ستارگان را در حركت وجنبش مشاهده كرد با خود گفت:اين تحولات آسمانى بخاطرولادت همان پيغمبرى است كه در كتابهاى ما ذكر شده كه‏چون بدنيا آيد شياطين رانده شوند و از رفتن به آسمانها ممنوع‏گردند. و چون صبح شد بمجلسى كه چند تن از قريش در آن بودندآمد و بدانها گفت:آيا دوش در ميان شما مولودى بدنيا آمده؟

گفتند:نه.

گفت:سوگند به تورات كه وى بدنيا آمده و آخرين پيمبران‏است و اگر اينجا متولد نشده حتما در فلسطين متولد گشته است.

اين گفتگو گذشت و چون قريشيان متفرق شدند و بخانه‏هاى‏خود رفتند داستان گفتگوى با آن يهودى را با زنان و خاندان خودبازگو كردند و آنها گفتند:آرى ديشب در خانه عبد الله بن‏عبد المطلب پسرى متولد شده.

اين خبر را بگوش يوسف يهودى رساندند،وى پرسيد:آيا اين‏مولود پيش از آنكه من از شما پرسش كردم بدنيا آمده يا بعد ازآن؟گفتند:پيش از آن!گفت:آن مولود را بمن نشان دهيد.

قريشيان او را به درب خانه آمنه آوردند و بدو گفتند:فرزندخود را بياور تا اين يهودى او را به‏بيند،و چون مولود را آوردند ويوسف يهودى او را ديدار كرد جامه از شانه مولود كنار زد وچشمش به خال سياه و درشتى كه روى شانه وى بود بيفتاد دراينوقت قرشيان مشاهده كردند كه حالت غش بر آن مرد يهودى‏عارض شد و بزمين افتاد قرشيان تعجب كرده و خنديدند.

يهودى برخاست و گفت:آيا مى‏خنديد؟بايد بدانيد كه اين پيغمبر پيغمبر شمشير است كه شمشير در ميان شما مى‏نهد...

قرشيان متفرق شده و گفتار يهودى را براى يكديگر تعريف‏مى‏كردند.

و در حديثى كه مرحوم كلينى شبيه به روايت‏بالا از مردى ازاهل كتاب نقل كرده آنمرد كتابى به قرشيان كه وليد بن مغيرة وعتبة بن ربيعه و ديگران در ميانشان بود رو كرده و گفت:نبوت‏از خاندان بنى اسرائيل خارج شد و بخدا اين مولود همان كسى‏است كه آنها را پراكنده و نابود سازد!

قريش كه اين سخن را شنيدند خوشحال شدند،مرد كتابى‏كه ديد آنها خوشنود شدند بديشان گفت:خورسند شديد! بخداسوگند اين مولود چنان سطوت و تسلطى بر شما پيدا كند كه‏زبانزد مردم شرق و غرب گردد.

ابو سفيان از روى تمسخر گفت:او بمردم شهر خود تسلطمى‏يابد!

و نظير آنچه در روايات ما آمده برخى از اين حوادث درروايات اهل سنت نيز ذكر شده اما در بسيارى از آنها اين حوادث‏قبل از بعثت رسولخدا«ص‏»ذكر شده نه مقارن ولادت.

مانند رواياتى كه در سيره ابن هشام و تاريخ‏طبرى و جاهاى ديگر است و در صحيح بخارى نيز از ابن عباس روايت‏شده (2) و فخر رازى نيز در تفسير آيه شريفه «فمن يستمع‏الآن يجد له شهابا رصدا» (3) در مورد منع شياطين از نفوذ در آسمانها وتيرهاى شهاب همين گفتار را داشته و اقوالى در اينباره نقل‏كرده (4) و از ابى بن كعب نيز حديثى در اينمورد نقل كرده‏اند كه‏گفته است:

«لم يرم بنجم منذ رفع عيسى عليه السلام حتى بعث رسول‏الله-صلى الله عليه و آله-» (5) و در اشعار بعضى از شاعران‏عرب نيز قسمتى از اين حوادث در مورد مبعث آمده مانند اشعارزير كه از شاعرى بنام قيروانى نقل شده كه مى‏گويد:

و صرح كسرى تداعى من قواعده و انفاض منكسر الاوداج ذاميل‏و نار فارس لم توقد و ما خمدت مذالف عام و نهر القوم لم يسل‏خرت لمبعثه الاوثان و انبعثت ثواقب الشهب ترمى الجن بالشعل

يك سئوال

اكنون جاى يك سئوال هست كه اگر كسى بگويد:آيانظير آنچه در اين روايات آمده در كتابهاى تاريخى و روايات غيراسلامى هم ذكرى از آنها شده يا نه؟

كه ما در پاسخ اين سئوال مى‏گوئيم:اولا اگر حديث وروايتى از نظر سند و صدور از امام معصوم عليه السلام براى اثابت‏شد ديگر كدام روايت و تاريخى براى ما معتبرتر از آن حديث‏و روايت مى‏تواند باشد،و همه بحثها در همان قسمت اول واعتبار سند و به اصطلاح‏«صغراى قضيه‏»است،ولى پس ازاثبات ديگر استبعاد و زير سئوال بردن حديث،جز ضعف ايمان وتاريخ زدگى محمل ديگرى نمى‏تواند داشته باشد،وگرنه كدام‏تاريخ و روايتى معتبرتر از آن تاريخ و روايتى است كه از منبع‏وحى الهى سرچشمه گرفته باشد و كدام داستان و حديثى‏محكمتر از داستان و حديثى است كه از زبان پيمبران و ائمه‏معصوم عليهم السلام صادر گرديده باشد!

مگر نه اين است كه سرچشمه پر فيض و زلال همه علوم‏آنهايند؟و معيار صحت و سقم همه دانشهاى بشرى گفتار آنهااست؟

و ثانيا-مى‏گوئيم:مگر تاريخ صحيح و دست نخورده‏اى از گذشتگان و زمانهاى قديم در دست داريم كه ما بتوانيم اين‏روايات را با آنها منطبق ساخته و يا تاييدى از آنها بگيريم؟

جائى كه مقدس‏ترين كتابها مانند تورات و انجيل با آنهمه‏نسخه‏هاى متعددى كه معمولا از آنها در دست مردم آن زمانهابوده و جمله جمله و كلمه بكلمه آنها مورد احترام و متن دستورات‏دينى آنها بوده از دستبرد و تحريف و تصحيف و اسقاط در امان‏نبوده،و طاغوتهاى زمان و جيره خوارانشان احكام و فرامين آنها رابنفع ايشان تغيير داده و يا اسقاط كرده‏اند،ديگر چگونه كتابهاى‏تاريخى معدودى كه در زواياى كتابخانه‏ها با نسخه‏هاى خطى‏منحصر به فرد يا نگشت‏شمارى وجود داشته مى‏تواند مورد اعتمادباشد؟

و ثالثا-بر فرض كه چنين تاريخى وجود داشته باشد كه‏اوضاع و احوال آنزمانها را نوشته و ثبت كرده باشد آيا همه‏وقايعى كه در آنزمانها اتفاق افتاده در تاريخها ثبت و نگارش‏شده؟و آيا وسائل ارتباطى آنچنان بوده كه تاريخ نگاران بتواننداز هر اتفاقى كه در گوشه و كنار جهان آنروز اتفاق مى‏افتاده‏مطلع گردند و آنرا در تاريخ ثبت كنند؟مگر امروزه با تمام اين‏وسائل ارتباطى و مخابراتى و راديوها و تلويزيونها و ماهواره‏هاو...چنين كارى انجام شده و چنين ادعائى مى‏توان كرد؟... مگر وسائل ارتباطى جهان آزادند و مستقلانه و بدور از سياستها واختناقها و خارج از كانالهاى مخصوص و صافيهاى انحصارى‏مى‏توانند كوچكترين خبرى را منتشر كنند؟آن هم خبرى كه‏بصورت معجزه آسمانى براى شكست‏يك قدرت طاغوتى و يك‏دربار سلطنتى بوقوع پيوسته باشد...؟مگر معجزاتى امثال‏«شق‏القمر»كه وقوع آن مورد اتفاق همه مسلمانان مى‏باشد و بگفته‏دكتر سعيد بوطى-نويسنده مصرى-در كتاب فقه السيرة از امورمتفق عليه در نزد علماء و دانشمندان اسلامى است در تاريخهاى‏گذشته نقل شده...؟و بلكه معجزات انبياء گذشته مانند سردشدن آتش بر ابراهيم خليل عليه السلام و شكافته شدن دريابوسيله عصاى موسى و اژدها شدن و بلعيدن آن تمام مارهاى‏جادوئى ساحران و زنده شدن مردگان بدعاى حضرت مسيح وامثال آن جز در كتابهاى مقدس و مذهبى در تاريخها و روايات‏ديگر آمده و ذكرى از آنها ديده مى‏شود؟!...

و حقيقت آن است كه تاريخ نويسان و وقايع نگاران گذشته‏در انحصار طاغوتهاى زمان بوده-چنانچه امروزه نيز عموما اينگونه‏است و بشر هنوز نتوانسته خود را از قيد و بند ايشان آزاد سازد-وانبياء الهى نيز پيوسته بر ضد همان طاغوتها قيام مى‏كرده ومبارزه داشتند،و آنها همواره در صدد از بين بردن انبياء و محو نام و آثار ايشان بوده و بهر وسيله مى‏خواسته‏اند آنها را افرادى‏ماجراجو و بى شخصيت و افسادگر معرفى كنند،و هرگز اجازه‏نمى‏دادند آنها را بعنوان مردانى الهى كه قدرت انجام معجزه رادارند معرفى كنند،و بهمين دليل معجزاتى را كه بوسيله ايشان‏انجام مى‏شده انكار كرده و يا توجيه مى‏نمودند،و اگر كتابهاى‏آسمانى و روايات مذهبى نبود اثرى از اين معجزات بجاى نمانده‏و بدست ما نرسيده بود...

چنانچه اكنون نيز ما در انقلاب اسلامى خود كه يك انگيزه‏مذهبى داشته و ادامه آنرا نيز بيارى خدا همان انگيزه مذهبى وعشق شهادت طلبى در راه خدا و دين،تضمين كرده و بر ضدطاغوتهاى شرق و غرب قيام كرده همين شيوه تبليغى را مى‏بينيم‏كه هر حركتى بنفع اين انقلاب در داخل و يا خارج بشود مانندراهپيمايى ميليونى و غير ميليونى كه در داخل و يا خارج انجام‏مى‏گيرد اصلا منعكس نمى‏شود و در راديوها و وسائل ارتباطجمعى ذكرى از آن نمى‏شود،اما كوچكترين حركت ضدانقلاب-مانند اجتماعات اندكى كه جمعا به صد نفر نمى‏رسدبا آب و تاب در همه رسانه‏هاى گروهى بعنوان يك حركت ضدرژيم نه يكبار بلكه چند بار پخش مى‏گردد.

و بهمين دليل ما مى‏گوئيم انگيزه و نيازى براى تحقيق در تاريخهاى گذشته نداريم و اگر هم تتبع كنيم معلوم نيست‏بجائى برسيم،مگر اينكه بخواهيم بهر وسيله و هر ترتيبى كه شده‏تاييدى از تاريخ براى اين روايات پيدا كنيم اگر چه مجبور شويم‏براى تطبيق اين روايات با تاريخ دست‏به توجيه و تاويلهاى‏نامربوط بزنيم،چنانچه نظير آنرا در داستان اصحاب فيل ذكركرده و شنيديد و خوانديد،كه ما آنعمل را محكوم كرده و دليل برضعف ايمان و غرب‏زدگى و تاريخ زدگى و غيره دانستيم...

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥


تاريخ و زمان بعثت

درباره تاريخ بعثت رسول خدا(ص)در روايات و احاديث‏شيعه و اهل سنت اختلاف است و مشهور ميان علماء ودانشمندان شيعه آن است كه بعثت آنحضرت در بيست وهفتم رجب سال چهلم عام الفيل بوده،چنانچه مشهور ميان علماءو محدثين اهل سنت آن است كه اين ماجرا در ماه‏مبارك رمضان آن سال انجام شده كه در شب و روز آن نيزاختلاف دارند،كه برخى هفده رمضان و برخى هيجدهم و جمعى نيز تاريخ آنرا بيست و چهارم آن ماه دانسته‏اند. (1) و البته در پاره‏اى از روايات شيعه نيز بعثت رسولخدا(ص)درماه رمضان ذكر شده مانند روايت عيون الاخبار صدوق(ره)كه‏متن آن اينگونه است كه:

وقتى شخصى به نام فضل از امام رضا عليه السلام مى‏پرسدكه چرا روزه فقط در ماه مبارك رمضان فرض شد و در سايرماهها فرض نشد؟امام عليه السلام در پاسخ او فرمود:

«لان شهر رمضان هو الشهر الذى انزل الله تعالى فيه القرآن...»

تا آنجا كه ميفرمايد:«...و فيه نبى محمد صلى الله عليه و آله‏»-يعنى بدانجهت كه ماه رمضان همان ماهى است كه خداى‏تعالى قرآن را در آن نازل فرمود...و همان ماهى است كه‏محمد(ص)در آن به نبوت برانگيخته شد... (2) كه چون مخالف با روايات ديگر شيعه در اينباره بوده است.

مرحوم مجلسى احتمال تقيه در آن داده،و يا فرموده كه بايد حمل بر برخى‏معانى ديگرى جز معناى بعثت اصطلاحى شود،زيراتاريخ بيست و هفتم ماه رجب بنظر آن مرحوم نزد علماى اماميه‏مورد اتفاق و اجماع بوده و گفته است:«...و عليه اتفاق‏الامامية‏».

و اما نزد محدثين و علماى اهل سنت همانگونه كه گفته شدمشهور همان ماه رمضان است ،اگر چه در شب و روز آن‏اختلاف دارند،و در برابر آن نيز برخى از ايشان دوازدهم ماه‏ربيع الاول و يا دهم آن ماه،و برخى نيز مانند شيعه‏بيست و هفتم رجب را تاريخ بعثت دانسته‏اند.  و بدين ترتيب‏اقوال درباره تاريخ ولادت آنحضرت بدين شرح است:

1-بيست و هفتم ماه رجب و اين قول مشهور و يا مورد اتفاق‏علماى شيعه و برخى از اهل سنت است  .

2-ماه رمضان(17 يا 18 يا 24 آن ماه)و اين قول نيز مشهور نزدعامه و اهل سنت است  .

3-ماه ربيع الاول(دهم و يا دوازدهم آن ماه)و اين قول نيز ازبرخى از اهل سنت نقل شده  .

و اما مدرك اين اقوال:مدرك شيعيان در اين تاريخ يعنى 27 رجب،رواياتى است‏كه از اهل بيت عصمت و طهارت رسيده مانند رواياتى كه در كتاب شريف كافى از امام صادق عليه السلام و فرزند بزرگوارش‏حضرت موسى بن جعفر عليه السلام روايت‏شده،و نيز روايتى كه‏در امالى شيخ(ره)از امام صادق عليه السلام نقل شده است . و از آنجا كه‏«اهل البيت ادرى بما فى البيت‏»گفتار اين‏بزرگواران براى ما معتبرتر از امثال عبيد بن عمير و ديگران است.

و اما اهل سنت كه عموما ماه رمضان را تاريخ بعثت‏دانسته‏اند مدرك آنها در اين گفتار اجتهادى است كه از چند نظرمخدوش و مورد مناقشه است،و آن اجتهاد اين است كه فكركرده‏اند بعثت رسولخدا توام با نزول قرآن بوده،و نزول قرآن نيزطبق آيه كريمه:شهر رمضان الذى انزل فيه القرآن...  در ماه‏مبارك رمضان انجام شده،و با اين دو مقدمه نتيجه‏گيرى كرده‏و گفته‏اند:بعثت رسول خدا در ماه رمضان بوده است،در صورتيكه‏هر دو مقدمه و نتيجه‏گيرى مورد خدشه است زيرا:

اولا-اين گونه آيات كه با لفظ‏«انزال‏»آمده بگفته اهل‏تفسير و لغت مربوط به نزول دفعى قرآن كريم است-چنانچه مقتضاى لغوى آن نيز همين است-نه نزول تدريجى آن،و دراينكه نزول دفعى آن به چه صورتى بوده و معناى آن چيست.

اقوال بسيارى وجود دارد كه نقل و تحقيق در اينباره از بحث‏تاريخى ما خارج است.و قول مشهور آن است كه ربطى به‏مسئله بعثت رسولخدا(ص)كه بگفته خود آنها بيشتر از چند آيه‏معدود بر پيغمبر اكرم نازل نشد ندارد،و مربوط است‏به نزول‏دفعى قرآن بر بيت المعمور و يا آسمان دنيا-چنانچه سيوطى وديگران در ضمن چند حديث در كتاب در المنثور و اتقان از ابن‏عباس نقل كرده‏اند-و عبارت يكى از آن روايات كه سيوطى‏آنرا در در المنثور در ذيل همين آيه از ابن عباس روايت كرده‏اينگونه است كه گفته است:

«شهر رمضان و الليلة المباركة و ليلة القدر فان ليلة القدر هى‏الليلة المباركة و هى فى رمضان،نزل القرآن جملة واحدة من‏الذكر الى البيت المعمور،و هو موقع النجوم فى السماء الدنيا،حيث وقع القرآن،ثم نزل على محمد(ص)بعد ذلك‏فى الامر و النهى و فى الحروب رسلا رسلا»  .

يعنى ماه رمضان و شب مبارك و شب قدر كه شب قدرهمان شب مبارك است كه در ماه رمضان است و قرآن در آنشب يكجا از مقام ذكر به بيت المعمور يعنى محل وقوع‏ستارگان در آسمان دنيا نازل شد و سپس تدريجا پس از آن‏در مورد امر و نهى و جنگها بر محمد(ص)فرود آمد.

و به اين مضمون حدود ده روايت از او نقل شده است.

و متن روايت ديگرى كه از طريق ضحاك از ابن عباس‏روايت كرده چنين است:

«نزل القرآن جملة واحده من عند الله من اللوح المحفوظ الى‏السفرة الكرام الكاتبين فى السماء الدنيا فنجمه السفرة على‏جبرئيل عشرين ليلة،و نجمه جبرئيل على النبى عشرين‏سنة‏»  .

يعنى قرآن يكجا از نزد خداى تعالى از لوح محفوظ به‏سفيران(فرشتگان)گرامى و نويسندگان آن در آسمان دنيانازل گرديد و آن سفيران در بيست‏شب تدريجا آنرا برجبرئيل نازل كردند،و جبرئيل نيز در بيست‏سال آنرا بررسول خدا نازل كرد.

اين درباره اصل نزول قرآن در ماه مبارك رمضان و شب قدر.

و ثانيا-در مورد قسمت دوم استدلال ايشان كه نزول قرآن راتوام با بعثت رسولخدا(ص)دانسته‏اند.آن نيز مخالف با گفتار خودشان بوده و مخدوش است،زيرا عموم مورخين و محدثين اهل‏سنت معتقدند كه نبوت و بعثت رسولخدا در آغاز بصورت رؤيا ودر عالم خواب بوده و پس از گذشت مدتها كه برخى آنرا شش‏ماه و برخى سه سال و برخى كمتر و بيشتر دانسته‏اند در عالم‏بيدارى به آنحضرت وحى شد و جبرئيل بر آن بزرگوار نازل گرديدو قرآن را آورد.

و اين جزء نخستين حديثهاى صحيح بخارى است كه ازعايشه نقل كرده كه گويد:

اول ما بدى‏ء به رسول الله(ص)من الوحى الرؤيا الصادقه‏فى النوم و كان لا يرى رويا الا جاءت مثل فلق الصبح،ثم‏حبب اليه الخلاء فكان يخلو بغار حراء فيتحنث فيه الليالى‏ذوات العدد قبل ان ينزع الى اهله و يتزود لذلك،ثم يرجع‏الى خديجه فيتزود لمثلها،حتى جائه الحق و هو فى غارحراء،فجاءه الملك فقال:اقرا...

و البته ما در آينده روى اين حديث و ترجمه آن مشروحا بحث‏خواهيم كرد،و اين مطلب را تذكر خواهيم داد كه در اين حديث‏جاى اين سئوال هست كه آيا عايشه اين حديث را از چه كسى‏نقل كرده و آيا گوينده حديث رسولخدا(ص)بوده يا ديگرى،زيرا خود عايشه كه در هنگام نبوت رسولخدا(ص)هنوز بدنيانيامده بود و قاعدتا اين روايت را از ديگرى نقل كرده است،ولى در اينجا از او نام نبرده...!

مگر اينكه بگويند:اين اجتهاد و نظريه خود ايشان بوده كه‏در اينباره اظهار كرده‏اند كه در اينصورت اين روايت‏خود عايشه‏است و نظريه او است كه در اينباره اظهار داشته و از باب حجيت‏روايت‏خارج شده و مانند نظرات ديگر ميشود كه لابد براى‏امثال بخارى كه كتاب خود را با امثال آن افتتاح و آغاز كرده‏حجيت داشته...و بهر صورت پاسخ اين سئوال را بايد آنهابدهند!

ولى اين مطلب بخوبى از اين حديث معلوم ميشود كه ميان‏نزول وحى بر رسول خدا و نزول قرآن فاصله زيادى وجود داشته وتوام با يكديگر نبوده و در نهايه ابن اثير در ماده‏«جزء»در ذيل‏حديث‏«الرؤيا الصالحة جزء من سبعين جزء من النبوة‏»  آمده است كه گويد:

«و كان فى اول الامر يرى الوحى فى المنام و دام كذلك نصف‏سنة،ثم راى الملك فى اليقظة‏». 

و نظير اين گفتار را سيوطى در كتاب اتقان ذكر كرده  .

و بلكه برخى از ايشان فاصله ميان بعثت رسولخدا(ص)ونزول قرآن را چنانچه گفتيم سه سال دانسته و به اين مطلب‏تصريح كرده‏اند،كه يكى از آنها روايت زير است كه ابن كثيرآنرا صحيح و معتبر دانسته و آن روايت امام احمد بن حنبل است‏كه بسند خود از شعبى روايت كرده كه گويد:

«ان رسول الله(ص)نزلت عليه النبوة و هو ابن اربعين سنة،فقرن بنبوته اسرافيل ثلاث سنين،فكان يعلمه الكلمة و الشى‏ءو لم ينزل القرآن،فلما مضت ثلاث سنين قرن بنبوته جبرئيل،فنزل القرآن على لسانه عشرين سنة،عشرا بمكة و عشرابالمدينة،فمات و هو ابن ثلاث و ستين سنة‏» 

و نظير همين گفتار از ديگران نيز نقل شده  .

و البته ما اكنون در مقام بحث كيفيت نزول قرآن كريم ونزول دفعى و تدريجى و تاريخ نزول و بحثهاى ديگرى كه مربوطبه نزول قرآن است نيستيم،و اساسا آن بحثها از بحث تاريخى ماخارج است،و مرحوم علامه طباطبائى و ديگران در اينباره‏تحقيق و قلمفرسائى كرده‏اند كه ميتوانيد به كتاب الميزان وكتابهاى ديگر مراجعه نمائيد  و تنها در صدد پاسخگوئى به اين استدلال بوديم كه بعثت رسولخدا(ص)مقارن با نزول قرآن نبوده‏و از اين راه نميتوان تاريخ بعثت رسولخدا(ص)را بدست آورد.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥


اقسام وحى

روح بر اثر كمالاتى كه دارد مى‏تواند از راه‏هاى گوناگون با عوالم روحانى تماس بگيرد.ما در اينجا خلاصه اين طرق را كه در روايات پيشوايان اسلام وارد شده است، (1) درج مى‏كنيم:

1-گاهى حقايق آسمانى را به طور الهام دريافت مى‏كند،و آنچه كه بر قلب او القاء مى‏شود،حكم علوم بديهى را پيدا مى‏كند كه شك و ترديد در آن راه نمى‏يابد.

2-جمله‏ها و كلماتى را از جسمى(مانند كوه و درخت)مى‏شنود،مانند شنيدن موسى‏«ع‏»سخن خدا را از درخت.

3-حقايق در عالم رؤيا براى او بسان روز روشن كشف مى‏شود.

4-فرشته‏اى از طرف خدا مامور مى‏شود كه كلام مخصوصى را به او برساند.

قرآن از اين طريق،براى رسول گرامى نازل شده است و خود قرآن نيز در«سوره شعراء»، آشكارا مى‏فرمايد:روح الامين(جبرئيل)آن(قرآن)را بر قلب تو نازل كرده است،تا از گروه ترسانندگان بوده باشى. 

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥


آيا نخستين وحى در ماه رمضان بود؟

روز بعثت پيامبر،مانند روز تولد و رحلت آن حضرت از نظر تاريخ نگاران قطعى نيست. دانشمندان شيعه،تقريبا متفق‏اند كه پيامبر اسلام در بيست و هفتم ماه‏«رجب‏»به رسالت مبعوث گرديد،و نبوت او از همان روز شروع شد.ولى مشهور در ميان دانشمندان سنى اينست كه بزرگ پيشواى اسلام،در ماه رمضان به اين مقام بزرگ نائل گرديد،و در آن ماه پربركت و مبارك،حضرتش براى راهنمائى مردم از طرف خداى جهان ماموريت پيدا كرد،و به منصب رسالت و نبوت مفتخر شد.

از آنجا كه شيعه خود را پيرو عترت و اهل بيت پيامبر مى‏داند و به حكم حديث‏«ثقلين‏»،گفتار پيشوايان خود را از هر نظر،قطعى و صحيح مى‏شمارد از اينرو درباره تعيين روز بعثت پيامبر اسلام پيرو قولى شدند كه از اهل بيت آن حضرت براى آنان،بطور صحيح نقل شده است.فرزندان آن حضرت مى‏گويند:بزرگ خاندان ما در ماه رجب در بيست و هفتمين روز آن ماه مبعوث گرديد.روى اين مقدمات،آنان نبايد در صحت و پابرجائى قول مزبور شك و ترديدى به خود راه دهند.چيزى كه مى‏تواند براى قول ديگر مدرك شمرده شود،همان تصريح قرآن است‏بر اينكه آيات قرآن در ماه رمضان نازل گرديده است.از آنجا كه روز بعثت،روز آغاز وحى و نزول قرآن بوده است،بنابراين بايد گفت:كه روز بعثت در همان ماهى است كه قرآن در آن ماه فرو فرستاده شده است،و آن همان ماه رمضان است.اينك آياتى كه دلالت دارد بر اينكه قرآن در ماه مبارك نازل گرديده است:

1-ماه رمضان،ماهى كه در آن ماه قرآن فرو فرستاده شده است. (1)

2-سوگند به قرآن كه ما آن را در يك شب مبارك فرو فرستاديم (2) و آن شب،همان شب قدر است كه در سوره‏«قدر»بر آن تصريح شده است.چنانكه فرموده:ما قرآن را در شب‏«قدر»فرو فرستاديم. (3)

پاسخ دانشمندان شيعه

محدثان و مفسران شيعه،از اين استدلال به طرق گوناگون پاسخ‏هائى گفته و توضيحاتى داده‏اند.اينك به بيان برخى از آن‏ها مى‏پردازيم:

پاسخ اول:

آيات ياد شده فقط دلالت دارند كه قرآن،در ماه رمضان،در يك شب مبارك كه شب قدر است نازل گرديده،ولى محل نزول آن را بيان نمى‏كنند،و هرگز دلالت ندارند كه همان شب بر قلب پيامبر نازل شده‏اند.چه بسا احتمال دارد كه قرآن نزولهاى گوناگونى داشته باشد، و يكى از آن نزولها،نزول قرآن به طور تدريج‏بر پيامبر است.ديگرى نزول دفعى آن است از«لوح محفوظ‏»به‏«بيت معمور». (4)

بنابراين چه اشكالى دارد كه در بيست و هفتم ماه رجب،فقط آياتى چند از سوره‏علق بر پيامبر نازل گردد،و تمام قرآن به طور جمعى در ماه رمضان،از يك مقامى كه قرآن آن را«لوح محفوظ‏»مى‏نامد،مقام ديگرى كه در روايات از آن به‏«بيت معمور»نام برده شده است نازل شود.

مؤيد اين گفتار،همان آيه سوره‏«دخان‏»است كه مى‏فرمايد:

«ما كتاب را در شب مبارك نازل كرديم‏»،صريح اين آيه(به استناد ضميرى كه به كتاب برمى‏گردد)اين است كه تمام آن در ليله مباركه(كه در شهر رمضان است) نازل گرديد،و بايد اين نزول غير آن نزولى باشد كه در روز بعثت،تحقق يافته،زيرا در روز بعثت آياتى بيش نازل نگرديده است.

خلاصه سخن اينكه:آياتى كه دلالت مى‏كنند كه قرآن در ماه رمضان در ليله مباركه‏«قدر»فرو فرستاده شد،نمى‏توانند دليل بر اين باشند كه روز بعثت كه در آن روز نيز آياتى چند نازل گرديده در همان ماه بوده است.زيرا آيات فوق دلالت دارد كه تمام كتاب(قرآن)در آن ماه نازل گرديده است،در صورتى كه در روز بعثت فقط آياتى چند نازل شده است،در اين صورت احتمال دارد كه مقصود از نزول جمعى قرآن همان نزول مجموع قرآن،در همان ماه از لوح محفوظ به بيت معمور باشد.دانشمندان شيعه و سنى رواياتى در اين مورد نقل كرده‏اند و بالاخص استاد دانشگاه‏«الازهر»،محمد عبد العظيم زرقانى،روايات را بطور مبسوط در كتاب خود وارد كرده است. (5)

پاسخ دوم:

متين‏ترين پاسخى كه تا حال از طرف دانشمندان ابراز شده،همان جواب دوم است. استاد آقاى طباطبائى در كتاب نفيس خود (6) در توضيح آن كوشش فراوانى به خرج داده است و خلاصه آن به قرار زير است:

اينكه قرآن مى‏فرمايد:ما آن را در ماه رمضان نازل كرديم،منظور حقيقت‏و واقع قرآنست كه بر قلب پيامبر نازل گرديد.زيرا قرآن،علاوه بر وجود تدريجى،واقعيتى دارد كه خداى بزرگ پيامبر خود را از آن در يك شب معين از شبهاى ماه رمضان آگاه ساخت.

از آنجا كه رسول گرامى،از تمام قرآن آگاهى داشت،دستور آمد كه درباره قرآن عجله نفرمايد،تا آنكه دستور نزول تدريجى آن صادر شود.چنانكه مى‏فرمايد:در تلاوت قرآن عجله مكن،پيش از آنكه حكم وحى آن صادر گردد. (7)

خلاصه اين پاسخ اينست كه:قرآن يك وجود جمعى علمى واقعى دارد كه يكدفعه در ماه رمضان نازل گرديد،و يك وجود تدريجى دارد كه آغاز نزول روز بعثت‏بوده و تا پايان عمر آن حضرت بطور تدريج نازل مى‏گرديد.

پاسخ سوم:

بعثت‏با نزول قرآن همراه نبود

چنانكه در توضيح اقسام وحى اجمالا بيان شد،وحى داراى مراتبى است كه نخستين مرتبه‏اى كه پيامبر با آن روبرو مى‏گردد،همان رؤيا و خوابهاى راستين است.و مرتبه ديگر آن شنيدن نداى غيبى و آسمانى است،بدون اينكه با فرشته‏اى مواجه شود.و آخرين درجه آن اين است كه سخنان خدا را از فرشته‏اى كه او را مشاهده مى‏كند،بشنود و بوسيله او از حقايق عوالم ديگر آگاه گردد.

از آنجا كه نفس انسانى در نخستين مرتبه،توانائى تحمل مراتب بر وحى را ندارد،بلكه بايد تحمل آن تدريجى انجام بگيرد،بنابراين بايد گفت:در روز بعثت(روز بيست و هفتم)تا مدتى پس از آن،آن حضرت فقط نداى آسمانى را مبنى بر اينكه او رسول و فرستاده خدا است مى‏شنيد،و هيچگاه در چنين روزى آيه‏اى نازل نشده، سپس پس از مدتى در ماه رمضان نزول تدريجى قرآن شروع شده است.

خلاصه اين پاسخ اينست كه:مبعوث شدن پيامبر در ماه رجب،ملازم با نزول قرآن در آن ماه نيست.روى اين بيان،چه اشكالى دارد پيامبر در ماه رجب مبعوث‏به رسالت‏شود و قرآن در ماه رمضان همان سال نازل گردد.

پاسخ مزبور اگر چه با بسيارى از متون تاريخ موافق نيست(زيرا بسيارى از مورخين تصريح كرده‏اند كه آياتى از سوره‏«علق‏»در همان روز بعثت نازل شده)ولى-مع الوصف-رواياتى نيز داريم كه جريان روز بعثت را با شنيدن نداى غيبى تمام كرده و سخنى از نزول قرآن و يا آيات به ميان نياورده است،بلكه موضوع را چنين تشريح مى‏نمايد كه در آن روز،پيامبر فرشته‏اى را ديد كه به او مى‏گويد:يا محمد انك لرسول الله و در برخى از روايات فقط شنيدن تنها،نقل شده و سخن از رؤيت فرشته به ميان نيامده است.براى توضيح بيشتر به بحار مراجعه شود.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥

لقد كان لكم فى رسول الله اسوة حسنة‏» (1)

دو سال،يا اندكى بيشتر از اقامت مهاجران در مدينه گذشت.در اين دو سال دگرگونى چشمگيرى در وضع سياسى و اجتماعى مسلمانان پديد گرديد.نيز بعض سريه‏ها (2) با پيروزى برگشتند.و نتيجه پيروزى آنان گشايشى اندك در كار مسلمانان،و تثبيت موقعيت ايشان در ديده قبيله‏هاى مخالف بود.نيز قبيله‏هايى چند كه پس از درگيرى مسلمانان با يهوديان،و منافقان مدينه در حالت دو دلى بسر مى‏بردند،كم و بيش بى طرف ماندند و يا به مسلمانان پيوستند.

مهمتر از همه پيروزى در غزوه بدر بود كه قدرت افسانه‏اى مكه را در هم ريخت،و حشمت‏خيره كننده سران قريش را از ميان برد.و آنانكه هنوز هم نمى‏خواستند مكه را از خود برنجانند دانستند كه قريش و بازرگانان آنان هم شكست پذيرند.

در زندگانى داخلى رسول خدا (ص) نيز تغييرى رخ داد.سوده دختر زمعة بن قيس و عايشه دختر ابو بكر،در خانه او بسر مى‏بردند. عروسى سوده چند ماه پيش از هجرت (3) و عروسى عايشه در شوال سال نخستين هجرت صورت گرفت (4) .هر چند هيچ يك از اين دو زن چه در نظر او و چه در نظر پدرش،جاى خالى خديجه را پر نميكردند اما بهر حال هر يك از جهتى مراقب حال پيغمبر بودند و فاطمه (ع) از اين نظر ديگر براى پدر نگرانى نداشت. عايشه دخترى نه ساله و سوده بيوه سكران بن عمرو بن عبد شمس بود. سكران با مهاجران دسته دوم به حبشه رفت و در اين سفر سوده را نيز همراه خود برد (5) وى پس از بازگشت‏به مكه در گذشت و پيغمبر آن بيوه را خواستگارى كرد.حال اگر فاطمه (ع) به خانه شوى برود،در خانه پدرش كسانى هستند كه نگاهبان حال او باشند.

مسلم است كه فاطمه (ع) خواهان بسيارى داشته است.در اين باره نيازى بذكر روايات نداريم.پدرش پيش از آنكه به پيغمبرى رسد در ديده همشهريان مقامى ارجمند داشت.دو خواهر فاطمه (ع) پيش از ظهور اسلام زن دو پسر مرد سرشناس خاندان هاشم، عبد العزى بن عبد المطلب (ابو لهب) شدند،و نزد شوهران گرامى بودند.اگر سوره تبت در نكوهش پدر شوى آنان نازل نمى‏شد،و اگر آن مرد لجوج و يا زن او با سرسختى تمام از فرزندانشان نمى‏خواستند زنان خود را رها كنند،آنان از اين پيوند خشنود و شادمان بودند.ليكن باصرار ابو لهب بين آنان جدائى صورت گرفت.

اين زنان پس از آنكه از همسران خود جدا شدند و اسلام آوردند،يكى پس از ديگرى به عثمان بن عفان مرد مالدار و ارجمند قريش شوهر كردند.زينب خواهر ديگر او زن پسر خاله خود ابو العاص بن ربيع بود (6) چون محمد (ص) به پيغمبرى مبعوث شد،و خديجه و دخترانش بدو گرويدند،ابو العاص بر دين قريش باقى ماند.بزرگان طائفه وى از او خواستند زن خود را طلاق گويد و آنان هر دخترى را كه دوست ميدارد بزنى بدو دهند.ابو العاص نپذيرفت و گفت او بهترين همسر است.ابو العاص در جنگ بدر اسير شد،و پيغمبر دستور آزادى او را داد،بدان شرط كه زينب را بمدينه بفرستد.اين چند تن همگى مردانى بنام بودند،و نزد كسان خود و ديگران حرمت داشتند.اكنون كه محمد (ص) به پيغمبرى رسيده و يثرب در اطاعت اوست و مكه از او در حالت‏بيم و احتياط بسر مى‏برد،طبيعى است كه كسانى با موقعيت‏بهتر آماده خواستگارى فاطمه (ع) باشند.و اگر زينب و ام كلثوم و رقيه پيش از اسلام به شوى رفتند،تربيت زهرا (ع) چنانكه نوشتيم در خانه وحى و مركز نزول قرآن بود.چنانكه در صفحات اين كتاب خواهيد ديد و سند آن ماخذ دست اول تاريخ اسلام است،عمر و ابو بكر هر يك خواهان فاطمه بودند،ليكن چون خواست‏خود را با پيغمبر در ميان نهادند وى گفت منتظر قضاء الهى هستم (7) نسائى كه از محدثان بزرگ اهل سنت است در سنن گويد:پيغمبر (ص) در پاسخ آنان گفت:«فاطمه خردسال است،و چون على (ع) او را از وى خواستگارى كرد،پذيرفت (8) اما نسائى اين حديث را ذيل بابى كه بعنوان‏«برابرى سن زن و مرد»نوشته آورده است.بارى از ميان خواستگاران نام اين دو تن را از آنجهت نوشته‏اند كه از لحاظ شخصيت‏سرشناس‏تر از ديگران‏اند،نه آنكه خواستگاران دختر پيغمبر تنها اين دو مرد سالخورده بودند.يعقوبى نوشته است گروهى از مهاجران فاطمه را از پدرش خواستگارى كردند 

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥

MUHAMMAD": Also spelled "Muhammed", "Mohammed".

 

"

    "Muhammad" means "highly praised". His full name is "Ab_ al-Q_sim Muhammad ibn 'abd All_h ibn 'abd al-Muttalib ibn H_shim".

    He is the Prophet or Messenger used by Allah to reveal the Koran... through him "Islam" was founded... and he was a genius, combining the political and religious power in Medina, making it a model for the Muslim societies, a "theocracy", where the political and religious leader is the same person, without any possible separation of religion and state.

    His sense of honor, duty, and fidelity won as he grew older the high and enviable titles of "The True", "The Upright", "The Trustworthy One"... and the name of "Muhammad" has been borne by more children than any other in the world.

    A Rough Life:

    He was born at Mecca, Arabia, in 570 A.D., after the death of his father. His mother died when he was 6, and the grandfather who cared for him died when he was 8; since then he went to live with his uncle Abu Talib. He had epilepsy.

    He died of poor health in Medina in 632, at the age of 62, only 10 years after the Hegira. Buried at the courtyard of the mosque in Medina.

    At the age of 25 he worked as a camel driver for a rich widow, Khadijah, whom he later married. After her death he lived in polygamy with 10 wives, though the Koran says to have only 1 to 4 wives (Sutra 4:3). He justified his own violation by a special personal "revelation". During the last 10 years he lived in Medina with his wives and daughter and heir, Fatima.

    Divine Revelations:

    In 610, at the age of 40, he had the first revelation at a cave of Mount Hira, in Mecca... it was Angel Gabriel, the same who appeared to Daniel and Virgin Marry, who commanded him to read what was written thereon, though Muhammad didn't know to read... it was the actual Sura 96 of the Koran: "Read! in the name of the Lord who created, who created man from clots of blood..."

    He continued to receive revelations of God through Gabriel for 23 years. He transmitted them by word of mouth, and they were written and completed in what is today the "Koran" in 650 A.D., during the second Caliph, 'Umar.

    Religious and Political Life:

    The "revelations" were received very badly in Mecca, because they rejected their gods, criticized usury, forbade alcohol, and promoted honest life...

    - The "Hegira" ("Hijra"): In 622 he went to "Medina" where 12 disciples were preparing his way; the trip is called the "Hegira" ("Hijra", Flight or Migration), and marks the beginning of Islam and the Muslim calendar.

    - In Medina, his "revelations" were well accepted, and he became the religious and political leader of all the tribes in Medina... a "theocratic government", where religion and state were united in the same person.

    Muhammad won several battles and lost one, he was a good general!...

    In 629 the Jews of Khaybar were put to the sword and Muhammad sent several letters and messengers to the Kings of Persia, Yemen, Ethiopia, and the Emperor Heraclius, inviting them to accept Islam.

    In 630 he entered triumphantly and in peace to "Mecca", the entire population converted to Islam, and the Kaaba in Mecca was established as the religious center of Islam.

    He went back to Medina, but in 632, the year of his death, in poor health, he went back to the Farewell Pilgrimage to Mecca... he died in Medina 3 months later.

    His remains are at the courtyard of the mosque of Medina, where he lived, buried under the floor of 'A'ishah's hut.

    - The "nigh Journey": Muhammad's reputed "night journey" from Mecca to "Jerusalem", and thence to the Seventh Heaven, took place traditionally in the year 620 A.D., 2 years before the Hegira... he traveled in his white horse, El-Burak, and ascended to heaven from the El-Agra stone in the Dome of the Rock at Jerusalem, and then back to Mecca.

    Muhammad was "no God":
    - Muhammad never claimed to be God, and he emphatically stated that he was not God.
    - The Muslims state that he was not God.
    - He never made any "Miracle"... the only one he claims, is the revelation of the "Koran".
    - He did not resurrect physically... he is buried at Medina.

"MUHAMMAD"... and "JESUS":

    - The "Muhammad" of the Koran is our main reference.

    - The "Jesus", of the Koran is completely different than the "Jesus" of the Gospel: In the Koran, Jesus never speaks... in the Gospel, he speaks, and proclaims himself God.

    1- Prophesied:

    - Muhammad was never prophesied.

    - Jesus was prophesied over 300 times for 2,000 years before his birth: The place of his birth, his virgin mother, his life, his death, his resurrection... only in Psalm 22, there are 13 prophecies about Jesus that were fulfilled to the letter at Calvary... and even Jesus himself prophesied 3 times that he will die on a cross, and will resurrect at the third day. For more information about the 300 prophecies on Jesus, read "The Messiah", in "Judaism", pag. 183.

    2- Miracles:

    - Muhammad never made any "miracle", he stated he never made one, only "The Koran" is his standing miracle... and all the Muslims agree.

    - Jesus made many miracles, described in the Gospel, and recognized in the Koran... and the Christians today make many miracles in the name of "Jesus": Heal the sick, stop storms, cast out Satan, resurrect the death... in the Catholic Church there are recorded over 400 death resurrected.

    3- Resurrection:

    - Muhammad did not resurrect physically after death... his remains are still at the courtyard of the mosque in Medinah, where he lived.

    - Jesus resurrected physically 3 days after his death on a Cross... his tomb is empty.

    4- God:

    - Muhammad stated he was not God... and all the Muslims agree.

    - Jesus proclaimed himself God with his own words... he made many miracles to show that he is God... and he is still making them!... he resurrected physically, because he is God, the Lord of life and death... all the Christians agree.

    5- With you!:

    - Muhammad never claimed to live inside a Muslim... and all Muslims agree.

    - Jesus claimed he will resurrect to live inside every Christian... free!... by grace!... you have only to believe that he is God, who died on a Cross to save you, and resurrected to live in your heart... and no matter if you are poor or rich, good or criminal... if you believe in Jesus, and do what he says, you can have right now Jesus in your heart... every Christian is a "temple of God", a "new creature"... and you can have it free... only "believe" right now... try Jesus!... he is the only one God, the only one Allah... and he is at your side right now, trying to fill you with his love, his joy, and his peace... on earth... and for eternity...

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ مهر ،۱۳۸٥

تو استخر اهنگ تایتانیک می ذارن ترکه غرق می شه

قطعات ضد و نقيض
در پاسخ به ارسال پيام‌هاي ضد و نقيض از تهران به واشينگتن، ارسال پيام‌هاي ضد و نقيض از سوي واشينگتن براي تهران شدت گرفت. چند روز پس از تمديد 5 ساله تحريم‌هاي آمريكا عليه ايران، وزارت خارجه آمريكا در بيانيه‌اي اعلام كرده است كه واشنگتن قطعات يدكي هواپيماهاي ايرباس ايراني را تامين خواهد كرد. البته براي ضد و نقيض‌تر شدن پيام اين تصميم، آمريكا اعلام كرده است اين قطعات را مستقيما به تهران ارسال نخواهد كرد بلكه در يك كشور ثالت آن هم صرفا تعداد معدودي از اين هواپيماها را تعمير مي‌كند. پيش‌بيني كارشناس دوربرگردان اين است كه آمريكايي‌ها براي اثبات اين موضوع كه اوضاع سياسي و جناح‌بندي‌هاي حكومتشان شيرتوشيرتر از وضع ماست، اين قطعات را به روسيه ارسال كنند و روس‌ها هم قطعات را بردارند براي ايرباس‌هاي خودشان و با يك تعلل چند ساله، به جاي آنها قطعات دست دوم توپولف به ما قالب كنند!

فوتبال و دردسر تازه
بدبختي كه يكي دو تا نيست. روزنامه‌هاي انگليسي نوشتند وين روني مهاجم منچستر يونايتد و تيم ملي انگلستان اعلام كرده است كه تا زماني كه گل نزند صورتش را اصلاح نخواهد كرد و هيچ بعيد نيست كه با اين طرز بازي اين جناب، تا ماه ها موهاي صورتش را نتراشد! حالا لابد مي‌گوييد ريش بلند اين وين روني چه ربطي به ما دارد؟ ربطش اين است كه بسياري از مسلمان‌ها هم ريش‌شان را نمي‌تراشند. مي‌پرسيد چه ربطي اين‌دو به هم دارند؟ هيچي. فقط هيچ بعيد نيست با اين درك عميقي كه اروپايي‌ها از اسلام دارند (كه پاپ عالم و دين‌شناسان است!) چند وقت ديگر كشف كنند كه يكي از خصوصيات مسلمان‌ها اين است كه گل نمي‌توانند بزنند و مسلمان‌ها هم هي بايد اثبات كنند كه اينطور نيست! اين جور ماجراها هم كه مي‌دانيد؛ ده بيست سال دست كم طول مي‌كشد و چند ميليارد دلاري هم هزينه دارد. ما هم كه هميشه در خط مقدم!!

(عكس را دوستان هنرمند ما در بازتاب ورزشي دستكاري كرده‌اند. با تشكر از عليرضا)

توريست هسته‌اي
شما حق داريد با شنيدن اين خبر كه اسفنديار رحيم‌مشايي معاون رئيس‌جمهوري و رئيس سازمان ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري گفته است كه «با صدور مجوز، گردشگران خارجي مي‌توانند از مراكز هسته‌اي ايران بازديد كنند» تعجب نكنيد و بگوييد آقاي رحيم مشايي از اين حرفها زياد مي‌زند! اما به همان ميزان حق داريد كه وقتي بدانيد "با صدور مجوز از سوي دكتر احمدي نژاد، اين سازمان راهكارهاي بازديد گردشگران از مراكز هسته‌اي را در دست بررسي دارد" باز هم تعجب نكنيد و بگوييد رييس‌جمهور هم از اين مجوزهاي بررسي زياد صادر مي‌كند (بلانسبت مثل قضيه ورود بانوان به ورزشگاه‌ها!).
ولي اگر فرضا آقاي خاتمي يا آقاي روحاني همچين حرف‌هايي مي‌زدند حق داشتيد خيلي تعجب كنيد و بگوييد مگر حالا تاسيسات هسته‌اي ما با اين همه برو و بيا چيزي جز يك پارك تفريحي يا موزه عمومي پر از توريست است!؟

پيام‌هايي براي گوشي‌هاي دزديده شده
به گزارش ايرنا به نقل از پايگاه اينترنتي «آسوشيتدپرس»، اخيرا امكان جديدي به برخي از گوشي‌هاي تلفن همراه داده‌شده است كه صاحبان آنها را قادر مي‌سازد طوري گوش هايشان را تنظيم كنند كه در صورت دزديده‌شدن جيغ بكشند و دزد را رسوا كنند.
از آنجاييكه يكي از اهداف ما در دوربرگدان بومي سازي تكنولوژي غربي مي‌باشد، پيشنهاد مي‌كنيم كه متناسب با شغل و شخصيت دارنده گوشي، پيام‌هايي براي جناب دزد صادر شود.

مثلا:
اگر صاحب گوشي لات بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «گوشي منو كش مي‌ري نسناس؟ اخ كن بياد تا شيكمتو سفره نكردم جوجه!»
اگر صاحب گوشي روشنفكربود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «همشهري عزيز! همانگونه كه مي‌دانيد دزدي يك عمل نامتمدنانه است كه حتي سوفسطائيان يوناني نيز آن‌را قبيح مي‌دانسته‌اند. لطفا آنرا مسترد كنيد»

اگر صاحب گوشي ژيگول بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «گوشي منو دزديدي ناقلا! الهي موش بخوردت... زود بيار بده كه قرارم دير شد. ناز بشي الهيKiss»
اگر صاحب گوشي حزب‌اللهي بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: « حروم خوري خوشمزه‌س.... حروم خوري خوشمزه‌س.... حروم خوري خوشمزه‌س.... » (همراه با ويبره!)

اگر صاحب گوشي دولتي بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «يا زود گوشي رو بيار تا مشمول مهروزي بشي يا ظرف 15 روز افشات مي‌كنم!» (همراه با آلارم!)
اگر صاحب گوشي روحاني بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «برادر ديني؛ آيا شما نمي‌دانيد دزدي يك گناه كبيره بوده و سارقين به جهنم مي‌روند مگر آنكه توبه كنند و حق‌الناس را ادا نمايند. فلذا تا دير نشده حق‌الناس را ادا و توبه كنيد. والسلام من التبع الهدي»

اگر صاحب گوشي استشهادي بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «بسمه تعالي. لازم نيست اين گوشي رو برگردوني چون ظرف مدت 5 ثانيه منفجر مي‌شه. انا لله و انا اليه...» (بـــــوم!)
اگر صاحب گوشي عضو حزب اعتماد ملي بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «بهت اخطار مي‌كنم، تا آبروي قاليباف رو نبردم و به جنتي نامه ننوشتم زود گوشي رو بيار تحويل بده»

اگر صاحب گوشي روزنامه‌نگار بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «ببين... فقط يه دقيقه گوش كن... به خدا موبايل ابزار دستمه... مي‌دوني من بايد چند ماه كار كنم تا يكي مثل اين بخرم؟ (با هق‌هق)... من زن و بچه دارم، خونه‌م اجاره‌ايه، بيمه نيستم هنوز، قسط دارم...تورو جون مادرت بيار بده والا از زندگي سير مي‌شم و يه مقاله تند سياسي مي‌نويسم تا سر به نست بشم. خونم گردنته ها!»
اگر صاحب گوشي همكار بود وقتي گوشي دزديده شد پيام بدهد: «حيف كه اين موبايلي كه بلند كردي مال من نيست... والا حالي ازت مي‌گرفتم كه به الاغ بگي آق دايي، مرتيكه شاه‌دز

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٠٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ،۱۳۸٥

مناسبت هفته نیروی انتظامی رزمایش یگان های موتوری ناجا در تهران برگزار شد.

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ،۱۳۸٥

 

حسن کچل بعد از سي سال ميره مو ميکاره

 اسمش براي حج واجب درمياد

 

حسن کچل بعد از سي سال ميره مو ميکاره

 اسمش براي حج واجب درمياد

 

حسن کچل بعد از سي سال ميره مو ميکاره

 اسمش براي حج واجب درمياد

 

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ٩:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ،۱۳۸٥

اينم فرق زن با مرد

زن عشق مي كارد و كينه درو مي كند

ديه اش نصف ديه توست و مجازات زنايش با تو برابر

مي تواند تنها يك همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسرهستي...

براي ازدواجش ــ در هر سني ـاجازه لازم است ولي تو هر زماني بخواهي
به لطف قانونگذار مي تواني ازدواج كني!

در محبسي به نام بكارت زنداني است و تو
او كتك مي خورد و تو محاكمه نمي شوي
او مي زايد و تو براي فرزندش نام انتخاب مي كني

او درد مي كشد و تو نگراني كه كودك دختر نباشد.
او بي خوابي مي كشد و تو خواب حوريان بهشتي را مي بيني

او مادر مي شود و همه جا مي پرسند نام پدر....
و هر روز او متولد ميشود؛عاشق مي شود       مادر مي شود         پير مي شود و  ميميرد
وقرن هاست كه او
عشق مي كارد و كينه درو مي كند

چرا كه در چين و شيارهاي صورت مردش به جاي گذشت زمان
جواني بر باد رفته اش را مي بيند


و در قدم هاي لرزان مردش ، گام هاي شتابزده جواني براي رفتن


و درد هاي منقطع قلب مرد ، سينه اي را به ياد مي اورد كه تهي از دل بوده
و پيري مرد
رفتن و فقط رفتن را در دل او زنده مي كند...


و اينها همه كينه است كه كاشته مي شود در قلب مالامال از درد.
____________ _____

خداوندا تو ميداني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا چه دشوار است چه رنجي ميکشد آنکس که انسان است و از احساس سر شار است

  

عضویت در ایران عشقعضویت در ایران عشق

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ٩:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ،۱۳۸٥

راز گشايي از گورستان زنان خياباني در هشتگرد

راز گشايي از گورستان زنان خياباني در هشتگرد

   images/20061005/bound.jpg
  با متلاشي شدن يک باند از تبهکاران که با فريب زنان خياباني آنها را به باغ وحشت در هشتگرد مي کشاندند و سپس آنها را به قتل مي رساندند ، تحقيقات ويژه اي از سوي بازپرس شعبه اول دادسراي جنايي تهران آغاز شد.
محمدحسين شاملو ، بازپرس شعبه اول دادسراي جنايي روز گذشته با اشاره به اين خبر گفت : صاحب يک باغ در هشتگرد کرج ، هنگامي که براي سرکشي به باغ خود عزيمت کرده بود با مشاهده يک برآمدگي در گوشه اي از باغ وقتي موضوع را از سرايدار سوال کرد، متوجه دستپاچگي او شد. همين موضوع شک صاحب باغ را برانگيخت تا اين که وي خاک آن قسمت را کنار زد و جسد زني را ديد که در اين محل دفن شده بود.
 

تماس با پليس

با مشاهده جسد و گزارش موضوع به مرکز فوريت هاي پليسي 110 و عزيمت ماموران به محل ، مرد سرايدار دستگير و در تحقيقات مقدماتي ابتدا منکر اطلاع از جسد دفن شده در باغ شد اما در ادامه تحقيقات ، وي اعتراف کرد که از چندي پيش به اتفاق چند نفر از دوستانش در تهران و هشتگرد با فريب زنان خياباني آنها را به مناطق خلوت و به داخل باغ کشانده و پس از آزار و اذيت آنها را به قتل مي رساندند و جسد آنها را درون باغ دفن مي کردند و يا به داخل چاه مي انداختند.
 

شناسايي اعضاي باند

بازپرس جنايي افزود: به دنبال اين اعترافات ، 3 عضو ديگر اين باند که به عنوان سرايدار در يک محله هشتگرد زندگي مي کردند، دستگير شدند و تحقيق از آنها آغاز شد. شاملو اضافه کرد: با تحقيق از متهمان دستگير شده ، معلوم شد 3 عضو ديگر اين باند چندي پيش پس از کشف جسد يک زن از داخل چاهي در شمال تهران که چند ماه از مرگ وي مي گذشت ، از سوي ماموران شعبه 10 پليس آگاهي تهران به اتهام نقش داشتن در اين جنايت دستگير شده اند و پرونده اتهامي آنها براي تحقيقات به شعبه دوم بازپرسي دادسراي جنايي ارسال شده است.
 

ردپاي 2 زن خياباني

بازپرس ويژه قتل تهران افزود: از آنجا که 3 همدست متهمان پيش از اين در تهران دستگير شده بودند ، ديگر اعضاي باند به تهران منتقل و تحقيق از آنها در شعبه اول بازپرسي دادسراي جنايي آغاز شد. شاملو افزود: اعترافات بعدي اعضاي باند معلوم کرد ، 2 زن خياباني که از چند سال پيش با متهمان در ارتباط هستند نقش اصلي را در فريب و اغفال ديگر زنان خياباني به عهده دارند و با ارتباطي که با اين زنان برقرار مي کردند آنها را به باغ وحشت کشانده و در اختيار اعضاي باند قرار مي دادند به طوري که در چندين مرحله ماموران بسيج يکي از اعضاي باند به نام عزيز را بارها با زنان و دختران زيادي مشاهده و او را مورد بازخواست قرار داده بودند، اما اين فرد زناني را که با او همراه بودند به عنوان همسر، خواهر و يا همسر برادر خود معرفي مي کرده است.
شاملو تصريح کرد: به دنبال اين اظهارات ، 2 زن خياباني نيز دستگير شدند و براي ادامه تحقيقات در اختيار پليس قرار گرفتند اما بررسي هاي صورت گرفته در ارتباط با اعمال مجرمانه اعضاي باند باغ وحشت حاکي از آن است که براساس اظهارات 2 نفر از متهمان ، جسد 2 زن خياباني در يک خانه روستايي در اطراف هشتگرد داخل چاه خانه عزيز انداخته شده است که در اين ارتباط نيز دستور قضايي براي اعزام ماموران و تيمهاي تشخيص هويت براي بررسي موضوع و خارج کردن اجساد از داخل چاه و باغ وحشت صادر شده است.
شاملو افزود: براساس آخرين تحقيقات ، قتلهاي انجام شده از سوي متهمان قتلهاي سريالي است و آنها تاکنون به نامهايي از قبيل سميه ، مريم ، الهه ، نسيم ، مونا و... اشاره کرده اند که هيچ اطلاعي از سرنوشت اين زنان که در دام مرگ اعضاي باند گرفتار شده اند در دست نيست اما اين احتمال وجود دارد که آنها از سوي اعضاي باند به قتل رسيده باشند زيرا کسي خروج آنها را از باغ وحشت مشاهده نکرده است.
 

تحقيقات ويژه

بازپرس جنايي تاکيد کرد: از آنجا که مجرمان به صورت گسترده اقدام به انتقال زنان خياباني به محلهاي اشتغال خود مي کرده اند ، در حال حاضر تحقيقات ويژه براي شناسايي محلهايي که آنها فعاليت مي کردند ، صادر شده است. يادآور مي شود تصاوير فوق به دستور بازپرس پرونده بدون پوشاندن چهره به چاپ رسيده است.
 
اعتصاب غذاي 2 هفته اي 14 هزار زنداني

 اعتصاب غذاي بيش از 14 هزار زنداني آرژانتيني كه خواهان محاكمات سريعتر هستند پس از دو هفته خاتمه يافت.
به گزارش بي بي سي، اعتصاب پس از توافق مقامات با زندانيان و همچنين تسهيل محدوديت هاي مربوط به آزاد كردن زود هنگام زندانيان پايان يافت.
اعتصاب در يك زندان در نزديكي پايتخت شروع شد و به سرعت به زندان هاي ديگر منطقه گسترش يافت. مذاكره بين دو طرف در تمام مدت اعتصاب ادامه داشت و خشونتي بروز نكرد.
به گزارش رويترز از جمله موارد توافق شده محاسبه زمان اقامت در زندان به عنوان بخشي از محكوميت نهايي است.
رهبران اعتصاب گفتند بيش از 80 درصد زندانيان منتظر محاكمه هستند و مي خواهند در محاكمات تسريع به عمل آيد. نوبت محاكمه بعضي از زندانيان بدبخت (براساس مقررات كنوني) تا سال 2013 نخواهد رسيد.
زندانيان خواهان شرايط بهتر هم هستند. آمار رسمي نشان مي دهد تعداد زندانيان آرژانتين طي 5 سال گذشته تقريبا دو برابر شده است.


پرونده عروس سياه بخت به اجراي احکام ارسال شد

images/20061005/killer.jpg
  به دنبال ارسال پرونده عروس 20 ساله به شوراي حل اختلاف و عدم حضور خانواده مقتول در اين محل ، پرونده متهم به شعبه اجراي احکام دادسراي جنايي ارسال شد.
جابري ، داديار شعبه اجراي احکام دادسراي جنايي با اشاره به اين پرونده به خبرنگار ما گفت : پس از دستور رياست محترم قوه قضاييه مبني بر ارسال حکم مربوط به کبري رحمانپور زني که در سال 1381 مادرشوهر خود را با ضربات متعدد چاقو به قتل رسانده بود خانواده مقتول که پيش از اين در جريان محاکمه براي کبري درخواست مجازات قصاص کرده بودند و حاضر به گذشت از متهم نبودند، با تاييد حکم از سوي ديوان عالي کشور، رياست قوه قضاييه دستور مربوط به اين پرونده را براي بررسي و دعوت از طرفين در شوراي حل اختلاف صادر کرد که در چند مرحله اين پرونده مورد بررسي قرار گرفت ، اما خانواده مقتول حاضر به گذشت نشدند و در مرحله آخر نيز در شوراي حل اختلاف حضور پيدا نکردند که موضوع براي دستور لازم به دفتر آيت الله شاهرودي ارسال شد تا در اين خصوص تصميم گيري شود.داديار جنايي افزود: علاوه بر پيگيري موضوع از سوي شوراي حل اختلاف ، سرپرست دادسراي جنايي ، قاضي جعفرزاده نيز دستور بررسي را در شوراي صلح و سازش دادسراي جنايي صادر کرده است و ما نيز به سهم خويش تلاش خواهيم کرد تا با دعوت از خانواده مقتول ، زمينه هاي گذشت از عروس 20 ساله را فراهم کنيم.
يادآوري مي شود ، کبري رحمانپور پس از ازدواج با مردي که 35 سال با او اختلاف سني داشت ، به دليل مشاجره با مادرشوهر خود ، او را در منزل مسکوني اش به قتل رساند و از محل جنايت متواري شد اما وي چند ساعت بعد در منزل پدري اش دستگير و پس از محاکمه در شعبه 1158 دادگاه جنايي به قصاص محکوم شد.


مرد عصباني يکي را کشت و ديگري را مجروح کرد

جواني که پس از مصرف موادمخدر کرک ، به 2 کارگر سينما در ميدان انقلاب تهران حمله ور شده و يکي از آنها را به قتل رسانده بود ، دستگير شد.
به گزارش خبرنگار جام جم ، ساعت 15:30 ظهر روز 11 مهر امسال ، يکي از اهالي ميدان انقلاب با مرکز فوريت هاي پليسي 110 تهران تماس گرفت و از مجروح شدن 2 کارگر سينما از سوي جواني ناشناس خبر داد. به دنبال اين تماس ، ماموران کلانتري 148 انقلاب بلافاصله به محل حادثه اعزام و موفق به دستگيري مرد ضارب شدند و 2 مجروح حادثه را براي درمان به بيمارستان انتقال دادند اما يکي از آنها به اسم نامق جان خود را از دست داد و مجروح ديگر به نام جعفر از مرگ حتمي نجات يافت.
به اين ترتيب با دستور بازپرس کشيک جنايي تهران ، جسد مقتول براي بررسي علت مرگ به پزشکي قانوني و مرد قاتل (مصطفي) براي تحقيقات به اداره ويژه قتل پليس آگاهي تهران انتقال يافت.
روز گذشته مرد قاتل براي تحقيقات به شعبه چهارم بازپرسي دادسراي امور جنايي تهران منتقل شد. مصطفي متهم 23 ساله ، در حضور رضا جعفري ، معاون دادستان تهران و معاون سرپرست دادسراي امور جنايي اعتراف کرد و گفت : هنگام جنايت کرک مصرف کرده بودم و در حالت عادي نبودم. وقتي از مقابل يکي از سينماهاي ميدان انقلاب حرکت مي کردم تا به آن سوي خيابان بروم ، ناگهان صندلي اي را که مقابل در ورودي سينما بود برداشتم و شيشه هاي آنجا را شکستم. يکي از کارگران سينما که مشغول فروش بليت بود ، باجه فروش را ترک کرد و بيرون آمد و با من به جر و بحث پرداخت ، که در يک لحظه چاقويي را از جيبم بيرون آوردم و به سويش حمله کردم.
متهم به قتل ادامه داد: وقتي اين مرد را مجروح کردم ، او نقش زمين شد و با داد و فريادهاي کمک خواهي وي ، يکي از همکارانش به سمتم آمد تا سد راهم شود که او را نيز با چاقو مجروح کردم ، قصد فرار از صحنه حادثه را داشتم که ماموران سر رسيدند. بنابر اين گزارش ، مرد قاتل روز گذشته با قرار بازداشت موقت روانه بازداشتگاه پليس شد. تحقيقات تکميلي در خصوص ابعاد مختلف پرونده ادامه دارد.


پنج سارق مسلح به جواهرفروشي بازار زنجان دستبرد زدند

 5 سارق مسلح که لباس ماموران انتظامي را به تن داشتند ، پس از به سرقت بردن مقاديري طلا و جواهرات از يک مغازه جواهرفروشي در بازار زنجان ، 3 نفر را مجروح کردند و متواري شدند.
به گزارش جام جم ، ساعت 15:30 ظهر روز 10 مهر امسال ، اهالي بازار زنجان با شنيدن شليک پياپي گلوله از مغازه هايشان بيرون آمدند و متوجه 5 مرد مسلح شدند که لباس ماموران را به تن داشتند و بلافاصله از مغازه جواهرفروشي خارج شده و با خودرويي متواري شدند. به دنبال اين حادثه ، يکي از کسبه بازار با مرکز فوريت هاي پليسي 110 تماس گرفت و ماجرا را اطلاع داد. بلافاصله ماموران نيروي انتظامي زنجان به مغازه جواهرفروشي اعزام شدند و در بررسي از محل سرقت پي بردند که مقداري از جواهرات اين جواهرفروشي به سرقت رفته است و 3 مرد مجروح نيز در گوشه اي از مغازه هدف اصابت گلوله قرار گرفته اند. به اين ترتيب 3 مجروح حادثه براي درمان به بيمارستان انتقال يافتند. با آغاز تحقيقات پليسي معلوم شد يکي از مجروحان ، شاگرد مغازه جواهرفروشي و 2 مجروح ديگر يک مرد کفاش و رهگذر بوده اند که هدف قرار گرفته اند.
 

سارقان مسلح اين بار با لباس پليس سرقت کردند

ماموران در تحقيقي که از شاگرد مغازه جواهرفروشي به عمل آوردند ، مشخص شد روز حادثه 5 مرد که لباس پليس به تن داشتند ، به بهانه بازرسي ، داخل مغازه شدند و يکباره با استفاده از سلاح و تهديد از شاگرد طلافروش خواستند که تمام طلا و جواهرات مغازه را داخل ساکي گذاشته به آنها تحويل دهد. وقتي وي مقابل خواسته آنها مقاومت کرد ، مردان مسلح شروع به تيراندازي کردند و پس از شکستن ويترين مغازه اقدام به سرقت کردند که همسايه ها با شنيدن صداي شليک براي کمک به سمت مغازه آمدند که در اين هنگام ، سارقان مسلح ابتدا وي را مجروح و بعد به سمت آنها شليک کردند و سپس متواري شدند. تحقيق در اين زمينه ادامه دارد.
 
 
کشف 23 کيلو کريستال از قاچاقچيان مرگ

در پي درگيري ماموران هنگ مرزي تايباد با اشرار مسلح ، 23 کيلوگرم کريستال از آنها کشف و ضبط شد.
به گزارش مرزباني ناجا ، ساعت 14:15 ظهر 10 مهر امسال ، ماموران هنگ مرزي تايباد در راستاي اجراي طرح پاکسازي ارتفاعات سرخور، با تعدادي اشرار مسلح درگير شدند و در پي عمليات ضربتي ، مخفيگاه آنها را شناسايي کردند اما اشرار وقتي خود را در حلقه محاصره پليس ديدند ، با جا گذاشتن 23 کيلوگرم کريستال متواري شدند. بنا بر اين گزارش ، جستجوي ماموران براي يافتن مردان مسلح فراري ادامه دارد.


جراحی آب مروارید در هفت دقیقه

 images/20061005/eye.jpg
  جام جم آنلاين: ساندوک روییت فقط هفت دقیقه وقت لازم دارد تا آب مروارید چشم مردم را عمل کند و بینایی آنان را باز گرداند.
به گزارش گاردین او که تاکنون بینایی 50هزار نفر را به آنان بازگردانده می خواهد هزاران بار دیگر این عمل راانجام دهد.
بیشتر بیماران او افراد فقیر بوده اند. او در 15 سال گذشته در کشور فقیر نپال - یکی از 10 کشور فقیر تر جهان – مشغول خدمت بی منت به مردم فقیر کشور خود و کشور های دیگر بوده است.
روییت ،53 ساله ،در سال 1994 در مانگاه کو چک چشم پزشکی خود را در نپال باز کرد تا هرروز به 60 بیمار فقیر کمک کند و امروز روزانه 600بیماررا مداوا می کند.
مرکز چشم تیلگانگا بانک چشم دارد و هر سال 6هزار نفررا در در سراسر کشور از رنج آ ب مروارید خلاص می کند.
اردو گاه های چشم پزشکی او در نقاط دور افتاده کشور کوهستانی نپال بقدری موفق بوده که مرکز او تشکیلاتی مشابه آنها در بوتان، کره شمالی،اتیوپی، بنگلادش؛ چین هند تاسیس کرده است.
آب مر وارید یکی از دلایل اصلی نابینایی در کشورهای در حال تو سعه است. علت ایجاد این بیماری معلوم نیست اما باپیری ارتباط دارد. عواملی مانند سو تغذیه و بهداشت نامناسب در کودکی نیز در ایجاد آب مروارید دخیل هستند.


دختر 23 ساله پدرش را کشت و فرار کرد

 دختر 23 ساله وقتي با مخالفت هاي پدرش براي خروج از خانه روبه رو شد ، او را به قتل رساند و متواري شد.
به گزارش جام جم ، بعدازظهر روز گذشته به ماموران کلانتري 105 سنايي اطلاع داده شد مرد 55 ساله اي به هويت سهراب در منزل مسکوني خود جان باخته است.
با عزيمت ماموران به محل ، از آنجا که مرگ مرد 55 ساله پس از تحقيق از اعضاي خانواده اش مشکوک به نظر مي رسيد ، موضوع به بازپرس حسين اصغرزاده گزارش شد و با عزيمت بازپرس ويژه قتل تهران به محل و بررسي موضوع ، بازپرس جنايي با مشاهده زخمي در پهلوي مرد فوت شده ، علت را پرسيد که در اين تحقيقات معلوم شد مرد 55 ساله به دست دختر 23 ساله اش به نام ساناز به قتل رسيده است.
بستگان مقتول به بازپرس جنايي گفتند ، 5 روز پيش به دنبال مخالفت مقتول با دختر 23 ساله خانواده به نام ساناز مبني بر خروج وي از خانه ، ميان آنها مشاجره درگرفت و ساناز نيز با چاقو ضربه اي به پهلوي پدرش وارد کرد. در ادامه تحقيقات معلوم شد از آنجا که مقتول فرد بسيار آبرومندي بوده ، از رفتن به بيمارستان و شکايت از دخترش اجتناب کرده و پس از گذشت 5 روز به دليل عفونت ناشي از زخم چاقو ، جان خود را از دست داده است.
با ثبت اين اظهارات معلوم شد ساناز پس از قتل پدر از منزل متواري شده است. با صدور دستور قضايي مبني بر انتقال جسد به پزشکي قانوني ، دستور دستگيري دختر مقتول به اتهام قتل عمدي صادر شده است.
بازپرس جنايي روز گذشته با اشاره به ابعاد اين حادثه گفت : تحقيقات اوليه حاکي است ساناز مدام براي خانواده اش مشکل ايجاد کرده و در مقابل درخواست هاي والدين خود واکنش نشان مي داده و سرانجام نيز مرتکب جنايت شده است.
اصغرزاده افزود: توجه به باورهاي عقيدتي و شرعي ، بازدارنده محکم در مقابل ناهنجاري هاي اجتماعي است و به هر ميزان اين باورها مورد توجه قرار گيرد ، به همان اندازه نيز مي توان از کانون خانواده ها و روابط ميان اعضاي خانواده صيانت کرد

 

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ،۱۳۸٥

راه هایی برای رسیدن به خدا............ ....

به نام حق
  قدم اول تو اين راه اينه : " شستشويي ده و آنگاه به خرابات درآ
تقريبا يعني توبه از كارهاي زشت(منظور كاريا عملي كه درشأن يك انسان نيست . مثلا غيبت و...).
چون شما به اصل خود يعني انسان ميخواي برگردي( انسان والا كه جايگاهش در بهشت بود) و سعي كني و تلاش كني كه خودت رو اصلاح كني. حالا كه عزم كردي كه وارد اين راه بشي شيطان و نيروهاي شيطاني ناراحت ميشن و به عناوين گوناگون ميان جلوتو بگيرن ممكنه بهت تلقين كنن كه سخته اين يكي از ترفندهاي اوناست. وقتي شما كاري ميخواين انجام بدين كه باعث ناراحتي اونا ميشه ميان و ازكاه برات كوه ميسازن كه " اي واي اين كار سخته من نميتونم . اه حوصلم سررفت . حال داري؟ و ....." در صورتي كه اگه اون موقع واقا تصميم بگيرين كه ادامه بدين وقتي قدم بعدي رو گذاشتي ميبيني كه " اي بابا من چه فكري ميكردم! " . قدم بعدي: كار آدم تنها با نماز و .... حل نميشه كه بگيم نماز بخونم ولي كارهاي ديگه هم انجام بدم مهم نيست چون نماز ميخونم جام تو بهشته. نه نماز و ... لازم هست ولي ركن اصلي كه تمام اديان بهش اصرار دارن"كار خوب و دل پاك" هست .
پس قدم بعدي ما اصلاح دل خودمونه. اين مرحله به زمان داره چون ما ميخوايم از شر همه افكار_نيروها_صفات منفي رها بشيم. حتما جا خوردي؟ نرو بابا بشين هنوز حرفام تموم نشده تازه اول عشقه . تا حالا هرطوريكه خواستيم رفتار و زندگي كرديم بذار 1-2 ماه هم اينطوري باشيم اگه ديدي خوشت نيومد اصراري به ادامه نداريم.وظيفه ما فقط آكاهي دادن هست . خب الان راهي پيشنهاد ميكنم كه استاد خودم به من ياد داده بودن: 1)اخلاقهاي بد خودتو تويه كاغذ بنويس و اخلاقهاي خوب رو هم تو يه كاغذ ديگه(با ديد يه انسان خوب مقايسه كنيد و بدون تعصب بنويسيد. 2)حالا بر حسب بزرگي تا كوچكي اون عمل رده بندي كنيد.اخلاق بد از بزرگي و اخلاق خوب از كوچيك به بزرگ. 3)الان وقت بذار به فرض 1روز_هفته_ماه اون صفت رو از خودت جدا كني يا شكوفا كني 4)با صبر و علاقه اين تمرين رو انجام بدين 100% روي شما اثر مفيد ميذاره و يه حالت عرفاني رو در شما آماده سازي ميكنه كه بعد اتمام تمرين ميبيني كه چقدر احساس خوب داري

راهنمايي: صبر:

هميشه سعي كنيد كه در هر كاري صبور باشيدوزود از كوره در نريد. يكي از كمينگاه هاي شيطان اينه از كم صبوري شما استفاده ميكنه و شما رو يواش يواش منحرف ميكنه تفكر: خدا به ما عقل داده تا فكر كنيم تا با آگاهي كار ها رو انجام بديم.سعي كنيد در زندگي با تفكر و با آگاهي باشه چون اتفاقي كه الان براي ما ميافته نتيجه كارگذشته ما هست. وقتي ميخواي تصميم بگيري به اين 2 سوال جواب بده "نتيجه اين كار در آينده چيست؟" و "با انجام اين كار چه كمكي به خوئدم و دوستان و اطرافيانم ميكنم" سعي كنيد هرچي ميشنويد رو قبول نكنيد بلكه فكر كنيد و مشورت . البته تفكر شما نبايد با تعصب باشه.

حكمت خدا:
كافي كه بدونيم و باو ر كنيم كه هر كاري كه انجام ميشه با حكمت خدا هست. چيزي به عنوان شانس وجود نداره همه چيز با حكمت خدا هست. مثلا الان كه داري اين متن رو ميخونين شانسي نيست بلكه با حكمت هست.

آگاهي: 
نسبت به اتفاقات و پيشامدهايي كه اتفاق ميافته تيز باشين چون اينها جواب يا راه حلي براي كارهاي گذشته كه انجام دادين يا از خدا خواستين هست. ( پس الان فهميدي كه خدا چطور با بنده هاش صحبت ميكنه)

احترام به ديگران:

باعث ميشه كه جلوي خيلي از كارهاي غير انساني گرفته بشه.مثلا به فقير هم احترام بذار وقتي چيزي بكسي ميدي طوري بده كه ناراحت نشه. به بزرگترها احترام بزارين. انسانها دين هاي مختلفي دارن و فقط مقام و بزرگي اونا به پاكي دل و عبادت هست . نگين چون فلاني فلان مذهب داره پس از من مقامش پايينه.

تواضع و فروتني:

اين كار خيلي مهمه خيلي از مردم وقتي به مقامي ميرسن زود مغرور ميشن و خودتون هم ميدمنين غرور باعث گمراهي خيلي ها شده. قصه قارون از اين كار حكايت ميكنه

صحبت با خدا:

هيشه سعي كن وقتي بيكاري يا ميخواي با كسي حرف بزني تو قلبت با خدا حرف بزن . اون رو مثل دوستي بدون و باور كن كه هميشه بهت كمك ميكنه و هميشه باهاته . باهات حرف ميزنه . سعي كن تو سينت اين احساس رو يبدار كني.

رضاي خدا:

يكي از بالا ترين مراحل عرفان اينه. باعث ميشه كه درجه عرفاني شما با سرعت بيشتري طي بشه. هر كاري كه ميكني سعي كن خدا ازت راضي باشه . شده وقتي به يكي يا يه حيوان بخاطر رضاي خدا صادقانه كمك كني؟ اون موقع چه احساسي بهت دست ميده؟؟؟

 
 
  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ٩:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ،۱۳۸٥

فرشته بیکار

فرشته بیکار
روزي مردي خواب عجيبي ديد او ديد که پيش فرشته هاست و به کارهاي آن ها نگاه ميکند.  
هنگام ورود، دسته بزرگي از فرشتگان را ديد که سخت مشغول کارند و تند تند نامه هايي
را که
 توسط پيک ها از زمين مي رسند، باز مي کنند و آن ها را داخل جعبه مي گذارند.
مرد از فرشته اي پرسيد، شما چه کار مي کنيد؟ فرشته در حالي که داشت نامه اي را باز مي کرد،
گفت
اين جا بخش دريافت است و دعاها و تقاضاهاي مردم از خداوند را تحويل مي گيريم
مرد کمي جلوتر رفت، باز تعدادي از فرشتگان را ديد که کاغذهايي را داخل پاکت  مي
گذارند
و آن ها را توسط پيک ها يي به زمين مي فرستند. مرد پرسيد شماها چکار مي کنيد؟
يکي از فرشتگان با عجله گفت: اين جا بخش ارسال است، ما الطاف و رحمت هاي
خداوندي را براي بندگان مي فرستيم. مرد کمی جلوتر رفت و یک فرشته را دید که بیکار نشسته
مرد با تعجب از فرشته پرسيد: شما چرا بيکاريد؟
فرشته جواب داد: اين جا بخش تصديق جواب است.
مردمي که دعاهايشان مستجاب شده، بايد جواب بفرستند ولي عده بسيار کمي جواب مي دهند.
مرد از فرشته پرسيد: مردم چگونه مي توانند جواب بفرستند؟ فرشته پاسخ داد: بسيار ساده،

فقط کافي است بگويند: خدايا شکر!

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ،۱۳۸٥

آخرين گناه

به نام حق
گفتم تو بگو که من چه باید بکنم آن چیست بگو که من نبایدبکنم
گفتم بنویس چه ساکتی دیر شده گفت دیر نگو بگو زمان پیر شده
گفتم تو بگو که شعر من کافی نیست از حق تو بگو که قصد حرافی نیست
گفتم چه کنم باعث قهر علی الحق نشوم
گفت
بیدار بمان که حق نا حق نشود
 
 
این روزها که ماه مبارک رمضانه ماه عبادت و ماهیه که ما یه رجعتی به خودمون کنیم
ببنیم امسال چی کار کردیم آیا در تمام مراحل زنگیمون به یاد خدا بودیم؟ هر کاری کریم خدارا درنظر گرفتیم یا نه؟
یکمی به نتچه اعمالمون هم فکر کنیم چند دفعه دل دیگران را شکستیم! ؟برای رسید ن به مقاصدمون حقی را نا حق کردیم؟ روزی چند بار دورغ مگیم ؟ فکر میکنیم تمام این کار های ما چه انعکاسی تو زندگیمون میتونه داشته باشه؟!

شاید بگیم خوب دیگه جامعه این جوری شده بقولی اگه نخوری میخورنت ! نمی دونم شاید راست بگید
البته این ظاهر امره، که فقط ما به عنوان یک انسان مادی که روز به روز غرق مادیات میشیم همه مشکلات و راه حلها را از بعد مادی میبینیم
ولی اینا همش بهانست ما اگه اعتقاد داریم باید روزه بگیریم نماز بخونیم .به قول خودمون تکلیف شرعی مونا انجام دادیم
ولی من قبول ندارم ما اگه زبانمون از خوردن روزست باید تمام بدنمون هم روزه باشه ما گرسنه میمونیم درد گرسنه ها بفهمیم حالا بماند از نظر پزشکی هم به خودمون هم کمک میکنم
اگه دوستمو ن همسایمون یا شاید برادر و خواهرمون مشکلی دار ه کمکش کنیم حالا نگفتم ا ز نظر مادی، حتی یه نگاه مهربان و یک حر ف محبت آمیز میتونه بدترین دردها را هم تسکین بده
اگه من تو خونم راحت زندگی کنم ولی غافل از همسایم باشم که مشکل داره و سالهاست با درد دست به گریبا نه .اخه من چه جور انسانیم حالا نمی گم مسلمان.آد م از هر نژاد یا از هر مذهبی باشه فرق نمی کنه مهم اینه که هممون انسانیم (گرامیترین انسانها نزد خدا پرهیز گار ترین انسانهاست.پیامبر اکرم(ع) )
بقول سعدی
بنی آدم اعضای یکدیگرند  که در آفرینش زیک گوهرند
چو عضوی بدرد آورد روزگار   دگر عضوها را نماند قرار
تو کز مهنت دیگران بی غمی   نشاید که نامت نهند آدمی

حالا از این حر فها بگزریم تو این روزها این سریال تلوزیونی که شبکه د و پخش میکنه حسابی ذهن منا مشغول کرده (اخرین کناه) که مضموم کلی اینه که هر یک از اعمال انسان یه انعکاسی داره
یعنی خدا جهنم و بهشت درست نکرده که ما را توش بندازه بلکله ما با اعمال خودمون جهنم و بهشت می سازیم
این توجه که من به این موضوع داشتم مال سالها پیش بود که در یک کتابی خوندم انسانها یه ظاهر دارن و یه باطن . اگه پرده از چشم ما برداشته بشه از دیدنه باطن خودمون وحشت میکنیم
اره درسته من اینارا با تجربیات متعدی که تو زندگیم پیش آمد درک کردم اعمان انسان نه تنها به باطن اون تاثیر میزاره بلکه زندگی ظاهری اونا  هم تحد تاثیر قرار میده
حالا من میگم زیاد ی واسه این دنیایی که معلوم نیست چقدر توش هستیم خودمنا فدا نکنیم ما آمدیم به تکامل برسیم و نباید برای رسید ن به این امر با گناهامون ازرسیدن بهش عقب بمونیم
حق یارتان
 
من چه کسم من چه کسم که بس وسوسه بندم که هر سو کشندم
من چه کسم من چه کسم که از این سو کشندم
نفسی آتش سوزان نفسی سیل گریزان
زچه هستم ز چه بستم ز چه بازار خرندم
نفسی هم ره ماهم نفسی نسل الا هم
نفسی یوسف چاهم نفسی جمله زندم
نفسی رهزن و حورم نفسی گنگ ملولم
نفسی دین و غرورم که برآن بار بلندم

 

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ،۱۳۸٥

قوی ترین و شایعرین ویروس

یکی از قوی ترین و شایعرین ویروس/تروجان هایی که اخیرآ در حال گسترش بین کاربران استفاده کننده از یاهو مسنجر می باشد ویروس "Exploit.JS. ADODB.Stream. e" است.

در صورتیکه کامپیوتر شما نیز به این ویروس آلوده شده باشد بدون آنکه متوجه شوید به لیست دوستانتان پیغامهایی مبنی بر بازدید از سایت nsl-school.org ارسال می شود. بدین ترتیب در صورت کلیک بر روی این لینکها دوستان شما نیز آلوده خواهند شد.

هنوز مشخص نیست سازنده این ویروس چه کسی است و این احتمال داده می شود که ویروس مذکور به سرقت اطلاعات و رمز های شخصی افراد می پردازد. در صورتیکه شما و یا یکی از دوستانتان به این ویروس آلوده شده شده اید روش زیر مناسبترین گزینه برای از بین بردن آن است:

پیام و لینک هایی که این ویروس ارسال می کند چیست ؟!

در متن تمامی این پیغام ها لینکی به سایت Nsl-school.org داده شده است که در صورت کلیک کردن بر روی آن کامپیوتر شما آلوده می شود.

در صورتیکه به ویروس آلوده شوید چه مشکلاتی پی خواهد آمد ؟!

1- در ابتدا ویروس صفحه شخصی اینترنت اکسپلورر (Default IE Page) را به سایت nsl-school.org تغییر می دهد. در این صورت به هیچ طریق امکان عوض کردن آن وجود نخواهد داشت. بعد از هر باز باز کردن یک صفحه وب جدید، ویروس مجددآ خود را در سیستم شما کپی می کند.

2- گزینه های Task Manager و Reg Edit در کامپیوتر غیر فعال می شوند تا شخص نتواند از این طریق فعالیت ویروس را مشاهده و یا از بین ببرد.

3- فایل هایی با نامهای svhost.exe , svhost32.exe , internat.exe در کامپیوتر ایجاد می شوند. (برای اطمینان پوشه های windows و temp را بررسی کنید.)

4- ویروس بدون آنکه متوجه شوید پیغام هایی را به لیست دوستان شما (Yahoo Messenger ID List) ارسال می کند.

چگونه ویروس را کامپیوتر خود پاک کنیم ؟!

1- مرورگر اینترنت اکسپلورر را ببندید. از یاهو مسنجر خارج شوید. اتصال اینترنت را قطع کنید.

2- جهت فعال کردن Reg Edit دکمه های Start > Run را کلیک کنید و در کادر مربوطه عیناً عبارت زیر را وارد کنید. و در نهایت کلید Enetr را کلیک کنید.

REG add HKCU\Software\ Microsoft\ Windows\CurrentV ersion\Policies\ System /v DisableRegistryTool s /t REG_DWORD /d 0 /f

3- جهت فعال کردن Task Manager دکمه های Start > Run را کلیک کنید و در کادر مربوطه عیناً عبارت زیر را وارد کنید. و در نهایت کلید Enetr را کلیک کنید.

REG add HKCU\Software\ Microsoft\ Windows\CurrentV ersion\Policies\ System /v DisableTaskMgr /t REG_DWORD /d 0 /f

4- اکنون نیاز به آن داریم که صفحه نخست مرورگر خود را به حالت قبل برگردانیم. دکمه های Start > Run را کلیک کنید و در کادر مربوطه عبارت Regedit را وارد کنید. و در نهایت کلید Enetr را کلیک کنید. میسر های زیر را با دقت پیدا نموده و در آنها وارد شوید اکنون تمام لینک هایی را که به سایت ویروس یعنی (nsl-school. org) وجود دارند تغییر داده و بجای آنها سایت مورد نظر خود مثلاً گوگل (google.com) را وارد کنید.

HKEY_CURRENT_ USER\SOFTWARE\ Microsoft\ Internet Explorer\Main

HKEY_ LOCAL_MACHINE\ SOFTWARE\ Microsoft\ Internet Explorer\Main

HKEY_USERS\Default\ Software\ Microsoft\ Internet Explorer\Main

5- اکنون نیاز به آن داریم که فعالیت ویروس را متوقف کنیم. دکمه های Ctrl + Alt + Del را فشار دهید. در لیست برنامه های فعال تمامی فایل های svhost32.exe را یافته و آنها را End Task نمایید.

6- از طریق جستجو و یا وارد شدن به پوشه های Windows و temp فایل های svhost32.exe و svhost.exe را یافته و حذف نمایید.

7- مجددآ به قسمت Start menu > Run > Regedit باز گردید. از طریق جستجو به دنبال عبارت svhost بگردید و تمام موارد یافت شده را حذف نمایید.

8- کامپیوتر خود را ریست نمایید. امیدواریم دیگر خبری از این ویروس نباشد.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ،۱۳۸٥

در آستانه روز جهاني کودک، کودکان کار آرزوهاي خود را به بار نشاندند.

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ،۱۳۸٥

قتل با مزه ای بود

متهم به قتل كارگر يكي از سينماهاي تهران ادعا كرد: طبق وظيفه شرعي و براي امر به معروف و نهي از منكر مرتكب قتل شدم.

به گزارش ايسنا، «مصطفي ـ ج» ‌23 ساله كه صبح امروز در بازپرسي دادسرا حضور داشت، در جمع خبرنگاران به تشريح علت قتل پرداخت و ادعا كرد: چون كارگر بليط ‌فروش سينما براي خانواده‌اش نان حرام مي‌برد، با چاقو به قتل رساندمش و پشيمان نيز نيستم. كارگر بليت‌‌فروش را به معروف و نهي از منكر دعوت كردم و در مواجهه با مقاومتش، ضربات چاقو به وي زدم.

جعفري، معاون دادستان عمومي و انقلاب تهران در گفت‌وگو با ايسنا درباره اين پرونده اظهار داشت: ساعت ‌16:15 مورخه ‌11/7/85 در ميدان انقلاب كارگر بليت‌فروش سينما به نام «ن ـ ق» ‌38 ساله توسط «مصطفي ـ ج» ‌23 ساله از ناحيه سر و سينه با ضربات چاقو مصدوم مي‌شود و به لحاظ ورود چاقو به قلبش در صحنه جان مي‌دهد و يكي ديگر از كارگران سينما كه به منظور دعوت به آرامش، وارد درگيري مي‌شود از سوي متهم به قتل با ضربات چاقو مصدوم مي‌شود.

وي با بيان اينكه متهم به قتل با صندلي شيشه‌هاي سينما را با ادعاي امر به معروف و نهي از منكر و جلوگيري از ترويج فساد توسط سينماها شكسته است، گفت: اين‌گونه افراد نمادي از تحجر و خشونت هستند.
اين پرونده در شعبه چهارم بازپرسي دادسراي امور جنايي تحت رسيدگي است.

 

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ٩:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ،۱۳۸٥

عمران صلاحي،

عمران صلاحي، طنزپرداز و شاعر بنام ايران، سه‌شنبه يازدهم مهرماه 1385 در سن شصت سالگي درگذشت.
وي متولد 1325 در تهران بود، با توجه به اين كه پدرش اردبيلي و مادرش از مهاجران باکويي بود، وي نيز تا پانزده سالگي به همراه خانواده در تبريز زندگي مي‌کرد. در سال 1340 پدر عمران درگذشت و وي به همراه خانواده به تهران آمد.

عمران از نوجواني به انجمن‌هاي ادبي مي‌رفت و از دلبستگان ادبيات بود. او که از هجده سالگي براي مجله «توفيق» طنز مي‌نوشت، از سال 1345 رسما به عنوان نويسنده به «توفيق» پيوست و البته همچنان شعرهاي جدي نيز مي‌سرود. او در مدرسه مترجمي زبان انگليسي تحصيل کرد و از سال 1352 به استخدام سازمان راديو تلويزيون درآمد که پس از انقلاب نيز ادامه يافت.

آثار قلمي صلاحي
عمران صلاحي در مجله «توفيق»، صفحات «چهل‌ستون»، «حکايت» و «حزب خران» را اداره مي‌کرد که همگي موفق و پرخواننده بودند. صلاحي پس از توقيف «توفيق» با مجلات به طور پراکنده و يا ثابت همکاري کرد که شايد معروف‌ترين آنها، مطالبي بود که وي با نام «حالا حکايت ماست» در مجله دنياي سخن منتشر مي‌کرد. نخستين کتاب او نيز «طنزآوران امروز ايران» بود که در سال 1349 به چاپ رسيد و حاوي آثار قلمي نزديک به چهل نفر از طنزنويسان معاصر به همراه بيوگرافي مختصر آنان بود. (اين کتاب که با همکاري بيژن اسدي‌پور جمع‌آوري شد، تاکنون هفت ‌بار تجديد چاپ شده است).

وي با نام‌هاي مستعار «بچه جواديه»، «ابوطياره»، «زرشک»، «زنبور»، «يکي از بزرگان اهل تميز» و... در جرايد حضور داشت و از جمله طنزنويساني بود که به مسائل فرهنگي و اجتماعي، بيش از مسائل سياسي توجه داشت.
برخي از کتاب‌هاي عمران صلاحي، «گريه در آب» (مجموعه شعر نو)، «قطاري در مه» (منظومه) «ايستگاه بين راه»، «هفدهم» (منظومه) «پنجره دن داش گلير» (مجموعه شعر نو ترکي)، «رؤياي مرد نيلوفري»، «حالا حکايت ماست» (مجموعه طنز) و «طنزآوران امروز ايران» است.

صلاحي ساده‌نويس
عمران صلاحي، يکي از طنزنويسان شاخص در عرصه «ساده‌نويسي» است. او در عين حال كه نثري پيراسته داشت و اصول ادبيات را رعايت مي‌کرد، يادداشت‌هاي طنز خود را به زبان محاوره نزديک مي‌کرد.
او نه چنان شکسته‌نويس بود که نثر و نظمي شلخته داشته باشد و نه تعارض با دستور زبان و نه چنان رسمي و مکلف و پرکنايه مي‌نوشت که نوشته‌هايش خشک و مخاطبانش، محدود به جمعي خاص باشد. يادداشت‌‌هاي طنز او و به ويژه مطالب «حالا حکايت ماست»، آنقدر راحت‌فهم و روان هستند که گويي، عمران صلاحي با لحني خودماني حرف مي‌زند. در عين حال، بسياري از طنزهاي او عميق و چند لايه‌اند و رواني نثر و نظم او به خاطر سطحي بودن مفاهيم طنزهاي صلاحي نيستند.

تسلط صلاحي بر منابع ادبي کهن از يک‌سو و ارتباط قوي و دايم صلاحي با انجمن‌هاي ادبي و شاعران و نويسندگان معاصر از سوي ديگر، باعث شده بود تا پشتوانه ارزشمندي از فرهنگ و هنر و ادبيات ايران داشته و حجم بسياري از آثار طنز او، حاوي گوشه و کنايه‌هاي لطيف ادبي باشد.
صلاحي قلمي محجوب داشت و هرچند اهل مطايبه بود، هزل‌گو و هزل‌نويس نبود. او مي‌توانست در قالب کنايه‌ها و اشارات لطيف و مؤدبانه، هر منظور و کلمه‌اي را که معيارهاي اخلاقي جامعه اجازه انتشار آنها را نمي‌دهد، تصوير کند.

عمران صلاحي شاعر و طنزپردازي بود که اهل نشست و برخاست با روشنفکران و اهل فرهنگ و هنر و ادبيات بود و بيشتر هم در رسانه‌هاي متعلق به اين طيف قلم مي‌زد، اما همواره عامه مردم را در نظر داشت و براي آنان مي‌نوشت.

نمونه‌اي از نگاه رندانه صلاحي
طنز زير كه از مجموعه «حالا حكايت ماست» انتخاب شده،‌ نمونه كوچكي است كه طرز نگاه صلاحي به مسائل فرهنگي و اجتماعي و همچنين تسلط وي بر ادبيات و نظم را نشان مي‌دهد.
ماجرا آن است كه قرار مي‌شود، برخي از كلمات داراي بار اخلاقي منفي از اشعار يك شاعر مشهور،‌ حذف و شعر به گونه‌اي بازسرايي شود كه گزك دست كسي ندهد (توضيحات داخل پرانتزها از صلاحي است).


قهوه‌چي! برخيز و در ده استكان                          خاك بر سر كن غم دور زمان

چايي به چشم شاهد دلبند ما خوش است            زان رو سپرده‌اند به چايي زمام ما

(در نسخه اصل به جاي «چايي»، «مستي» آمده است. به نظر، مناسبت چاي با چشم بيشتر است، ‌چون وقتي چشم آدم درد مي‌گيرد، يا سرخ مي‌شود، آن را با چاي مي‌شويند).

قهوه‌چي! آمدن عيد مبارك بادت                          وان مواعيد كه كردي مرواد از يادت

روزه يك‌سو شد و عيد آمد و دلبر برخاست             چايي و قهوه به جوش آمد و مي‌بايد خواست

(در نسخه اصل به جاي «چايي و قهوه»، «مي‌ ز خمخانه» آمده است كه به نظر ما چايي و قهوه با جوشيدن مناسبت بيشتري دارد).

چه شود گر من و تو چند گالن چاي خوريم              چاي محصول شمالست نه از خون شماست

در اين زمانه رفيقي كه خالي از خلل است              سماور حلبي با سفينه غزل است

دير پير قهوه‌چي كه بساطش به راه باد                  گفتا بنوش چاي و غم دل ببر ز ياد

فرياد كه قهوه‌چي لب‌شكري دوش                       دانست كه مخمورم و چايي نفرستاد

راهي بزن كه آهي بر ساز آن توان زد                    شعري بخوان كه با او يك استكان توان زد

اين هم چند بيت از «چايي‌نامه»:

بيار گارسون! آن چاي خوش آب و رنگ                   كه گر گربه نوشد،‌ شود چون پلنگ
به من ده كه نوشم سپس تند و تيز                     بخندم،‌ معلق زنم روي ميز
بيار گارسون! آن چايي معده سوز                         كه نوشنده‌اش مي‌پرد چون فيوز
بده تا به ديوار كوبم لگد                                    به روي سر خود گذارم سبد!
 

 

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

کمی صبر کنید تا عکس لود شود !

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

 

بازيگران مجموعه طنز جنجالي «شب‌هاي برره» با مجموعه طنز جديد مهران مديري به خيابان يخچال تهران رفتند. به گزارش خبرنگار فارس، اين روزها دست اندركاران مجموعه جديد مهران مديري با نام موقت «عصر قجر» در حال آماده سازي لوكيشن جديد خود در خيابان يخچال هستند. در اين مجموعه طنز تلويزيوني كه توسط محراب و پيمان قاسم‌خاني و امير مهدي ژوله نوشته شده است بازيگراني چون: محمدرضا هدايتي، مهران مديري، سحر جعفري جوزاني، هادي كاظمي، سيامك انصاري، شقايق دهقان، علي لك پوريان، سعيد پيردوست، ساعد هدايتي در اين مجموعه طنز به ايفاي نقش پرداخته‌اند. اين مجموعه درباره اختلاف دو خانواده قجري است و تهيه كنندگان آن حميد و مجيد آقاگليان هستند و چهره‌پردازي اين طنز تلويزيوني بر عهده مهرداد شكرابي است. «عصر قجري» قرار است پس از عيد فطر در 40 قسمت از شبكه سوم سيما پخش شود.   
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

هیچ کس نمیتواند فرد ضعیف را با تضعیف فرد قوی تقویت کند - لینکلن

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

در حاشيه

عضویت در ایران عشق

پسرها مانوری می دهند برای انتخاب همسر!!

عضویت در ایران عشق

پیشی بیا این هارو بخور

عضویت در ایران عشق

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

مرد بزرگ وقار دارد اما متکبر نیست

افتتاح يك نمايشگاه متفاوت، اوج اخلاق! احترام به خانواده! توسط انگليسي‌ها مشخص مي‌شود.
به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب»، خبرگزاري «رويترز» اكنون از موزه تاريخ قرن‌ها سكس در انگليس خبر مي‌دهد كه در آن آشكارا بي‌احترامي به نهاد خانواده را مقابل ديد ديگران مي‌گذارند.

تاريخ سكس در انگليس، هفته گذشته به ‌عنوان موزه تاريخي، تجارب غني! يك ملت را در اين زمينه بروز داد.

از جمله اسناد تاريخي كه در مركز مطالعات آرشيوي دانشگاه «ليورپول» منتشر شد، نخستين نظرسنجي درباره سكس در انگليس‌ است كه 57 سال پيش انجام شده و در آن زمان هم براي همه مردم عجيب و شوك دهنده بود.
اين تحقيق نشان مي‌دهد كه بيشتر مردان انگليسي، داراي تجربه رابطه با همجنس بوده، عده زيادي جزو ملاقات كنندگان مداوم زنان خياباني بوده و بسياري از زنان انگليسي، روابط جنسي خارج از چهارچوب ازدواج داشته‌اند.

در اين نمايشگاه، جزيياتي نيز در مورد رفتار جنسي مردم در دهه 1930 در سواحل معروف غرب انگليس، سينماها و سالن‌ها وجود دارد و نشان مي‌دهد كه چگونه اين‌گونه تمايلات در زمان جنگ جهاني دوم از ذهن مردم انگليس پاك شد.
به گفته تهيه‌كنندگان اين نمايشگاه، انگليسي‌ها متمايل بودند كه در برابر عموم، اعمال جنسي خود را تحت تأثير مستي نشان داده يا آن را شوخي بخوانند.

«دوروتي شريدان» از دانشگاه ساسكس، از جمله كارشناساني است كه به بررسي چندين دهه تمايلات شخصي، نامه‌ها و زندگي‌نامه‌هاي شخصي افراد پرداخته كه خصوصي‌ترين جنبه‌هاي زندگي آنها در آن آورده شده است.
به رغم بسياري ممنوعيت‌ها، نظرسنجي سال 1949 كه به خاطر موضوعش هيچ‌گاه منتشر نشد، نشان داد كه از هر پنج مرد، يك نفر داراي تجربه هم‌جنس بازي بوده و يك چهارم مردان نيز دانستن رابطه با فاحشه‌ها را تأييد كرده‌اند. يك نفر از هر پنج زن نيز داشتن رابطه با افرادي غير از شوهر را تأييد كرده‌ است.

«آلن كوربسي»، تاريخدان دانشگاه ليورپول مي‌گويد: اين نمايشگاه نشان مي‌دهد كه تمايل به جرايم جنسي چگونه تغيير كرده است: «جرايم جنسي در گذشته جرايم بسيار مهمي بودند؛ درست مانند امروزه، اما سيستم مجازات‌ها بسيار متفاوت است».
خلاصه آن‌كه اسناد نشان مي‌دهد، چگونه مردي كه در سال 1630 در شمال انگليس، محكوم به جرايم جنسي مي‌شد با نمايش و گرداندن در خيابان‌ها و تحقير در برابر همشهريان خود، مجازات مي‌گردد.

  

نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

اين يه جوريشه

کمی صبر کنید تا عکس ها لود شود!!

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

____________ _

وای چه ناز می رقصه !!!!!

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

کمی صبر کنید تا عکس لود شود

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

پروانه اغلب فراموش مي کند روزی کرم بوده است

سردار طلايي اعلام کرد در سال تحصيلي 1385-1386

 نيروهاي انتظامي موضف هستند که در جلوي

مدرسه هاي پسرانه و در کوچه و خيابانها مواظب آنها باشند

 تا دختران آنها را گول نزنند

____________ ___

ای جونم تو نفس من بیدی

بــــــوق بــــــوق!!!

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

 

دومين گوسفند شبيه‌سازي شده، ديروز در مؤسسه رويان به دنيا آمد.

این است گوسفند ملی !!!!

نمرديم و معني «جهت رفاه حال مراجعين محترم» را هم فهميديم! (عكس پاركينگ پاساژ پرديس در تجريش تهران)

اين هم يك نوع اعتراض به فقر كه خواننده «دومينيكني» انتخاب كرده است

يك نمايشگاه هنري در برلين

شير: كجا؟! وايسا برات آزادي و امنيت و دمكراسي مي‌خوام بيارم.
گوره‌خر: عجالتا اونجام رو ول كن!
 

عضویت در ایران عشقعضویت در ایران عشق

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

 

در حالي که جهانيان در انتظار شروع مسابقات المپيک در سال 2008 در چين هستند، اين کشور شاهد برگزاري المپيکي متفاوت ولي ديدني است.

به گزارش واحد مرکزي خبر، مسابقات المپيک حيوانات در حالي که در شانگهاي برگزار مي شود که دو سال ديگر مسابقات المپيک در اين کشور برگزار خواهد شد.
شروع اين مسابقات ديدني با روشن کردن مشعل مسابقات به وسيله يک فيل بود که يک شامپانزه آتش اين مشعل را به وي رساند.

اين مسابقات با شرکت 300 حيوان دست آموز از 26 استان مختلف چين برگزار شد که همانند يک المپيک واقعي شامل رشته‌هاي مختلف همچون دو، بوکس و ديگر مسابقات است که دو ماه رقابت اين حيوانات به طول خواهد کشيد.
اين مسابقات با استقبال گسترده مردم چين به ويژه کودکان روبرو شد.

 

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

آدمی هرگز بدکار و خبیث به دنیا نمی آید،

محمدرضا هدايتي بازيگر طناز مجموعه‌هاي تلويزيوني به جمع خوانندگان پيوست.

به گزارش فارس، محمدرضا هدايتي در حال حاضر ضبط اولين آلبوم موسيقي خود در استوديو «راگات» را به اتمام رسانده است.
در اين آلبوم، حجت و ميثم كزازي با او همكاري مي‌كنند.
اين آلبوم كه هنوز نام آن مشخص نيست، احتمالا تا اواخر پاييز به بازار خواهد آمد.

هدايتي كه در مجموعه طنز «شب‌هاي برره» با ايفاي نقش «ياور طغرل» توانست مخاطبان را پاي تلويزيون نگه دارد، اكنون به يكي از چهره‌هاي ثابت كارهاي سينمايي و تلويزيون طنز تبديل شده است.

وي اين روزها براي بازي در مجموعه جديد مهران مديري خود را آماده مي‌كند. هدايتي قرار است در اين مجموعه كه پيمان قاسم‌خاني آن را نوشته است رو به روي مهران مديري قرار گيرد و در شمايل يك پيرمرد قجر به ايفاي نقش بپردازد.
  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

آينده فرا رسيده بر روي پاي خود بايست

کمی صبر کنید تا عکس ها لود شود .

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

کمی صبر کنید تا عکس لود شود

عضویت در ایران عشقعضویت در ایران عشق

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

عوارض قليان

يك متخصص قلب و عروق گفت: استفاده از قليان به اندازه استعمال ‌‌٢٠ نخ سيگار خطر دارد.

به گزارش ايسنا دکتر مهدي حسن‌زاده، در همايشي که به مناسبت روز جهاني قلب در تالار شهيد هاشمي‌نژاد بيمارستان امام رضا(ع) مشهد برگزار شد، افزود: در سال ‌‌١٩٩٠ مرگ ‌‌٩/٤ ميليون نفر در جهان در ارتباط با استفاده از تنباکو بوده است.

وي ادامه داد: اين در حاليست كه مصرف يک نخ سيگار خطر ابتلا به بيماري‌هاي قلبي را ‌‌٥/١ برابر افزايش مي‌دهد.

استاديار دانشگاه علوم پزشكي مشهد افزود: بيشترين علت مرگ و مير و از کار افتادگي در سراسر دنيا را بيماري‌هاي قلبي - عروقي به خود اختصاص داده است.

دکتر حسن‌زاده با بيان اين كه ‌‌٥٠ درصد مرگ و مير در سال ‌‌٢٠٠٠ به علت بيماري‌هاي قلبي - عروقي رخ داده است، افزود: پيش‌بيني مي‌شود تا سال ‌‌٢٠٢٠ اين رقم به ‌‌٧٥ درصد افزايش يابد.

وي با بيان اين که بيماري‌هاي قلبي - عروقي بيش از بيماري‌هاي ديگر قابل پيشگيري است، اظهاركرد: هزينه‌هاي پيشگيري به مراتب کمتر از هزينه‌هاي هنگفت درمان است.

دکتر حسن‌زاده با اشاره به اين ‌که فعاليت‌هاي فيزيکي منظم خطر بروز بيماري‌هاي قلبي را به نصف مي‌رساند، گفت: در مشهد بيش از ‌‌٧٥ درصد از قشر تحصيل‌کرده حتي در هفته يک بار به فعاليت ورزشي نمي‌پردازند که اين مطلب در مورد خانم‌هاي خانه‌دار بسيار تاسف بارتر است همچنين در بين کارمندان، فرهنگيان و پزشکان گروه پزشکان کمتر از بقيه به فعاليت ورزشي مي‌پردازند

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

اين ها هم اومدند

کمی صبر کنید تا عکس لود شود

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

تا حالا ديديد

  

نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ مهر ،۱۳۸٥

احاديث در موردپيامبر

. نشان‌ منافق‌ سه‌ چيز است‌ :

1 - سخن‌ به‌ دروغ‌ بگويد .

2 - از وعده‌ تخلف‌ كند .

3 - در امانت‌ خيانت‌ نمايد .

(صحيح‌ مسلم‌ ، كتاب‌ الايمان‌ ، ح‌ 89 )

2. منفورترين‌ چيزهاى‌ حلال‌ در پيش‌ خدا طلاق‌ است‌ .

(سنن‌ ابى‌ داود ، كتاب‌ الظ‌لاق‌ ، ح‌ 1863)

3. فرزند آدم‌ وقتى‌ تن‌ تو سالم‌ است‌ و خاطرت‌ آسوده‌ است‌ و قوت‌ يك‌ روز خويش‌ را

دارى‌ ، جهانگر مباش‌ .

(كنز العمال‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 782 ، ح‌ 8740 )

4. فرزند آدم‌ ، آنچه‌ حاجت‌ تو را رفع‌ كند در دسترس‌ خود دارى‌ و در پى‌ آنچه‌ تو را

به‌ طغيان‌ وامى‌دارد روز مى‌گذارى‌ ، به‌ اندك‌ قناعت‌ نمى‌كنى‌ و از بسيار

سير نمى‌شوى‌ .

(كنز العمال‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 782 ، ح‌ 8740)

5. از نفرين‌ مظلوم‌ بپرهيز زيرا وى‌ به‌ دعا حق‌ خويش‌ را از خدا

مى‌خواهد و خدا حق‌ را از حق‌ دار دريغ‌ نمى‌دارد .

( كنز العمال‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 507 ، ح‌ 7650)

6 . از استعمال‌ سنگ‌ حرام‌ در ساختمان‌ بپرهيزيد كه‌ مايه‌ ويرانى‌ است‌ .

(كنز العمال‌ ، ج‌ 15 ، ص‌ 405 ، ح‌ 41575)

7. از فراست‌ مؤمن‌ بترسيد كه‌ چيزها را با نور خدا مى‌نگرد .

(سنن‌ ترمذى‌ ، كتاب‌ تفسير القرآن‌ ، ح‌ 3052)

8. از دنيا بپرهيزيد ، قسم‌ به‌ آن‌ كس‌ كه‌ جان‌ من‌ در كف‌ اوست‌ كه‌ دنيا از

هاروت‌ و ماروت‌ ساحرتر است‌ .

( كنز العمال‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 182 ، ح‌ 6063)

9. از نفرين‌ مظلوم‌ بترسيد كه‌ چون‌ شعله‌ آتش‌ بر آسمان‌ مى‌رود .

(كنز العمال‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 50. ، ح‌ 7601 )

10. دو چيز را خداوند در اين‌ جهان‌ كيفر مى‌دهد : تعدى‌ ، و ناسپاسى‌ پدر و مادر .

(كنز العمال‌ ، ج‌ 16 ، ص‌ 462 ، ح‌ 45458)

11. هر كس‌ از شما در خوردن‌ قسم‌ جدى‌تر است‌ به‌ جهنم‌ نزديكتر است‌ .

( كنز العمال‌ ، ج‌ 11 ، ص‌ 7 ، ح‌ 30390)

12. در طلب‌ دنيا معتدل‌ باشيد و حرص‌ نزنيد ، زيرا به‌ هر كس‌ هر چه‌ قسمت‌ اوست‌

مى‌رسد .

(سنن‌ ابن‌ ماجه‌ ، كتاب‌ التجارات‌ ، ح‌ 2133)

13. بهترين‌ كارها در نزد خدا نماز به‌ وقت‌ است‌ ، آنگاه‌ نيكى‌ به‌ پدر و مادر ، آنگاه‌

جنگ‌ در راه‌ خدا .

( كنز العمال‌ ، ج‌ 7 ، ص‌ 285 ، ح‌ 18897)

14. محبوبترين‌ بندگان‌ در پيش‌ خدا پرهيزگاران‌ گمنامند .

(كنز العمال‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 153 ، ح‌ 5929 )

15. محبوبترين‌ كارها در پيش‌ خدا كاريست‌ كه‌ دوام‌ آن‌ بيشتر است‌ ، اگر چه‌ اندك‌

باشد .

(صحيح‌ مسلم‌ ، كتاب‌ صلاة‌ المسافرين‌ و قصرها ، ح‌ 1305)

16. بهترين‌ كارها در پيش‌ خدا آن‌ است‌ كه‌ بينوايى‌ را سير كنند ، يا قرض‌ او را

بپردازند يا زحمتى‌ را از او دفع‌ نمايند .

( كنز العمال‌ ، ج‌ 6 ، ص‌ 342 ، ح‌ 15958 )

17. بهترين‌ كارها در پيش‌ خدا نگهدارى‌ زبان‌ است‌ .

(كنز العمال‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 551 ، ح‌ 7851)

18. بهترين‌ جهادها در پيش‌ خدا سخن‌ حقى‌ است‌ كه‌ به‌ پيشواى‌ ستمكار گويند .

(مسند احمد ، باقى‌ مسند الانصار ، ح‌ 21137)

19. بهترين‌ غذاها در پيش‌ خدا آن‌ است‌ كه‌ گروهى‌ بسيار بر آن‌ بنشيند .

(كنز العمال‌ ، ج‌ 15 ، ص‌ 233 ، ح‌ 40716)

20. بهترين‌ بازيها در پيش‌ خدا اسب‌ دوانى‌ و تيراندازى‌ است‌ .

(كنز العمال‌ ، ج‌ 4 ، ص‌ 344 ، ح‌ 10812)

21. خداوند بنده‌اى‌ را كه‌ به‌ هنگام‌ خريد و هنگام‌ فروش‌ و هنگام‌ دريافت‌ سهل‌انگار

است‌ دوست‌ دارد .

( نهج‌ الفصاحه‌ ، ص‌ 15 ، ح‌ 85 )

22. از جمله‌ بندگان‌ آن‌ كس‌ پيش‌ خدا محبوب‌تر است‌ كه‌ براى‌ بندگان‌ سودمندتر است‌ .

( نهج‌ الفصاحه‌ ، ص‌ 15 ، ح‌ 86)

23. بر چهره‌ ستايشگران‌ ، خاك‌ بيفشانيد .

( كنز العمال‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 574 ، ح‌ 7960)

24. آنكه‌ در فروبردن‌ خشم‌ از ديگران‌ بيشتر است‌ ، از همه‌ كس‌ دورانديش‌تر است‌ .

( نهج‌ الفصاحه‌ ، ص‌ 17 ، ح‌ 95)

25. مردم‌ را از معاشرانشان‌ بشناسيد ، زيرا كند هم‌ جنس‌ با هم‌ جنس‌ پرواز .

( نهج‌ الفصاحه‌ ، ص‌ 19 ، ح‌ 106)

26. بر امت‌ خويش‌ بيش‌ از هر چيز از هوس‌ و آرزوى‌ دراز بيم‌ دارم‌ .

(كنز العمال‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 490 ، ح‌ 7553)

27. خدا را بخوانيد و به‌ اجابت‌ دعاى‌ خود يقين‌ داشته‌ باشيد و بدانيد كه‌ خداوند دعا

را از قلب‌ غافل‌ بى‌خبر نمى‌پذيرد .

(كنز العمال‌ ، ج‌ 2 ، ص‌ 72 ، ح‌ 3176)

28. از مردم‌ جهنم‌ آنكه‌ عذابش‌ از همه‌ آسانتر است‌ دو كفش‌ آتشين‌ بپا دارد كه‌ مغز

وى‌ از حرارت‌ كفشهايش‌ به‌ جوش‌ مى‌آيد .

(كنز العمال‌ ، ج‌ 14 ، ص‌ 527 ، ح‌ 39507)

29. آسانترين‌ كششهاى‌ مرگ‌ مانند صد ضربت‌ شمشير است‌ .

(كنز العمال‌ ، ج‌ 15 ، ص‌ 569 ، ح‌ 42208)

30. اگر يكى‌ از شما به‌ كار قضاوت‌ ميان‌ مسلمانان‌ دچار شود بايد به‌ هنگام‌ غضب‌ از

قضاوت‌ خوددارى‌ كند و ميان‌ ارباب‌ دعوا در نگاه‌ و نشيمنگاه‌ و اشاره‌ تفاوتى‌

نگذارد .

(كنز العمال‌ ، ج‌ 6 ، ص‌ 102 ، ح‌ 15034)

31. كسى‌ كه‌ خلق‌ و دين‌ وى‌ مايه‌ رضايت‌ است‌ به‌ خواستگارى‌ مى‌آيد به‌ وى‌ زن‌ بدهيد

وقتى‌ و اگر چنين‌ نكنيد فتنه‌ و فساد در زمين‌ فراوان‌ خواهد شد .

(كنز العمال‌ ، ج‌ 16 ، ص‌ 317 ، ح‌ 44695)

32. وقتى‌ خداوند بنده‌اى‌ را دوست‌ دارد ، دنيا را از او منع‌ مى‌كند چنانكه‌ شما مريض‌

خويش‌ را از نوشيدن‌ آب‌ منع‌ مى‌كنيد .

(كنز العمال‌ ، ج‌ 6 ، ص‌ 471 ، ح‌ 16595)

33.وقتى‌ خداوند براى‌ بنده‌اى‌ نيكى‌ خواهد ، وى‌ را در كار دين‌ دانا و به‌ دنيا بى‌اعتنا

سازد و عيوب‌ وى‌ را بدو بنماياند .

(كنز العمال‌ ، ج‌ 10 ، ص‌ 137 ، ح‌ 28689)

34. وقتى‌ خواستى‌ كارى‌ را انجام‌ دهى‌ ، تأمل‌ كن‌ تا خدا راه‌ آن‌ را به‌ تو نشان‌ دهد .

(كنز العمال‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 99 ، ح‌ 5677)

35. وقتى‌ در كارى‌ تصميم‌ مى‌گيرى‌ ، در نتيجه‌ آن‌ بينديش‌ اگر نتيجه‌ نيك‌ است‌ آن‌ كار را

انجام‌ بده‌ و اگر بد است‌ از آن‌ در گذر .

(كنز العمال‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 99 ، ح‌ 5676)

36. وقتى‌ مى‌خواهى‌ عيوب‌ ديگران‌ را ياد كنى‌ ، عيوب‌ خويش‌ را بياد آر .

(كنز العمال‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 586 ، ح‌ 8027)

37. وقتى‌ يكى‌ از شما كسى‌ را مزدور مى‌كند ، مزدش‌ را به‌ او بگويد .

(كنز العمال‌ ، ج‌ 3 ، ص‌ 906 ، ح‌ 9124)

38. وقتى‌ خدا به‌ يكى‌ از شما چيزى‌ داد ، در صرف‌ آن‌ از خود و كسان‌ خود آغاز كند .

(صحيح‌ مسلم‌ ، كتاب‌ الاماره‌ ، ح‌ 3398)

39. وقتى‌ كسى‌ در نماز پيشواى‌ مردم‌ شد ، نماز را سبك‌ گيرد كه‌ درميان‌ كسان‌ كوچك‌ و

بزرگ‌ و بيمار و ناتوان‌ هست‌ ، پس‌ هر وقت‌ براى‌ خود نماز گذارد هر چه‌ خواهد

طول‌ دهد .

(صحيح‌ مسلم‌ ، كتاب‌ الصلاة‌ ، ح‌ 714)

40. وقتى‌ مرگ‌ طالب‌ علم‌ فرا رسد ، شهيد مى‌ميرد .

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٥

پيامبر از ديدگاه اسلام

از دیدگاه اسلام

قرآن در این باره می گوید:«و ما اَرسَلنا من قبلِک من رسولٍ الا نوحی الیه انه لا اله الا انا فاعبدونِ»«ما پیش از تو هیچ پیامبری را نفرستادیم مگر اینکه به او وحی کردیم:خدایی جز من نیست. پس تنها مرا بپرستید.» (انبیا، آیه 25)

پیامبران نیز نظیر سایرین بشرند، زندگی می‌کنند و می میرند و تفاوت در این است که به آنها وحی می‌شود. قرآن در این باره می گوید:«قل انّما انا بشرٌ مثلُکم یوحی الیّ» «بگو جز این نیست که من هم انسانی مثل شما هستم، که به من وحی می‌شود.» (کهف، آیه 110).

بنا بر باور پیروان دین‌های ابراهیمی، پیامبران ویژگی‌هایی دارند که به آنها قدرت انجام رسالت الهی را می دهد.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٥

بازار «اس.ام.اس»، گويا در مجلس هم داغ است!

بازار «اس.ام.اس»، گويا در مجلس هم داغ است!

اينو شنيدی؟ يه يارو می‌ره خونه می‌بينه... .

قربانی: زشته آقا... مراعات مجلس را بکنيد!

وای خدا مردم از خنده ... جدی بانک‌ها ساعت 9 باز می‌شن؟

دولت در پی مهار کردن تورم است!

بپر قهرمان ... تو می‌تونی!

یکی منو بگیره کمـــــــــــــــــــــــک

نامرد ها انداختن منو

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

شهريه دانشجويان قديم دانشگاه آزاد در هيات امناي دانشگاه تصويب شد

شهريه دانشجويان قديم دانشگاه آزاد در هيات امناي دانشگاه تصويب شده و شهريه اندکي افزايش يافته است، اما براي تعيين شهريه دانشجويان جديد الورود به دليل تعويق جلسه هيات امنا، به پيشنهاد وزير علوم مبلغي به عنوان شهريه علي الحساب تعيين شد.

به گزارش مهر، دکتر جاسبي صبح امروز در مراسم تقدير از برگزيدگان کنکور سراسري سال 85 دانشگاه آزاد اسلامي، در جمع خبرنگاران افزود: شهريه دانشجويان قديم و سال گذشته دانشگاه آزاد اسلامي در هيات امناي دانشگاه تصويب شده و به تاييد تمامي سازمان هاي قانوني رسيده است و شهريه اين افراد افزايش اندکي داشته است.

وي ادامه داد: اما براي تعيين شهريه دانشجويان جديد الورود دانشگاه تصميم به برگزاري جلسه‌اي با حضور اعضاي هيات امنا گرفته شد که با درخواست وزير علوم به تعويق افتاد و به پيشنهاد وزير علوم نيز مبلغي به عنوان شهريه علي‌الحساب تا برگزاري جلسه هيات امنا و شهريه قطعي تعيين شد.

رئيس دانشگاه آزاد اسلامي همچنين از راه اندازي دانشگاه مجازي دانشگاه آزاد خبر داد و افزود: پيش از اين قرار بود تا ابتداي مهر ماه دانشگاه مجازي دانشگاه آزاد اسلامي راه اندازي شود اما عليرغم پيشرفت‌هاي بسيار خوب اين دانشگاه تا چند ماه ديگر افتتاح خواهد شد.

وي گفت: کليه کساني که در گروه‌هاي هفت‌گانه آزمون سراسري سال جاري دانشگاه آزاد مقام اول تا سوم را به دست آورده‌اند علاوه بر هدايا مي‌توانند به طور رايگان در دانشگاه آزاد تحصيل کنند. چه دانشجوي دانشگاه آزاد و يا دانشگاه‌هاي دولتي باشند امکان عضويت در باشگاه پژوهشگران جوان عضو باشند و استفاده از مزاياي آن را دارند.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

 

انوشه انصاري» اولين فضاگرد زن ايراني بعد از 11 روز ماندن در فضا، روز جمعه هفتم مهر ماه به زمين باز مي‌گردد.

به گزارش خبرگزاري فارس، «انوشه انصاري» بنيانگذار ايراني‌تبار يك شركت توليدكننده تجهيزات مخابراتي در آمريكا، به عنوان نخستين زن فضاگرد، همراه با فضانوردان روسي و آمريكائي در موشك روسي سويوز(9-TMA) روز دوشنبه 27 شهريور ماه (18 سپتامبر) از مركز فضايي بيكنور واقع در قزاقستان عازم ايستگاه بين‌المللي فضا در مدار زمين شد.

«ميخائيل تيورين» فضانورد روسي و «مايكل لوپز» فضانورد كه در اين سفر فضايي، «انوشه انصاري» را همراهي مي‌كردند در روز 29 شهريور ماه با موفقيت به ايستگاه بين‌المللي فضا رسيدند و به جمع فضانوردان اين ايستگاه فضايي،‌ «پاول وينوگرادو» فضانورد روسي و «جفري ويليام» فضانورد آمريكايي و ‌ «توماس ريتر» فضانورد آلماني پيوستند.

«انوشه انصاري» براي اين سفر يازده روزه خود بيست ميليون دلار پرداخت كرده است و در طول اقامت در ايستگاه بين‌المللي فضا در چند تجربه علمي فضايي شركت كرده است.
«انوشه انصاري» سفر به فضا را آرزوي كودكي خود بيان كرده و در سخنراني خود گفت: با دست يافتن به اين آرزو كه از دوران كودكي در سر داشتم،اميدوارم به جوانان سراسر دنيا به طور مسلم نشان دهم كه هيچ محدوديتي براي آنچه كه ميخواهند به دست بياورند وجود ندارد.

وي در يكي از ارتباط‌هاي خود كه از ايستگاه فضايي با زمين برقرار كرده بود، گفت: در طي سفر به سمت ايستگاه فضايي دچار حالت‌هاي غير معمولي ناشي از تاثيرات كيهان شدم و بر اثر اين تاثيرات دچار سردرد و كمر درد شدم و اما بهترين لحظه‌اي كه در فضا داشتم اولين باري بود كه زمين را از ايستگاه فضايي ديدم. زمين از اينجا بسيار زيبا، آرام و صلح آميز بود و هيچ وقت اين لحظه را فراموش نمي‌كنم.

اين توريست فضايي در مدت سفر خود وبلاگش را در فضا به روز مي‌كرد و سعي مي‌كرد بعد از خواندن ايميل‌ها و پيام‌هايي كه افراد برايش مي‌فرستادند به آنها جواب بدهد.
«انوشه انصاري» به همراه كاركنان فعلي ايستگاه فضايي «پاول وينوگرادو» فضانورد روسي و «جفري ويليام» فضانورد آمريكايي و ‌ «توماس ريتر» فضانورد آلماني روز 29 سپتامبر (هفتم مهر ماه ) به زمين باز مي‌گردد.

  

نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

استاد عزت‌الله انتظامي

عضویت در ایران عشقعضویت در ایران عشق


http://www.masoudsoheili.com/IranArt-Actors/EzatollahEntezami-DSCF0591.jpg
مراسم تجليل از استاد عزت‌الله انتظامي به همت رايزني فرهنگي ايران در فرانسه و سازمان يونسکو روز 28 سپتامبر (ششم مهرماه) در مقر اين سازمان در پاريس برگزار مي‌شود.

به گزارش مهر، روابط عمومي سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامي اعلام کرد پيش از مراسم بزرگداشت و تجليل از آقاي بازيگر، نمايشگاه عکس‌ها، پوسترها و وسايل شخصي استاد با حضور خود ايشان روز 27 سپتامبر (پنجم مهرماه) در خانه فرهنگ ايران افتتاح خواهد شد.

در اين نمايشگاه پوستر فيلم‌هايي که انتظامي در آنها نقش‌آفريني کرده به‌ همراه آرشيو‌ عکس‌هاي شخصي وي و همچنين لوح تقدير فيلم «گاو» به ‌نمايش درمي‌آيد. قرار است نويسندگان و سينماگران فرانسوي و ايرانيان مقيم فرانسه در مراسم تجليل از استاد انتظامي حضور داشته باشند.

در اين مراسم فيلم «ستاره‌ها» به کارگرداني فريدون جيراني به عنوان آ‌خرين کار سينمايي انتظامي به ‌نمايش درمي‌آيد و ابتداي مراسم هم فيلم مستندي از زندگي وي پخش مي‌شود. در آخرين روز از اين برنامه مصادف با 29 سپتامبر فيلم‌هاي «گاو»، «ناصرالدين شاه آکتور سينما» و «گاوخوني» در سه سانس متوالي در سالن نمايش فيلم يونسکو به‌ نمايش درمي‌آ‌يند.

هر سال در شهر پاريس رايزني‌هاي فرهنگي کشورهاي مختلف در آخرين هفته سپتامبر برنامه هفته فرهنگ‌هاي خارجي برگزار مي‌کنند. در اين هفته هر کشور يکي از مهمترين مشاهير و شخصيت‌هاي فرهنگي هنري خود را محور برنامه قرار مي‌دهد که در برنامه امسال رايزني فرهنگي ايران در فرانسه از عزت‌اله انتظامي دعوت کرده تا در برنامه‌هاي مختلف از وي تجليل کند.

در برپايي اين مراسم، مهدي سليمي مدير عامل موزه سينما، سفارت فرانسه در تهران، حميد اعتباريان و فريدون جيراني، جلالي نماينده ايران در يونسکو و اسفندياري و تشکري‌نيا از بنياد سينمايي فارابي رايزني فرهنگي ايران در فرانسه را همراهي کرده‌اند. همچنين در اين مراسم يک گروه موسيقي به خوانندگي عليرضا قرباني به اجراي برنامه مي‌پردازد.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

کمی صبر کنید تا عکس لود شود

عضویت در ایران عشقعضویت در ایران عشق
 

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

 

کمی صبر کنید تا عکس لود شود

عضویت در ایران عشقعضویت در ایران عشق

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

 

 
 
 




 
 




  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

 

کمی صبر کنید تا عکس لود شود

عضویت در ایران عشقعضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشقعضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشقعضویت در ایران عشق

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

 

ȑǦ#1740; Ϧ#1740;Ϥ Ǐǣ堚?Ӡ几Ѧی Ǥ几?ᦣ1740;? ?䦣1740;ϼ/font>
ȑǦ#1740; Ϧ#1740;Ϥ Ǐǣ堚?Ӡ几Ѧی Ǥ几?ᦣ1740;? ?䦣1740;ϼ/font>
ȑǦ#1740; Ϧ#1740;Ϥ Ǐǣ堚?Ӡ几Ѧی Ǥ几?ᦣ1740;? ?䦣1740;ϼ/font>
ȑǦ#1740; Ϧ#1740;Ϥ Ǐǣ堚?Ӡ几Ѧی Ǥ几?ᦣ1740;? ?䦣1740;ϼ/font>
  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

 

فرمانده كل ارتش با بيان اين كه هفته‌ي دفاع مقدس را در سالي كه به نام پيامبر اعظم(ص) نامگذاري شده است درحالي مرور مي‌كنيم كه دشمن اصل حقيقت ما را و عزيزترين خلقت خدا را نشانه رفته است، خاطرنشان كرد كه مطمئنا هركس با حق در بيافتد ور مي‌افتد و اين نشانه ورافتادن كامل دشمن است.

به گزارش ايسنا امير سرلشكر صالحي طي سخناني پيش از خطبه‌هاي نماز جمعه تهران يادآور شد: دو ماه گذشته شاهد تهاجم سنگين يكي از نوچه‌هاي دشمن به ملت و حزب‌الله لبنان بوديم، در آن حال نشانه‌هاي فروپاشي رژيم صهيونيستي را مي‌ديديم اما اكنون نشانه‌هاي فروپاشي ايالات متحده را مي‌بينيم.

وي با تاكيد بر اين كه " هر سال بايد نسبت به آن‌چه 26 سال قبل بر ما گذشت،با ما چه كردند و چه كرديم و چه خواهيم كرد" مروري داشته باشيم، اين ايام را داراي جلوه‌ي خاصي دانست و ادامه داد: ممكن است برخي اين‌گونه برآورد كنند كه دشمن خيلي قوي و هوشيار است، اما آن ايام را هم خوب است مرور كنيم؛ سال 59 انقلابي جوان با امكاناتي فرسوده و تحت تحريم جهاني از جهت شرق و غرب داشتيم. دو سال از انقلاب مي‌گذشت و كشور با بسياري از توطئه‌هاي داخلي، فرامرزي و حاشيه مرزي مواجه بود. تحريم مهمات داشتيم و در اين شرايط دشمن با تمام توان به ما حمله كرد، اما در ظاهر يك كشور را انتخاب كردند و صدام را از قبل آموزش داده بودند تا تهاجم را بر ما تحميل كند. به او قول داده بودند كه همه‌گونه پشت سر او هستند. اكنون خود صدام و هم‌چنين رييس‌جمهور آمريكايي آن زمان در اين زمينه اعتراف مي‌كنند. آن رييس‌جمهور به رييس‌جمهور كنوني آمريكا هشدار مي‌دهد كه راه قبل را تكرار نكند زيرا مي‌داند چه كرد و چه شد. شرق و غرب در تحريم و واگذاري اطلاعات دقيق براي حمله به ما به صدام كمك كردند. جنگ بسيار بد است و بدترين حلقه‌ي بي‌استدلالي به حمله و جنگ ختم مي‌شود، اما دفاع زيباترين چيز در مقابل حمله و تجاوز است.

وي افزود: در شروع جنگ صدام گفته بود كه ظرف سه روز اول استان‌هاي مرزي را اشغال مي كند و هفت روزه در تهران خواهد بود. آن‌ها مي‌گفتند ايران دو سال طول مي‌كشد تا هواپيماي جنگي خود را بلند كند. اما امام (ره) گفتند كه يك دزدي آمده است و سنگي انداخته است و رفته است. پس از اولين حمله مردم ما در قالب بسيج شكل گرفتند. زن و مرد شركت كردند. نيروهاي نظامي و ارتشي ما خود را دريافتند. نيروي دريايي در همان روزهاي اول دشمن را در آب‌ها متوقف كرد. حلقه انسان‌ها و مسوولان سياسي كشورها را عنوان مي‌كردند كه آتش‌بس صورت گيرد و استخواني لاي زخم بماند تا بتوانند حلقه‌هاي ديگر خود را تكميل كنند.

فرمانده كل ارتش تاكيد كرد: شك نداريم كه دشمن را در هر عرصه‌اي كه به ما تجاوز كند، شكست خواهيم داد. جوانان ما كارهايي را در بسيج و ارتش انجام داده‌اند كه واقعا متعجب مي‌شويم. يعني بسيار جلوتر از انتظارات ما كار انجام مي‌دهند. ما در مانورها و رزمايش‌هاي اخير پيامبر اعظم(ص) و ضربت ذوالفقار تحركاتي از جوانان ديديم كه در تصور ما نبود.

وي گفت: براي آن گوش‌هايي - كه اگر شنوايي دارند - از نامحرمان مي‌گوييم؛ طبق سيره‌ي محمدي(ص) تا جايي كه بتوانيم نصيحت مي‌كنيم. نمي‌گوييم از ما بترسيد، مي‌گوييم اگر نسبت به كرده‌هاي خودتان و اين مشتي كه نمونه خروار از حزب‌الله لبنان ديديد يك مقدار توجه كنيد، ديگر اين‌گونه ريسمان پاره كرده به جولانگاه باد و طوفان خود را هلاك نمي‌كند

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

 

کمی صبر کنید تا عکس ها لود شود

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

عضویت در ایران عشق

____________

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

 

مرد شماره‌ دو قاچاق‌ مواد مخدر کلمبيا دستگير شد

  images/20060923/heroin.jpg
  جام جم آنلاين: رئيس‌ جمهور ونزوئلا امروز شنبه‌ اعلام‌ کرد در عمليات‌ مشترک‌ نيروهاي‌ امنيتي‌ اين كشور و کلمبيا مرد شماره‌ دو قاچاق‌ مواد مخدر کلمبيا در کاراکاس‌ دستگير شده‌ است‌‌.
به‌ گزارش‌ خبرگزاري‌ المان‌ ، هوگو چاوز دستگيري‌ اين‌ قاچاقچي‌ در ونزوئلا را ضربه‌اي‌ بزرگ‌ به‌ قاچاق‌ بين‌ المللي‌ مواد مخدر توصيف‌ کرد و افزود اين‌ عمليات‌ ثابت‌ کرد که‌ سياست‌ مبارزه‌ با مواد مخدر در ونزوئلا کارايي‌ دارد‌.
‌ چاوز افزود از هنگاميکه‌ روابط ونزوئلا با اداره‌ مبارزه‌ با مواد مخدر امريکا قطع شده‌ کشورش‌ توانسته‌ است‌ قاچاقچيان‌ را با قدرت‌ هدف‌ قرار دهد.


سقوط هواپيما در نمايش هوايي

 جام‌جم آنلاين: خلبان هواپيمايي كه هواپيماي او در جريان نمايش‌هايي هوايي در كيپ‌تاون آفريقاي جنوبي سقوط كرد، كشته شد.
به گزارش بي.بي.سي ، شاهدان گفتند هواپيماي 2 نفره ال – 29 ساخت چك در كنار تعدادي هواپيماي ديگر مشغول نمايش بود كه ناگهان از ارتفاع آن كاسته شد و به داخل خليج افتاد.
جسد خلبان در خليج تيبل در نزديكي حومه ميلنرتن شهر كيپ‌تاون از آب بيرون كشيده شد اما هواپيماي او هنوز زير آب است.


خسارات توفان ميسوري‌ در آمريكا:يك‌ کشته‌ و ويراني‌ صدها خانه‌

images/20060923/acc.jpgجام جم آنلاين: در اثر وزش‌ توفانشديد در ايالت‌ ميسوري‌ امريکا يک‌ نفر کشته‌ و ‌ صدها خانه‌ به شدت صدمه ديد.
به‌ گزارش‌ شبکه‌ تلويزيوني‌ فاکس‌ نيوز اين‌ توفان شديد که‌ بخشهايي‌ از ايالت‌ هاي‌ ميسوري‌ ، آرکانزاس‌ و ايلينويز‌ را درنورديد سبب‌ ايجاد گردباد و بارش‌ تگرگ‌ نيز شد‌.
قرباني‌ اين‌ توفان يک‌ قايقران‌ محلي‌ بود که‌ تلاش‌ مي‌ کرد به‌ ساحل‌ برسد اما توفان به‌ وي‌ امان‌ نداد و قايق‌ وي‌ را در هم‌ کوبيد.
‌ اين‌ توفان به‌ بيش‌ از يکصد خانه‌ خسارت‌ هايي‌ وارد آورد

 

 

 


چاقوكشي در لس آنجلس

جام جم آنلاين: پليس و شاهدان گفتند مردي جمعه شب در ساعات شلوغ ترافيك در حالي كه مردم در خودروهاي خود شاهد بودند ، كودك 2 ساله و همسر خود را با ضربات چاقو از پا درآورد.
به گزارش آسوشيتدپرس، جين مك نيلي سخنگوي پليس باتون روژ، لس آنجلس گفت دختر بچه 2 ساله با والدينش در يك خودرو بود كه پدرش با يك كارد آشپزخانه به همسرش حمله كرد.
هنگامي كه زن 26 ساله از خودرو پياده شد و براي كمك به طرف خودرو پليس كه كمي جلوتر از آنان بود ، دويد شوهرش به فرزندشان چاقو زد.
يك شاهد عيني به تلويزيون گفت مرد آنقدر به دخترك چاقو زد تا چاقو در سرش گير كرد.
مرد سپس دختر را به خيابان انداخت و شروع به رانندگي كرد و هنگام گذشتن از كنار خودرو پليس با خودرو به همسرش زد و به راهش ادامه داد و پس از كوبيدن به 3 تير برق خودرو او چپ كرد و روي خودروي ديگري افتاد.
مك نيلي گفت 3 نفر به بيمارستان منتقل شدند. حال بچه وخيم است و زن كه خودرو مرد او را 6 تا 12 متر دورتر كشيد انتظار مي رود زنده بماند. مرد جراحاتي سطحي برداشته است.
مك نيلي گفت اين زوج حدود 6 سال پيش ازدواج كردند و در حال حاضر جدا از هم زندگي مي كردند


رانش‌ زمين‌ در بنگلادش‌ 2 کشته‌ و 6 زخمي‌ برجاي گذاشت

  images/20060923/storm.jpg جام جم آنلاين: در پي‌ بارندگي‌ شديد و دو مورد رانش جداگانه زمين‌ در جنوب‌ بنگلادش سه نفر

 كه گفته مي شود همگي كودك بوده اند کشته‌ و شش‌ تن‌ ديگر زخمي‌ شدند‌.‌
به‌ گزارش‌ خبرگزاري‌ اسوشيتدپرس‌ ، يکي‌ از مقامات‌ محلي‌ بنگلادش‌ امروز شنبه‌ اعلام‌ کرد اين‌ حادثه‌ بامداد امروز و در روستاي‌ راجارکول‌ واقع در سيصد کيلومتري‌ جنوب‌ داکا روي‌ داد‌.
‌ حال‌ دو تن‌ از زخمي‌ها وخيم‌ اعلام‌ شده‌ است.
 

 

 

 


ناپديد شدن‌ يک‌ بالگرد در نپال‌ با بيست‌ و چهار سرنشين‌

 images/20060923/nepal.jpg
  جام جم آنلاين: يک‌ فروند بالگرد خصوصي‌ با بيست‌ و چهار سرنشين‌ از جمله‌ يک‌ وزير و شماري‌ از کارمندان‌ يک‌ گروه‌ فعال‌ در امور زيست‌ محيطي‌ امروز در شرق‌ نپال‌ ناپديد شد.
به‌ گزارش‌ بي بي سي براديب‌ جيانوالي‌ وزير گردشگري‌ نپال‌ خبر ناپديد شدن‌ اين‌ بالگرد را تائيد کرد‌.
‌ پايگاه‌ اينترنتي‌ خبري‌ هيمالين‌ تايمز نوشته‌ بود گوبال‌ راي‌ وزير امور جنگلها جزو بيست‌ و چهار سرنشين‌ بالگردي‌ است‌ که‌ در منطقه‌ تابليگونگ‌ در شرق‌ نپال‌ سقوط کرده‌ است‌‌.‌
 


دادگاه‌ پرونده‌ سقوط هواپيماي‌ سي‌ ‌130‌ ششم‌ مهر برگزار مي‌ شود

 دادگاه‌ رسيدگي‌ به‌ پرونده‌ سقوط هواپيماي‌ سي‌ ‌130‌ ششم‌ مهر امسال‌ در شعبه‌ يک‌ دادگاه‌ نظامي‌ تهران‌ و به‌ رياست‌ قاضي‌ موحد برگزار مي‌ شود.
به‌ گزارش‌ واحد مركزي خبر هشت‌ نفر دراين‌ پرونده‌ متهم‌ هستند و شرکت‌ اولياي‌ دم‌ اين‌ پرونده‌ در جلسه‌ دادگاه‌ بلامانع است‌.
‌گفتني‌ است‌ يک‌ فروند هواپيماي‌ نظامي‌ سي‌ ‌130‌ در ‌25‌ اذر سال‌ گذشته‌ که‌ حامل‌ جمعي‌ از خبرنگاران‌ ، عکاسان‌ وتصويربرداران‌ رسانه‌ هاي‌ گروهي‌ براي‌ پوشش‌ خبري‌ و تصويري‌ مانور ارتش‌ در جنوب‌ کشور بود ، در ابتداي‌ پرواز به‌ علت‌ نقص‌ فني‌ مجبور به‌ بازگشت‌ به‌ فرودگاه‌ شد که‌ در حوالي‌ فرودگاه‌ سقوط کرد.


بيست و سه نفر در حادثه قطار در آلمان كشته شدند

    images/20060923/crash.jpg جام جم آنلاين: در حادثه قطار در آلمان 23 نفر كشته شدند و صدراعظم آلمان اعلام كرد از مقياس تلفات اين حادثه متعجب است.
به گزارش بي بي سي، قطار مغناطيسي در حال آزمايش به يك واگن حمايتي در نزديكي شهر شمالي لاتن برخورد كرد. سرعت قطار هنگام حادثه روز جمعه 200 كيلومتر در ساعت بود. معلوم نيست چرا واگن فوق در آن زمان روي ريل بود.
بازپرسان گفتند به نظر مي رسد خطاي انساني، احتمالا به علت قطع ارتباط راديويي، عامل اين حادثه بوده است.
پس از برخورد، واگن هاي آسيب ديده در ارتفاع 5 متري زمين آويزان بودند. مسوولان گفتند از واگن حمايتي هر روز براي نظافت قطار استفاده مي شد. اما نبايد هنگام حركت قطار مورد استفاده قرار مي گرفت.
بررسي هاي مقدماتي هيچ نشاني از وجود نقص فني در سيستم را ندارد.
دو شركت آلماني زيمنس و تيسن كروپ اين سيستم را ساخته بودند.


دزدهاي نقابدار پس از 4 فقره جنايت دستگير شدند

   images/20060923/bound.jpg
  4 مرد مسلح که شبانه از يک طلافروشي در شهريار کرج 2 کيلوگرم طلا و جواهرات ، سرقت و صاحب مغازه را زخمي کرده و هنگام فرار ، مردي را با شليک گلوله به قتل رسانده بودند ، در يک عمليات ضربتي دستگير شدند و به 3 فقره قتل ديگر و يک فقره سرقت مسلحانه و 3 فقره زورگيري مسلحانه اعتراف کردند.
به گزارش جام جم ، سردار رضا زارعي ، فرمانده انتظامي استان تهران روز گذشته با اعلام خبر دستگيري سارقان مسلح طلا فروشي شهريار کرج به خبرنگار ما گفت : ساعت 19:30 شامگاه 25 شهريور امسال ، يکي از اهالي محله فردوسيه عباس آباد شهريار کرج با مرکز فوريت هاي پليسي 110 تماس گرفت و از سرقت مسلحانه منجر به قتل در يک مغازه جواهرفروشي خبر داد. به دنبال اين تماس ، ماموران اداره آگاهي شهريار به محل حادثه اعزام شدند و با 2 مرد مجروح که يکي داخل مغازه و ديگري گوشه اي از خيابان افتاده بود ، روبه رو شدند. با انتقال مجروحان حادثه به بيمارستان ، يکي از آنها به نام علي اصغر که صاحب مغازه شيريني فروشي بود ، روي تخت بيمارستان تسليم مرگ شد.
 

پيگيري ويژه

سردار زارعي ادامه داد: جسد مقتول با دستور بازپرس ويژه قتل براي بررسي علت مرگ به پزشکي قانوني منتقل و تحقيقات از مرد مجروح به نام سيد مرتضي آغاز شد. اين مرد در اظهاراتش به پليس گفت : پس از خروج آخرين مشتري از مغازه ، در حال جمع آوري طلاها بودم که صداي توقف 2 دستگاه موتورسيکلت را شنيدم. ابتدا توجهي نکردم و مشغول کار خودم شدم ، که ناگهان 4 مرد نقابدار مسلح را ديدم که وارد مغازه شدند و پس از تهديد ، از من خواستند هر چه طلا و جواهرات دارم ، به آنها بدهم. وقتي در مقابل خواسته آنها مقاومت کردم و درخواست کمک کردم ، در اين هنگام مردان مسلح شيشه هاي ويترين مغازه را با اسلحه شکستند و طلا و جواهرات را داخل ساکي ريختند و از مغازه خارج شدند. طلا فروش مجروح ادامه داد: قصد داشتم زنگ خطر مغازه را به صدا درآورم که يکي از سارقان متوجه شد و به سمتم شليک کرد که همسايه ها متوجه ماجرا شدند و به خيابان آمدند و سارقان پس از زخمي کردن من ، از محل متواري شدند و صاحب شيريني فروشي که همسايه ام بود، براي کمک کردن به من آجري برداشت و به سمت سارقان انداخت ، که ناگهان سارقان مسلح با شليک گلوله ، او را به قتل رساندند. رئيس پليس استان تهران افزود: پس از وقوع اين حادثه ، کارآگاهان اداره ويژه قتل پليس آگاهي شهريار کرج به سرپرستي سرهنگ کريمي در قالب چند تيم عملياتي ويژه ، تحقيقات گسترده خود را براي شناسايي مخفيگاه و هويت سارقان طلافروشي آغاز کردند. ماموران در ادامه تحقيقات غيرمحسوس خود به شناسايي و کنترل افراد مجرم و سابقه دار شهريار و حوالي محل سرقت پرداختند و پي بردند که 3 برادر به نامهاي سيامک ، سياووش و هادي که داراي سوابق متعدد شرارت ، زورگيري و سرقت بوده اند ، چند روز پيش از سرقت از جواهر فروشي ، در آن محدوده مشاهده شده اند. بدين ترتيب اين فرضيه که ممکن است آنها در سرقت مسلحانه از اين جواهر فروشي نقش داشته باشند ، قوت گرفت و آنها تحت تعقيب قرار گرفتند. سردار زارعي تصريح کرد: کارآگاهان جنايي پليس آگاهي شهريار پاتوق هاي احتمالي اين 3 برادر را شناسايي و يک نفر از آنها را 2 روز بعد از جنايت ، در يکي از باغهاي شهريار دستگير کردند و براي تحقيقات به مرکز پليس انتقال دادند.
 

دستگيري سارقان مسلح

متهم دستگير شده در بازجويي هاي مقدماتي پليس به سرقت از جواهر فروشي اعتراف کرد. سيامک - سارق مسلح - در اظهاراتش گفت : من و برادرانم و يک متهم فراري به نام غلامعلي که به جرم حمل و توزيع موادمخدر در کاشان دستگير و به حبس ابد محکوم شده و 5 ماه پيش ، پس از گرفتن مرخصي از زندان متواري شده بود ، باندي را تشکيل داديم و سرقتهاي خود را آغاز کرديم.
وي ادامه داد: چند ماه پيش از سرقت از جواهرفروشي ، چندين بار محل را تحت کنترل قرار داديم و هنگامي که پس از سرقت قصد فرار داشتيم يکي از همسايه ها که آجري دستش بود ، به سمتمان آمد و خواست سد راهمان شود که او را با شليک گلوله به قتل رسانديم.
با اعترافات صريح مرد سارق ، 3 همدست فراري اش نيز در يکي از باغهاي اطراف شهريار دستگير شدند. با انتقال متهمان و مواجهه با هم ، آنها به همدستي و قتل در جواهر فروشي اعتراف کردند.
 

اعتراف به 3 قتل ديگر

4 سارق مسلح که هيچ راه گريزي براي خود از چنگال قانون نمي ديدند ، اعتراف کردند که علاوه بر سرقت و قتل در جواهر فروشي شهريار کرج ، مرتکب يک فقره سرقت مسلحانه ، 3 فقره قتل و 3 فقره زورگيري مسلحانه در شهريار کرج در يک سال گذشته شده اند. در ادامه تحقيقات پليسي ، ماموران به بررسي پرونده هاي قتل 3 مرد که سال گذشته در باغهاي شهريار کشته شده بودند ، پرداختند و پي بردند که اين قربانيان از سوي اين سارقان به قتل رسيده اند. بنابراين گزارش روز گذشته ، 4 سارق مسلح با قرار قانوني روانه بازداشتگاه پليس شدند و تحقيقات تکميلي از آنها ادامه دارد. سردار زارعي افزود: پس از دستگيري متهمان ، در بررسي مخفيگاه آنها ، 5 قبضه سلاح کمري ، 431 تير جنگي و 2 کيلو طلاي دزدي که از مغازه مرد جواهر فروش در شهريار به سرقت رفته بود ، کشف و ضبط شد.

راز جسد درون صندوقچه را چه کسي مي داند؟

   images/20060923/dead.jpg پس از گذشت 2 سال از کشف جسد زن جواني درون صندوقچه اي در منطقه پاکدشت ، جستجو براي کشف راز اين جنايت ادامه دارد.
ساعت 12:30 روز 12 بهمن سال 83 فردي که در حال عبور از جاده روستاي محمدآباد به شريف آباد در منطقه پاکدشت بود ، با ديدن صندوقچه اي آبي رنگ که در حاشيه جاده رها شده بود ، پس از گشودن در صندوقچه با جسد زن جواني روبه رو شد و موضوع را به مرکز فوريت هاي پليسي 110 گزارش کرد. با عزيمت ماموران به محل ، مشخص شد مقتول زن 25 ساله اي است که پس از خفه شدن ، جسد وي درون صندوقچه قرار داده شده و در اين محل رها شده است و عامل يا عاملان جنايت مدارک هويتي وي را سرقت کرده اند. با صدور دستور قضايي مبني بر انتقال جسد به پزشکي قانوني ، تلاش پليس براي يافتن بستگان مقتول و شناسايي هويت متهم بي نتيجه ماند. رئيس آگاهي پاکدشت با اشاره به پرونده اين جنايت ، از مردم ساکن منطقه درخواست کرد چنانچه درباره زن مقتول که هنگام کشف جسد ، يک ژاکت کرم رنگ بافتني به تن داشت اطلاعاتي دارند ، به پليس آگاهي پاکدشت گزارش دهند.

 


دو دختر جوان «شاکي حرفه اي» براي اخاذي از مردان پولدار بودند

 2 دختر جوان که با يک شکايت واهي ، قصد اخاذي از جواني را داشتند ، ناکام ماندند.
به گزارش خبرنگار جام جم ، روز 30 مرداد امسال 2 دختر جوان به پايگاه ششم پليس آگاهي تهران مراجعه کردند و از ربوده شدن خود از سوي دو جوان خبر دادند. يکي از دختران در اظهاراتش به پليس گفت : من و دوستم از منزل يکي از اقوام در يکي از محله هاي تهران سوار خودرويي شديم تا به خانه هايمان برويم که ناگهان راننده در ميانه راه با تغيير مسير خودرو ، با زور و تهديد چاقو ما را ربود. دختر شاکي ادامه داد ، مرد راننده و همدستش پس از آزار و اذيت ، 150 هزار تومان پول نقدمان را به سرقت بردند و ما را در گوشه اي از جاده از خودرو بيرون انداختند و متواري شدند. با اطلاعاتي که 2 دختر شاکي از ربايندگان در اختيار ماموران قرار دادند ، چهره نگاري رايانه اي از متهمان صورت گرفت و آنها تحت تعقيب پليس قرار گرفتند. تحقيقات کارآگاهان پايگاه ششم پليس آگاهي تهران ادامه داشت تا اين که 26 شهريور امسال محل سکونت يکي از متهمان در مشيريه تهران شناسايي و وي براي تحقيقات به مرکز پليس منتقل شد. مرد جوان خود را فرهاد معرفي کرد و در اظهاراتش گفت : من مرتکب هيچ جرمي نشده ام. وقتي متهم با 2 دختر شاکي روبه رو شد ، به محض ديدن آنها عنوان کرد ، اين دو دختر دروغ مي گويند ، آنها قصد اخاذي دارند و شکايت آنها صرفا با اين هدف ارائه شده است.
با اظهارات اين مرد ، ماموران به تحقيق مجدد از 2 دختر جوان پرداختند که آنها دچار تناقض گويي هاي متعدد شدند و شک ماموران به يقين تبديل شد که آنها دروغ مي گويند و قصد اخاذي از مرد جوان را دارند. به اين ترتيب ماموران به بررسي سوابق کيفري 2 دختر شاکي پرداختند و پي بردند که آنها به خاطر ارتباطات پنهاني ، داراي سوابق کيفري هستند. با کشف اين سرنخ ، آنها بار ديگر مورد بازجويي قرار گرفتند و اظهار کردند: به دروغ از مرد جوان و دوستش شکايت کرديم. وقتي فهميديم وضع مالي آنها خوب است ، تصميم گرفتيم با مطرح کردن شکايت دروغين اخاذي کنيم که موفق نشديم.
بنابر اين گزارش ، روز گذشته براي 2 دختر شاکي قرار قانوني صادر شد و تحقيقات براي فاش شدن ديگر جرايم آنها ادامه دارد.


بررسي فوق العاده سانحه فرودگاه مشهد

 سازمان بازرسي کشور حادثه آتش سوزي در فرودگاه مشهد را به صورت فوق العاده بررسي مي کند.
به گزارش خبرگزاري فارس ، محمد نيازي رئيس اين سازمان با اشاره به سانحه آتش سوزي در فرودگاه مشهد و کشته شدن 28 نفر از مسافران اين هواپيما و مجروح شدن تعدادي از مردم عنوان کرد به زودي نتايج اين بررسي ها به اطلاع مردم خواهد رسيد. وي تاکيد کرد حفظ جان مردم از اهميت ويژه اي برخوردار است و هرگونه سهل انگاري در اين ارتباط جرم بزرگي محسوب مي شود.


ژاپن در يک قدمي طوفان سهمگين دريايي
 
 
سازمان هواشناسي ژاپن روز جمعه اعلام کرد که سواحل شرقي اين کشور در معرض يک طوفان بسيار قوي دريايي (تيفون) قرار گرفته است.
به گزارش ايرنا ، سازمان هواشناسي ژاپن اعلام کرد: سرعت باد در نزديکي مرکز اين توفان دريايي به حدود 200کيلومتر در ساعت مي رسد. اين گزارش حاکي است که اين طوفان دريايي با سرعت حدود 35 کيلومتر در ساعت به طرف شرق ژاپن در حال حرکت است.
براساس اين گزارش ، اين طوفان فصلي پرقدرت که فشار هوا در کانون آن 915 هکتوپاسکال است ، در حدود يکهزار و 280 کيلومتري جنوب توکيو رخ داده و در حال نزديک شدن به جزاير چي چي جيما واقع در اقيانوس آرام است.
به گزارش سازمان هواشناسي ژاپن ، انتظار مي رود که اين طوفان دريايي تا روز يکشنبه آينده به جزيره هنشو برخورد کند.

 

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

به نام حضرت دوست

در تقویم زرتشتی یا اوستایی، ماه سی روز تمام داشت و سی روز ماه هر یک نامی داشت و سال دوازده ماه داشت  و هر روز از ماه های مختلف نیز نام هایی داشت که بعضی از این نام ها ، به نام ماه های دوازده گانه نامیده می شد . هر گاه نام روز و نام ماه موافق قرار می‌گرفت ، آن روز را جشن می‌گرفتند، نام شانزدهم از هر ماه بنام روز مهر نامیده می شد .
به همین دلیل ، روز شانزدهم از مهرماه ، جشن مهر برپا می‌شد و مهرگان بود.


جایگاه جشن مهرگان
مهرگان یا عید مهر که در 16 مهرماه واقع می‌شد ، عید بسیار بزرگی در میان ایرانیان به شمار می‌رفت. مهرگان نیز همانند نوروز با مراسم خاص و آداب و رسوم ویژه برگزار می‌شد .

جشن مهرگان به یادگار حواث که در آغاز آفرینش جهان رخ داده برقرار شده است . این عید به یاد وقایعی که در تاریخ داستانی مذکور است وضع شده بود .
بر طبق این داستان های اسطوره ای ، در این روز پادشاهان ایران تاجی بر سر می‌نهادند که صورت آفتاب در میان چرخی گردان بر آن منقوش بود.
هنگام طلوع آفتاب یکی از سپاهیان در حیاط قصر سلطنتی ایستاده فریاد می‌زد «ای فرشتگان به عالم فرود آیید و بدکاران را بزنید و از دنیا برانید»

برنامه های جشن مهرگان در ایران قدیم
• اهداء هدایای فراوان به پیشگاه پادشاهان
• بخشیدن لباس های تابستانی یا زمستانی موجود در صندوق خانه شاه به عموم مردم
• رسیدن پیک خجسته به دربار شاهی
• مراسم آفرین خوانی
• برگزاری تعدادی رسوم تمثیلی از عمده‌ترین مراسمات این عید بود .

سابقه جشن مهرگان  در گذشته ایران


قدمت جشن مهرگان به شاهان باستانی و بزرگی چون فریدون منسوب شده است .
در دوره هخامنشیان اعتبار این جشن بیشتر بود و مورد توجه‌ بیشتری نیز بود . به علاوه اهمیت مقام مهر در دورة هخامنشیان بسیار مورد توجه بوده است.
جشن مهرگان بعد از اسلام :
ساسانیان و ورود اسلام به ایران ، همچنان توسط پادشاهان و حاکمان اسلامی برگزار شد.

از آنجائیکه این جشن بزرگ و با شکوه که قرنها و سده‌های فراوان در این مرز و بوم بر پا و برقرار بوده و از اهمیتی شایان برخوردار بود 
امروز نیز مراسم و آداب و سنن ویژه‌ای در میان پاره ای ایرانیان برگزار می‌شود.

 
  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

 

 
عضویت در ایران عشق
عضویت در ایران عشقعضویت در ایران عشق
عضویت در ایران عشق
عضویت در ایران عشقعضویت در ایران عشق
عضویت در ایران عشق
عضویت در ایران عشقعضویت در ایران عشق
عضویت در ایران عشق
عضویت در ایران عشقعضویت در ایران عشق
عضویت در ایران عشق
عضویت در ایران عشقعضویت
 در ایران عشق
عضویت در ایران عشق
عضویت در ایران عشقعضویت در ایران عشق
عضویت در ایران عشق
عضویت در ایران عشقعضویت در ایران عشق
عضویت در ایران عشق
عضویت در
 ایران عشقعضویت در ایران عشق
عضویت در
 ایران عشق
عضویت در ایران عشقعضویت در ایران عشق
عضویت در ایران عشق
عضویت در ایران عشقعضویت
 در ایران عشق
عضویت در ایران عشق
عضویت در ایران عشقعضویت در ایران عشق
  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

ویروس جدید نرم افزار پیغام رسان فوری یاهو مسنجر با نام W32/YahLover.worm

ویروس جدید نرم افزار پیغام رسان فوری یاهو مسنجر با نام W32/YahLover.worm توانسته است در مدت زمان اندکی از بوجود آمدن تعداد فراوانی از کاربران استفاده کننده از این نرم افزار را آلوده نماید.
ویروس جدید در یاهو
به گزارش سایت مک آفی، درجه خطر ویروس W32/YahLover.worm که در خانواده کرم ها (Worm) طبقه بندی شده است کم (Low) می باشد و نخستین بار در تاریخ 9/5/2006 مشاهده شده است.ویژگی و نحوه عملکرد این ویروس به گونه ای است که با نمایش پیامهای گوناگون در قسمت Custom Message Statu آی دی (ID) کاربر آلوده شده از دیگران می خواهد تا بر روی لینک نماش داده شده کلیک نمایند تا بتواند بدین صورت خود را در سیستم کامپیوتر آنها نیز دانلود کند. در صورت انجام چنین کاری فایل آلوده به ویروس، خود را به یکی از فایل های اصلی ویندوز ( %WINDIR%\taskmng.exe ) متصل می کند و سپس از طریق تنظیمات ریجستری گسترش می یابد.علاوه بر آنکه شما می توانید با بررسی فایل های ریجستری خود نسبت به این امر که آیا آلوده شده اید یا خیر پی ببرید در صورت مشاهده ی پنجره ای همانند پنجره ی زیر نیز سیستم شما به این ویروس آلوده شده است.
ویروس W32/YahLover.worm این قابلیت را دارد تا لیست تمامی دوستان شما در یاهو مسنجر را تشخیص داده و خود را برای آنها ارسال نماید.

در صورتیکه شما از ویروس یاب شرکت مک آفی استفاده می کنید پس از بروز نمودن ویروس یاب خود، یکبار سیستم را بطور کامل اسکن نمایید

توجه: در صورتی که یکی از ادد لیست شما این مشکل رو ندونه و روی یکی از این لینک ها کلیک کند. باعث میشه که لینک اون واسه شما هم ارسال بشه. پس با فرستادن این صفحه برای دوستان خود . آنهارا مطلع کنید

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

 

علي‌الحساب!
رئيس دانشگاه آزاد، جاسبي كبير در مورد شهريه امسال دانشگاه آزاد گفت: «امسال هيچ افزايش شهريه‌اي نداريم» و در مورد شهريه‌هاي سنگيني كه براي ترم اول سال تحصيلي جديد گرفته شده، توضيح داد: «فعلا علي‌الحساب مي‌گيريم» در پي اين توضيح، كارشناس بخش «از هفت دولت آزاد» دوربرگردان سه مترمكعب كف از خودش صادر كرد. وي با زحمت فراوان گفت: «اِ.. پَق... مگه ... پَق ... جاسبي... پَق... توضيح هم... پَق پَق... مي‌ده پَق پَق پَق؟!».
*توضيح: از آنجايي كه دهان كارشناس ما بدجوري كف كرده بود، در هنگام صحبت‌هاي وي، حباب‌هاي كف مي‌تركيدند و اين «پق»، صداي همان تركيدن حباب‌هاي كف است كه البته خيلي بيشتر از اينها بوده‌اند، ولي شما فعلا اين چند «پق» را «علي‌الحساب» داشته باشيد!

ژرمن‌ها آريايي‌اند
يكي از مدعاهاي جنجالي تاريخ در قرن گذشته، اين بود كه آيا ايراني‌ها و آلماني‌ها از يك نژادند يا خير؟ اين قضيه باعث گيس و گيس‌كشي‌هاي فراواني بين برخي تاريخ‌دانان شده بود، اما همواره كفه سنگين‌تر به نفع آنهايي بود كه معتقد بودند اين فرضيه چاخاني بوده كه در دوران هيتلر براي همراه كردن ايراني‌ها با متحدان ساخته شده است.
چند روز پيش، وقوع يك اتفاق نادر در آلمان، براي هميشه تكليف اين ادعا را روشن كرد و ثابت شد كه قطعا و يقينا آلماني‌ها با ايراني‌ها هم‌نژاد هستند. «در پي برخورد يك قطار با يك واگن در آلمان، 23 نفر كشته و ده‌ها نفر مصدوم شدند. شدت تصادف به حدي بود كه قطعات قطار تا 300 متري اطراف پرت شدند... ».

نامه نامه رئيس‌جمهور
قرار شده است چون ما سه جزيره «تنب كوچك»، «تنب بزرگ» و «ابوموسي»مان را به اماراتي‌ها نمي‌دهيم تا سه هزار سال ديگر از گل نازك‌تر به دسته‌گل‌هاي اماراتي كه هر روز هم دسته‌گل‌هايي به آب مي‌دهند، نگوييم.
آخرين گزارش‌ها، حاكي از آن است كه نامه رئيس‌جمهور كه در پي فشار برخي نمايندگان مجلس و فعالان محيط زيست، در اعتراض به جزيره‌سازي اماراتي‌ها، خطاب به جوامع جهاني نوشته شده بود، در وزارت امور خارجه مانده و علت اين امر هم مسائل مربوط به جزاير سه‌گانه عنوان شده است. در همين رابطه، نامه مذكور، نامه‌اي به دفتر رياست‌جمهوري نوشته است كه در پي مي‌آيد:

از: نامه دكتر احمدي‌نژاد
به: دفتر دكتر احمدي‌نژاد

با سلام و عرض نازكي فراوان. احتراما به عرض مي‌رساند، اينجانب «نامه اعتراض رئيس‌جمهور ايران نسبت به ساخت 325 جزيره مصنوعي در خليج فارس»، مدت مديدي است كه در وزارت امور خارجه خاك مي‌خورم. خواهشمند است با توجه به آلژري شديد موروثي اينجانب نسبت به خاك و خاك‌خوردگي، هرچه سريع‌تر نسبت به ارسال بنده، اقدامات لازم را مبذول داريد. باور كنيد پاره شدن به دست يك امير عرب، برايم از تحمل اين شكنجه، راحت‌تر است.
با تقديم صميمانه‌ترين عطسه‌ها
نامه رئيس‌جمهور

دوربرگردان مثبت مي‌شود
در حالي كه تنها يك سال از پايان دوره محروميت تيم ملي وزنه‌برداري ايران مي‌گذرد، با تلاش خستگي‌ناپذير وزنه‌برداران كشورمان، تيم ملي وزنه‌برداري ما براي يك دوره محروميت درست و حسابي آماده شد. بنا بر اعلام مسئولان فدراسيون بين‌المللي وزنه‌برداري، از يازده وزنه‌بردار عضو تيم ملي كه براي شركت در مسابقات جهاني در اردو بودند، تست دوپينگ 9 نفر، «مثبت» از آب درآمد و در نتيجه، اردو لغو و ورزشكاران روانه منازل خود شدند.
اين هم يك مطلب «مثبت» براي كساني كه «دوربرگردان» را به منفي‌بافي متهم نكنند!
 

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:۳۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

بهترين مترجم کسي است

بهترين مترجم کسي است

 که سکوت ديگران را ترجمه کند

بهترين مترجم کسي است

 که سکوت ديگران را ترجمه کند

بهترين مترجم کسي است

 که سکوت ديگران را ترجمه کند

بهترين مترجم کسي است

 که سکوت ديگران را ترجمه کند

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

 

 
 
 




  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

 

پنج ديدار از هفته‌ چهارم و پنجم ليگ برتر فوتبال لغو شد.

به گزارش خبرنگار بازتاب ورزشی، با دستور و تاكيد سازمان تربيت بدني و اعلام فدراسيون فوتبال، ديدارهاي اعلام شده طبق برنامه كه قرار بود در ماه مبارك رمضان به علت عدم روشنايي استاديوم‌هاي محل برگزاري، پيش از افطار برگزار شود به زمان ديگري موكول شد.

مسابقات تيم‌هاي فولاد خوزستان با استقلال تهران از هفته چهارم، فجر شهيد سپاسي شيراز با مس كرمان از هفته چهارم، فجر شهيد سپاسي شيراز با ذوب آهن اصفهان از هفته پنجم، استقلال اهواز با ابومسلم خراسان از هفته پنجم و مس كرمان با فولاد خوزستان از هفته پنجم لغو و متعاقباً برنامه ريزي و اعلام مي‌شود.

گفتني است؛ ديدار بين تيم‌هاي استقلال تهران با صباباتري، روز يكشنبه ۹ مهرماه از هفته پنجم به قوت خود باقي و انجام مي‌شود.
 
  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

 

دقایقی پيش، رادیو پیام در یک بخش خبری غیرورزشی از قول رئیس فدراسیون جهانی وزنه‌برداری از عدم تصمیم محرومیت برای وزنه‌برداری ایران خبر داد.

به گزارش خبرنگار «بازتاب ورزشي»، علی مرادی، رئیس فدراسیون وزنه‌برداری و ایوانف، سرمربی بلغاری تیم ملی ایران که برای رایزنی با مسئولان فدراسیون جهانی به دومینیکن رفته بودند، پس از جلسه‌اي طولانی، به نتایجی مثبت دست یافتند.

بنا بر این گزارش، در پایان جلسه، رئیس فدراسیون جهانی اعلام کرد: ایران از حضور در مسابقه‌های جهانی دومینیکن محروم می‌شود و هیچ محرومیتی، وزنه‌برداری ایران و ورزشکاران دوپینگی را تهدید نمی‌کند و می‌تواند در سال‌های بعد در این مسابقه‌ها شرکت کنند.

همچنین حسین رضازاده، قهرمان جهان و ملی‌پوش کشورمان هم مجوز حضور در مسابقه‌های دومینیکن را دریافت کرد و می‌تواند در این مسابقه‌ها با پیراهن تیم ملی ایران حضور پیدا کند.
  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

 

معاون عمليات سازمان آتش‌نشاني شهرداري تهران از سقوط مرگبار 2 كارگر از ساختمان وزارت جهاد و كشاورزي خبر داد.

پرويز رزميان‌فر در گفت‌وگو با فارس افزود: اين 2 كارگر كه در حال تميز كردن شيشه‌هاي ساختمان وزارت جهاد و كشاورزي واقع در بلوار كشاورز بودند، صبح امروز سقوط كرده و در دم جان باختند.

وي علت حادثه را خراب بودن بالابر ساختماني اين كارگران عنوان كرد.
به گفته رزميان‌فر، ماموران ايستگاه 40 سازمان آتش‌نشاني شهرداري تهران به محل حادثه اعزام شدند، ولي متاسفانه هر 2 كارگر بعد از سقوط در دم جان باخته بودند.
  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

انعکاس زندگی

به نام حق
پسری و پدری داشتند در کوه قدم میزدند که ناگهان پای پسر
به سنگی گیر کرد به زمین افتاد و داد کشید آآآی ی ی!
صدایی از دور دست آمد آآآی ی ی ی!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد کی هستی ؟
پاسخ شنید کی هستی ؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد ترسو!
باز پاسخ شنید ترسو!
پسرک با تعجب از پدر پرسید په خبر است
پدرد لبخند ی زد و گفت پسرم توجه کن و
بعد با صدای بلند فریاد زد تو یک فهرمان هستی
صدا پاسخ داد تو یک قهرمان هستی
پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدرش تو ضیح داد
مردم می گویند که این انعکاس کوه است ولی این  درحقیقت انعکاس زندگی است هر چیزی
که بگویی یا انجام دهی زندگی عینا به تو جواب می دهد
اگر عشق را بخواخی عشق بیشتر ی در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال
موفقیت باشی آن را حتما به دست خواهی آورد هر چیزی را که بخواخی
زندگی همان را به تو خواهد داد

بانگ زمان
تصور کنید بانکی دارید که در آن هر روز صبح 86400تومان به
حساب شما واریز می شود و تا آخرشب فرصت دارید تا همه پولها را خرج
کنید چون آخر وقت حساب خود به خود خالی می شود
دراین وقت شما چه خواهید کرد ؟
البته که سعی میکنید تا آخرین ریال را خرج کنید
هر کدام از ما یک چنین بانک داریم بانک زمان
هرروز صبح در بانک زمان شما 86400ثانیه اعتبار ریخته می شود
و آخر شب این اعتبار به پایان می رسد
هیچ برگشبی نیست و هیچ مقداری از این زمان به فردا اضافه نمی شود

ارزش یک سال را دانش آموزی که مردود شده می داند
ارزش یک ماه را مادری که فرزندی نارس به دنیا آورده می داند
ارزش یک هفته را سردبیر یک هفته نامه می داند
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد
ارزش یک دفیقه را شخصی که از قطار جا مانده
و ارزش یک ثانیه را آنگه از تصادفی مرگبار جان به دربرده می داند
 
هر لحظه گنج بزرگی است گنجتان را مفت از دست ندهید
باز به خاطر بیاورید که زمان به خاطر هیچکس منتظر نمی ماند
دیروز به تاریخ پیوست فردا معما است
و امروز هدیه است
 
 
  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥

کمی صبر کنید تا عکس لود شود

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٦ مهر ،۱۳۸٥