فريدون فرخ زاد هنرمندی تحصيل کرده؛ با توانايی ها ودانش و گرايش به ميهنش زير نقاب يک شومن مخفی مانده بود.

فريدون در سال ١٣١٥ در تهران چشم به جهان گشود. در بيست سالگی پس از دريافت ديپلم به قصد ادامه تحصيل راهی آلمان گرديد.

فرخ زاد درآلمان در رشته علوم سياسی فوق ليسانس گرفت. بعد از بازگشت به ايران تهيه واجرا و کارگردانی ميخک نقره ای او را به شهرت و محبوبيت رسانيد.

فرخ زاد هرگزدر دوران شکوفائيش از زخم زبان، به خصوص از ناحيه جامعه روشنفکری مصون نماند.

کسی نمی فهميد او از اين گونه کارهای صحنه ای چه منظوری دارد. به جای آنکه کمبود های خود و دوران را تصحيح کنند او را متهم به بی ادبی! می کردند. او يک شومن و مجری برنامه تفريحی بود نيازی نداشت تا برای خنداندن وسرگرم کردن مردم مثل يک سخنران جدی باشد.

فرخ زاد بی اعتنا بدين گونه قضاوت ها راه و کارش را ادامه داد.

فريدون فرخزاد همواره روح زندگی را در هر چه كه در پيرامونش بود، جاری می‌ديد چنانكه حتا چشم نقره‌ای ماهی‌ها را هم تكرار نبض زندگی می‌دانست.

همان کسانی که او را متهم کرده اند و به او وصله ها چسباندند و امروز از شر استبداد و ارتجاع حکومت آخوندها به غربت و تبعيد کشانده شده اند در يافته اند که معيار های آنها مثل همه معيار های ديگرشان بی معنی و تو خالی بوده است. امروز بعد از گذشت 28 سال هنور هم گروه بسياری نتوانسته اند خودشان را از معيار های گذشته رها کنند. آنها حتی مرگ يک آوازه خوان را که بدست واپسگرايان جمهوری اسلامی رخ داده است را همچنان که دژخيمان روزگار درست و بجا می دانند همصدا و هماهنگ درست می انگارند.

بعد از استقرار جمهوری عقب مانده از نوع اسلامی اش فرخزاد به صف مبارزان گرويد و در کنفرانس ها و برنامه های تفريحی هم از دادن شعار های ضد مذهبی و صدر در صد ملی دست بر نداشت. او فضايی برای تنفس جمهوری اسلامی نگذاشته بود، او نيز به همراه مليون ها ايرانی سرزمينش را ترک کرد و در دوران تبعيد تحصيلاتش را تا دريافت دکترای حقوق دنبال کرد.

او عاشق پاك باخته‌ی ايران بود و در اين راه حتا از به وديعه گذاشتن اعتبار خويش نيز پروايی نداشت. او در برنامه‌هايش با طرح مسايلی در زمينه‌ی ادبيات وفرهنگ - چه از طريق مسابقه و چه پرسشهای همگانی – مردم را به خواندن و دانستن پيشينه‌ ادبی و فرهنگی و تاريخی ايران كنجكاو و علاقه مند می‌كرد.

فرخ زاد با عنوان بازيگر در فيلم عشق من وين ساخته دکتر هوشنگ الهياری و با بهره ازهدايت هوشنگ الهياری در نقش يک معلم متعصب مذهبی بازی خوبی ارائه داد. از لحظه های بياد ماندنی اين فيلم، سکانس همخوابگی معلم (فرخ زاد) با زن مدير هتلی است که معلم وخانواده اش در آن بسر می بردند. به منظور ريشخند و مسخره کردن ملايان، برای اينکه اين لحظات خوش مغاير دستور شرع مقدس نباشد آقای معلم خود صيغه موقت را جاری می کند. بازی در فيلم عشق من وين هم در طراحی قتل فجيع او تاثير داشته است.

افزون بر شوهای دوران تبعيد فرخ زاد اکثرا بار سياسی گستاخانه ای داشت به خصوص درشوی آلبرت هال- لندن.

در قريحه شاعرانه خانواده فرخ زاد (پوران و فروغ) فريدون هم سهيم بود سروده های او سرشار بود از شور و عشق به زادگاهش.

بيان صريح و زبان تند فريدون با فرصت طلبی ونان به نرخ روز خوردن جمعی از جامعه هنری همخوانی نداشت.

او مدتی در لوس انجلس زندگی کرد. شرايط اين محيط بسيار آزارش می داد به جای آنکه خودش را در آن حل کند ومحبوبت کاذب کسب نمايد، عليه اين بساط به تندی موضع گرفت ودر مقدمه کتاب «در نهايت، جمله آغاز است عشق!» می نويسد: «اين جا شهر نيست، جنگل است، شوره زار است، کوير است، مرداب است، بوی تعفن آن جهان را پر کرده است، خجالت می کشم که چاپ اول کتابم در لس آنجلس منتشر می شود...»!

شعرهای فريدون فرخزاد هرگز در سايه شومن ميخک نقره ای زندگی پنهان را ظاهر نساخت و قدرت نمود نيافت.

عشق و علاقه فرخ زاد به ايران مد نظر قاتلان اعزامی جمهوری اسلامی قرار گرفت و در نهايت او را که در اين اشتياق بی صبرانه می سوخت بکام مرگ کشاند.

ماموران اعزامی جمهوری اسلامی با حيله و نيرنگ به خانه او در شهر بن آلمان راه يافتند واورا به وضع فجيعی به قتل رساندند.

او پس از مسافرت به تورنتو-کانادا و شرکت در يک سری مصاحبه تلويزيونی که می گفتند تهيه کننده آن وابسته به جمهوری اسلامی است به قتل نا جوانمردانه اش سرعت بخشيد.

مقامات قضايی آلمان چند روزی مسئله اين قتل را پی گيری کردند و آنگاه پرونده را بی هيچ توضيحی مختومه اعلام کردند. بی آنکه صدای اعتراص جدی شنيده شود ويا گروهای اپوزسيون که اين روزها دفاعشان از حقوق انسانی و آزادی فقط به زندانيان سياسی خودی محدود می شود صدائی برای دادخواهی بردارند.!! اما بخش اعظم اپوزيسيون به اصطلاح مترقی آشنا به دموکراسی(!!) فقط نگران سرنوشت يک سری زندانی به اصطلاح سياسی هستند که خود رژيم آنها را برای نفوذ دادن در ميان مخالفين علم کرده و تربيت می کند. مثل فخرآور (سياوش)، محسن سازگارا و اکبر گنجی و اشکها يی که از چشمان اينگونه مشتاقان جاری شده، گويی انتهايی ندارد. اما هرگز در مورد بدن مثله شده فرخ زاد ها وده ها انسانی که در خارج از ايران ترور شدند و ياشوان قادری ها، شهريار شفيق ها، طباطبائی ها، دکتر مظلومان و هزاران جان باخته در طول 28 سال حکومت جهل و جنون و جنايت کوچکترين تاثيری در قلب حساس و گرايش های انسانیشان بر جای نمی گذارد!

ديگرعشقی عيان نمی بينم
عاشقی در جهان نمی بينم
در سر پرده قساوت ابر
ذره ای آسمان نمی بينم.

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ امرداد ،۱۳۸٥