یه شعر با حال از یکی از دوستان موری

من از نهایت شب حرف می زنم

  • من از نهایت تاریکی

واز نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه ی من امدی بر ای  من ای مهربان چراغ بیاور

و یک دریچه که از ان

به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

 

 

الاهی! باز امدیم با دو دست تهی! چه باشد اگر مرهمی بر خستگان  نهی؟

 

 

 

الاهی!

تا اموختنی را اموختم  اموخته را جمله بسوختم!

 

اندوخته را برانداختم  و  انداخته را بیندوختم!

نیست را بفروختم  تا  هست را بیفروختم

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ امرداد ،۱۳۸٥