من ترانه ۱۵ سال دارم

يكي فيلم سرشار از درد و غم

در آن دختري واقعا محترم

 

(نه مانند آن فيلم هاي دگر

بدون ادب، معدن شور و شر!)

 

به افسون و افسانه ي اين جهان

گرفتار شد دست مردي جوان

 

چه مردي كه در فسق مشغول بود

سيه كار و بي عار و سوسول بود

 

جوان، بچه و دخترك، بچه تر

يكي ساده و آن يكي نيز خر

 

پس از مدتي عاشق هم شدند

سپس صيغه خواندند و محرم شدند

 

جوان بود از راه اسلام دور

گرفتار در بند فسق و فجور

 

از اين روي بعد از كمي ماجرا

شدند از هم اين زوج صيغه، جدا

 

ولي گشت اوضاع كلا خرا

كه يك دسته گل داده بودند آب

 

به غفلت پسر دانه اي بذر كاشت

از آن پس دگر دخترك بچه داشت

 

جوان پر از هوش و راي و خرد

نبايد چنين گند بار آورد

 

اگر نامزد گشت بايد فقط

بماند، نبايد نمايد غلط!

 

عجب روزگاري است اين روزگار

عجب نسل خوبي بيامد به بار!

 

 

  
نویسنده : مرتضی حيدری ; ساعت ٩:٥٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ امرداد ،۱۳۸٥