شدت علاقه رسول خدا(ص) به حسن و برادرش حسين(ع)

ولادت تا وفات پيامبر

چنانكه گفته شد، طبق روايات مشهور، امام حسن(ع)در نيمه رمضان سال سوم هجرت به دنيا آمد و تا روزى كه رسول خدا(ص)از دنيا رفت(بيست و هشتم صفر سال يازدهم) هفت‏سال و شش ماه از عمر شريف خود را در كنار جدش رسول خدا(ص)و دامان پر مهر آن بزرگوار گذراند.

و چنانكه از روايات استفاده مى‏شود، شايد بهترين دوران زندگى آن امام مظلوم همان چند سال بوده كه از هر جهت مورد محبت افراد خانواده و بخصوص جد بزرگوار خود قرار داشته است.

و حتى از برخى روايات استفاده مى‏شود كه محبت و علاقه رسول خدا نسبت‏به اين كودك و برادرش حسين(ع)از حد عادى گذشته و بيش از حد معمول بود.

ترمذى و نسائى در كتابهاى صحيح خود روايت كرده‏اند كه روزى رسول خدا(ص)در منبر سخنرانى مى‏فرمود كه حسن و حسين(ع)در حالى كه هر دو پيراهن سرخ بر تن داشتند آمدند و هم چنان افتان و خيزان به جلو مى‏آمدند، رسول خدا(ص)كه چنان ديد سخن خود را قطع كرده، از منبر به زير آمد و آن دو را بغل كرده و پيش روى خود نهاد و فرمود:

«صدق الله اذ يقول: «انما اموالكم و اولادكم فتنة‏»لقد نظرت الى هذين‏الصبيين و هما يمشيان و يعثران فلم اصبر حتى قطعت‏حديثى و رفعتهما» (1)

(خدا راست گفته كه مى‏فرمايد: «جز اين نيست كه دارايى‏ها و فرزندان شما فتنه هستند.»من به اين دو پسرك نگاه كردم و ديدم كه راه مى‏روند و مى‏افتند، خوددارى نتوانستم تا اينكه سخنم را قطع كرده و آن دو را برداشتم.)

و در خصوص امام حسن(ع)

«روى البراء بن عازب قال‏«رايت النبى-صلى الله عليه و آله-و الحسن على عاتقه يقول: اللهم انى احبه فاحبه‏» (2)

(براء بن عازب روايت كرده گويد: «پيغمبر(ص)را ديدم كه حسن را بر شانه خود داشت و مى‏فرمود: خدايا من او را دوست دارم تو هم او را دوست‏بدار.»)

زهير بن اقمر گويد: پس از داستان شهادت امير المؤمنين(ع)هنگامى كه فرزندش حسن بن على(ع)سخنرانى مى‏كرد، مردى گندم گون و بلند قامت از قبيله ازد برخاست و گفت:

«لقد رايت رسول الله واضعه فى حبوته يقول: من احبنى فليحبه فليبلغ الشاهد الغائب و لولا عزمة من رسول الله(ص)ما حدثتكم‏» (3)

(براستى كه رسول خدا(ص)را ديدم حسن را بر گردن خود سوار كرده بود و مى‏فرمود: هر كس مرا دوست دارد، بايد او را دوست‏بدارد، هر كه حاضر است اين گفتار را به آنكه غايب است‏برساند، و اگر اين دستورصريح رسول خدا نبود، من براى شما آن را نمى‏گفتم.)

و از عايشه روايت‏شده كه گويد:

«ان النبى-صلى الله عليه و آله-كان ياخذ حسنا فيضمه اليه ثم يقول: اللهم ان هذا ابنى و انا احبه فاحبه، و احب من يحبه‏» (4)

(براستى كه رسم پيغمبر(ص)چنان بود كه حسن را مى‏گرفت و به خود مى‏چسباند، سپس مى‏گفت: خدايا اين پسر من است و من او را دوست مى‏دارم، پس او را دوست‏بدار و هر كس او را دوست مى‏دارد دوست‏بدار.)

و از كشف الغمة مرحوم اربلى و بيش از بيست كتاب از كتابهاى اهل سنت نقل شده كه ابو هريره گفته است: من هيچ گاه حسن را نديدم، جز آنكه اشكانم جارى شده، و جهت آن اين است كه روزى او را ديدم كه آمد و مى‏دويد تا اينكه در دامان رسول خدا(ص)نشست.

وى دنباله حديث را ادامه داده چنين گفت:

«...و رسول الله يفتح فمه ثم يدخل فمه و يقول: اللهم انى احبه، و احب من يحبه-يقولها ثلاث مرات‏» (5)

(در آن حال رسول خدا(ص)دهان خود را باز كرده و در دهان حسن برد و مى‏گفت: خدايا من او را دوست دارم و هر كه او را دوست مى‏دارد نيز دوست مى‏دارم-سه بار اين سخن را گفت.)

دو گل خوشبو و«ريحانه‏»رسول خدا

و اين محبت تا بدان جا رسيده بود كه آن دو كودك را ريحانه(و گل خوشبوى خود) مى‏خواند، و به اين مضمون نيز روايت زيادى در كتابهاى شيعه و اهل سنت آمده، مانند اين حديث كه از ابو ايوب انصارى و يا سعد بن ابى وقاص[اين ترديد در خود حديث است] نقل شده كه گفته است:

«دخلت على رسول الله-صلى الله عليه و آله-و الحسن و الحسين رضى الله عنهما يلعبان بين يديه و فى حجره، فقلت: يا رسول الله اتحبهما؟قال: و كيف لا احبهما و هما ريحانتاى من الدنيا، اشمهما» (6)

(من به نزد رسول خدا(ص)رفتم و حسن و حسين رضى الله عنهما در كنار او و پيش روى آن حضرت بازى مى‏كردند.من عرض كردم: اى رسول خدا آيا ايشان را دوست دارى؟فرمود: چگونه دوست ندارم ايشان را كه آن دو، گلهاى خوشبوى من از دنيا هستند، و من آن دو را مى‏بويم.)

و در حديث ديگرى كه از ابو بكر نقل شده اين گونه است كه گويد:

«رايت الحسن و الحسين يثبان على ظهر رسول الله و هو يصلى فيمسكهما بيده حتى يرفع صلبه و يقومان على الارض، فلما انصرف اجلسهما فى حجره و مسح رؤسهما ثم قال: ان ابنى هذين ريحانتاى من الدنيا» (7)

(حسن و حسين را ديدم در حالى كه رسول خدا(ص)نماز مى‏خواند بر پشت آن حضرت مى‏پريدند و رسول خدا(ص)نماز مى‏خواند، رسول خدا(ص)آن دو را با دست‏خود نگه مى‏داشت تا برخيزد و پشت آن حضرت راست‏شده و آن دو كودك براحتى روى زمين بايستند، و چون نمازش به پايان رسيد، آن دو را در دامان خود نشانيد و دست‏بر سرشان‏كشيد، سپس فرمود: اين دو پسر من دو گل خوشبوى من از دنيا هستند.)

و در حديث ديگرى است كه رسول خدا(ص)فرمود:

«الولد ريحانة، و ريحانتى الحسن و الحسين‏» (8)

(فرزند گل خوشبوست، و گل خوشبوى من حسن و حسين هستند.)

و از ذخاير العقباى محب الدين طبرى از سعيد بن راشد روايت‏شده كه گويد:

«جاء الحسن و الحسين يسعيان الى رسول الله-صلى الله عليه و آله-فاخذ احد هما فضمه الى ابطه، و اخذ الآخر فضمه الى ابطه الاخرى و قال: هذان ريحانتاى من الدنيا» (9)

(حسن و حسين آمدند و به طرف رسول خدا(ص)مى‏دويدند، حضرت يكى از آن دو را گرفت و در بغل خود چسبانيد، و آن ديگرى را گرفت و در بغل ديگر خود چسبانيد و فرمود: اين دو، گلهاى خوشبوى من از دنيا هستند.)

و از كتاب مقتل خوارزمى از جابر بن عبد الله انصارى روايت‏شده كه گويد: از رسول خدا(ص)شنيدم كه سه روز پيش از رحلت‏خود به على(ع)مى‏فرمود:

«سلام الله عليك ابا الريحانتين، اوصيك بريحانتى من الدنيا، فعن قليل ينهد ركناك و الله خليفتى عليك، فلما قبض رسول الله-صلى الله عليه و آله-قال على عليه السلام: هذا احد ركنى الذى قال رسول الله، فلما ماتت فاطمة عليها السلام قال على عليه السلام: هذا الثانى الذى قال لى رسول الله-صلى الله عليه و آله‏»(درود بر تو اى پدر دو گل خوشبو، تو را به آن دو گل خوشبوى من از دنياسفارش مى‏كنم كه بزودى دور كن و اساس و پايه زندگيت‏شكسته خواهد شد، و خداوند پس از من نگهبان تو، و چون رسول خدا(ص)از دنيا رفت، على(ع)فرمود: اين بود يكى از آن دو ركن و پايه‏اى كه رسول خدا(ص)به من فرمود، و چون فاطمه(ع)از دنيا رفت على(ع)فرمود: و اين هم دومى بود كه رسول خدا(ص)فرموده بود.)

روايات در خصوص امام حسن(ع)

ذهبى در كتاب تذكرة الحفاظ از ابى بكرة روايت كرده كه گويد: رسول خدا(ص)چنان بود كه هر گاه نماز مى‏گذارد، حسن مى‏آمد و بر پشت‏يا گردن آن حضرت بالا مى‏رفت و رسول خدا(ص)او را با آرامى بلند مى‏كرد كه نيفتد، و اين كار بارها اتفاق افتاد، و چون نماز آن حضرت تمام مى‏شد عرض مى‏كردند: اى رسول خدا(ص)ما نديديم اين كارى را كه با حسن كردى با هيچ كس ديگرى بكنى!فرمود:

«انه ريحانتى من الدنيا و ان ابنى هذا سيد» (10)

(آرى براستى كه او گل خوشبوى من است در دنيا، و براستى كه اين پسر من سيد و آقاست.)

يك حديث جالب

شيخ صدوق(ره)در كتاب امالى و بخارى در كتاب صحيح به سند خود از ابن ابى نعيم روايت كرده كه گويد: نزد عبد الله بن عمر بودم كه مردى پيش او آمد و حكم خون پشه را از او پرسيد.ابن عمر از او سؤال كرد: اهل كجا هستى؟پاسخ داد: اهل عراق!

عبد الله بن عمر گفت:

«انظروا الى هذا يسئلنى عن دم البعوضة و قد قتلوا ابن رسول الله، و سمعت‏رسول الله-صلى الله عليه و آله-يقول: انهما ريحانتاى من الدنيا يعنى الحسن و الحسين عليهما السلام‏» (11)

(اين مرد را بنگريد كه حكم خون پشه را از من مى‏پرسد در صورتى كه پسر رسول خدا(ص)را به قتل رسانده و كشتند، و من خود از رسول خدا(ص)شنيدم كه مى‏فرمود: براستى كه اين دو-يعنى حسن و حسين-دو گل خوشبوى من از دنيا هستند.)

اين دو حديث را نيز بشنويد

حديث اول

حاكم در مستدرك، و احمد بن حنبل در مسند، به سند خود از مردى به نام شداد بن هاد، روايت كرده‏اند كه گويد:

«خرج علينا رسول الله(ص)فى احدى صلاتى العشى: الظهر او العصر و هو حامل احد ابنيه الحسن او الحسين فتقدم رسول الله(ص)فوضعه عند قدمه اليمنى فسجد رسول الله(ص) سجدة اطالها قال ابى: فرفعت راسى من بين الناس فاذا رسول الله(ص)ساجد و اذا الغلام راكب على ظهره فعدت فسجدت فلما انصرف رسول الله(ص)قال الناس: يا رسول الله لقد سجدت فى صلاتك هذه سجدة ما كنت تسجدها، افشى‏ء امرت به او كان يوحى اليك؟قال: كل ذلك لم يكن و لكن ابنى ارتحلنى فكرهت ان اعجله حتى يقضى حاجته‏» (12)

(رسول خدا(ص)در هنگام يكى از دو نماز ظهر يا عصر به نزد ما آمد و يكى از دو فرزندش حسن و حسين(ع)را به همراه خود داشت، پس آن حضرت در جلوى صفوف ايستاد و آن دو كودك را نزد پاى راست‏خود گذارد، سپس به سجده رفت و سجده را طولانى كرد.

راوى گويد: پدرم گفت: من از ميان مردم سرم را از سجده بلند كردم و ديدم كه رسول خدا(ص)در سجده است و آن كودك بر پشت آن حضرت سوار شده، من به حال سجده برگشتم و چون نماز آن حضرت تمام شد مردم عرض كردند: اى رسول خدا(ص)در اين نمازى كه امروز خواندى سجده‏اى طولانى داشتى كه در نمازهاى ديگر نداشتى، آيا دستورى به شما در اين باره رسيده بود يا وحى بر شما نازل گرديد؟فرمود: هيچ يك از اينها نبود، بلكه پسرم بر پشت من سوار شده بود و نخواستم او را ناراحت كنم تا هر كارى كه مى‏خواهد انجام دهد.)

/ 0 نظر / 16 بازدید