داستان سقيفه

چون پيغمبر (ص) از دنيا رفت انصار در سقيفه بنى ساعده اجتماع كرده و درباره وفات رسول خدا به گفتگو پرداختند.

سعد بن عباده،رئيس انصار مدينه، (كه در آن اجتماع حاضر بود) .به فرزندش قيس‏يا به يكى ديگر از فرزندانش گفت:من به خاطر بيمارى كه دارم نمى‏توانم سخنم را به گوش مردم برسانم ولى تو سخن مرا بشنو و به گوش مردم برسان.

بدين ترتيب سعد بن عباده سخن مى‏گفت و فرزندش جمله جمله گفتار او را با صداى رسا و بلند به گوش مردم مى‏رسانيد.سخنان وى در آن روز پس از حمد و ثناى الهى اين بود كه گفت:

اى گروه انصار آن سابقه و فضيلتى كه شما در دين اسلام داريد هيچ يك از قبايل داراى چنين سابقه و فضيلتى نيستند.پيغمبر خدا (ص) بيش از ده سال در ميان قوم خود ماند و آنها را به پرستش خداى رحمان و دورى از بتان دعوت نمود و جز اندكى به وى ايمان نياوردند و به خدا سوگند قدرت نداشتند كه از رسول خدا دفاع كنند و آيين او را قدرت بخشند و دشمنان او را دفع كنند.

تا وقتى كه خدا درباره شما بهترين فضيلت را اراده فرمود و اين بزرگوارى و كرامت را به سوى شما سوق داد و شما را مخصوص به آيين خود گردانيد و ايمان بدو و به رسولش را روزى شما گردانيد و نيرومند كردن دين و جهاد با دشمنانش را به دست‏شما سپرد.

و شما سخت‏ترين مردمان در برابر متخلفين بوديد و در برابر دشمنان دين كوشاتر از ديگران بوديد تا سرانجام خواه ناخواه در برابر فرمان خدا تسليم شده و گردن نهادند و خدا به دست‏شما وعده‏اى را كه به پيغمبرش داده بود عملى كرد و عرب در برابر شمشير شما خاضع شد.

آن گاه خداوند پيغمبر را از ميان شما برد در حالى كه او از شما خشنود بود و كمال رضايت را داشت، پس متوجه باشيد كه خلافت او حق مسلم شماست و كار را به دست گيريد و سستى در اين باره به خود راه ندهيد كه شما از هر كسى بدان سزاوارتر و شايسته‏تر هستيد!

سخن سعد بن عباده به پايان رسيد و انصار همگى سخن او را پذيرفته و گفتند:

راى صحيح و سخن حق همين است و ما از دستور تو سرپيچى نخواهيم كرد و رهبرى را به تو خواهيم سپرد و تو را كفايت نموده و مورد قبول مردمان شايسته و باايمان نيز خواهى بود.

و پس از اين سخنان به گفتگو پرداختند كه اگر مهاجرين از قريش آن را نپذيرفته بگويند:ماييم هجرت كنندگان در دين،و اصحاب و ياران نخستين رسول خدا و عشيره و نزديكان وى و به چه فضيلت و سابقه‏اى در امر خلافت آن حضرت با ما به ستيز برخاسته‏ايد؟ پاسخ آنها را چه بگوييم؟

دسته‏اى گفتند: ما بدانها مى‏گوييم: ما را امير و فرمانروايى باشد و شما را امير و فرمانروايى (ما پيرو فرمانرواى خود و شما نيز تابع امير خود)؟ و ما از آنها جز اين را نخواهيم پذيرفت، زيرا همان فضيلتى را كه آنها در هجرت دارند ما نيز در جاى دادن به آنها و يارى پيغمبر داريم و هر چه درباره آنها در كتاب خدا آمده درباره ما نيز آمده و نازل گشته و سرانجام هر فضيلتى را كه به رخ ما بكشند و بشمارند ما نيز همانند آن فضيلت را براى آنها شماره خواهيم كرد و ما هرگز حق مسلم خود را به آنها نخواهيم داد و آخرين گذشت ما همين است كه ما را امير و فرمانروايى باشد و آنها هم براى خود اميرى داشته باشند!

سعد بن عباده كه سخن آنها را شنيد گفت:اين نخستين سستى و شكست است!

در اين وقت‏خبر به گوش عمر رسيد (و از جريان اجتماع انصار در سقيفه و گفتگوى سعد بن عباده و مردم ديگر مطلع گرديد) و بلادرنگ به منزل رسول خدا (ص) آمده و ديد ابو بكر در خانه رسول خداست و على (ع) به تجهيز رسول خدا مشغول است.

و كسى كه خبر انصار را به اطلاع عمر رسانيد معن بن عدى (1) بود كه نزد عمر آمد و دست او را گرفته و بدو گفت:برخيز.عمر گفت: من اكنون سرگرم كارى دگر هستم؟معن گفت:چاره‏اى نيست و چون عمر از جا برخاست معن گفت:گروهى از انصار در سقيفه بنى ساعده گرد هم آمده و سعد بن عباده هم در ميان ايشان است و آنها به دور او مى‏چرخند و بدو مى‏گويند:اميد ما تو و فرزندان توست و جمعى از بزرگان آنها (يعنى قبيله خزرج) نيز با آنها هستند و من ترس آن را دارم كه فتنه‏اى بر پا شود!اكنون بنگر تا چه انديشى و جريان را به برادران مهاجر خود بگو و براى خود فكرى بكنيد كه اين گونه كه من مى‏بينم دريچه فتنه و آشوب باز شده مگر آنكه خدا آن را مسدود كند و ببندد.

عمر با شنيدن اين خبر سخت نگران شده خود را به ابو بكر رسانيد و دست او را گرفته گفت:برخيز!ابو بكر پرسيد:تا رسول خدا را به خاك نسپرده‏ايم كجا برويم؟مرا واگذار!

عمر گفت:چاره‏اى نيست‏بايد برخيزى و ما دوباره باز خواهيم گشت.

ابو بكر به همراه عمر برخاست و چون عمر ماجراى سقيفه را براى او نقل كرد سخت مضطرب شد و با شتاب تمام به سوى سقيفه آمده و مردانى از اشراف انصار را كه سعد بن عباده هم در حال بيمارى در ميانشان بود،مشاهده كردند.

عمر خواست لب به سخن بگشايد و مى‏خواست كار را براى ابو بكر آماده سازد ولى ابو بكر جلوى او را گرفته و گفت:بگذار من سخن گويم و تو نيز هر چه خواستى بعد از من بگوى.

ابو بكر لب به سخن گشوده و پس از ذكر شهادت گفت:

خداى عز و جل محمد را به هدايت و دين حق مبعوث فرمود و مردم را به اسلام دعوت كرد،و خدا دلها و افكار ما را بدو راهنمايى نمود،آن را پذيرفتيم و مردم ديگر به دنبال ما مسلمان شدند و ما عشيره و فاميل رسول خدا (ص) هستيم از نظر نسب و نژاد بهترين نسبها را داريم و قريش در هر قبيله از قبايل عرب پيوندى از خويش دارد.

شما نيز انصار و ياران خدا هستيد كه پيغمبر خدا را يارى كرده و پشت‏سر او بوديد و برادران ما در كتاب خدا و در دين و در هر خير ديگرى كه ما در آن هستيم شريك‏ما هستيد و شما محبوبترين مردم در نزد ما و گرامى‏ترين آنها بر ما هستيد و از هر كس شايسته‏تر هستيد تا در برابر مقدرات الهى راضى بوده و در مقابل مقامى را كه خداوند براى برادران مهاجر شما مقرر فرموده تسليم باشيد،از هر كس سزاوارتريد كه به برادران مهاجر خود رشك نبريد،شما همانها هستيد كه در هنگام سختى از دارايى خود صرف نظر كرديد و مهاجران را بر خود مقدم داشته و نسبت‏به آنها ايثار نموديد.و اكنون نيز سزاوارتريد كه جلوى شكستن اين آيين و به هم ريختگى آن را گرفته و نگذاريد كه اين كار به دست‏شما انجام شود؟!و من اينك شما را به سوى ابى عبيده (2) و عمر دعوت مى‏كنم (كه يكى از آن دو را به خلافت‏برگزينيد) كه من هر دوى آنها را براى خلافت و رهبرى پسنديده‏ام و هر دوى آنها شايستگى آن را دارند.

ابو عبيده و عمر به سخن آمده گفتند:

شايسته نيست كسى از تو برتر باشد و تو زير دست او باشى،تويى يار غار پيغمبر و كسى كه رسول خدا تو را مامور نماز كرد (3) و تو شايسته‏تر به امر خلافت هستى.

انصار كه چنان ديدند به سخن آمده گفتند:به خدا ما نسبت‏به خيرى كه خداوند به سوى شما سوق داده بر شما رشك نخواهيم برد و هيچكس نزد ما محبوبتر و پسنديده‏تر از شما نيست،ولى ما ترس آينده را داريم و بيم آن را داريم كه در آينده كسى متصدى خلافت گردد و مسلط بر كار شود كه نه از ما و نه از شما باشد و از اين رو ما حاضريم با يكى از شما بيعت كنيم مشروط بر اينكه پس از مرگ او يكى از انصار را به خلافت انتخاب كنيم و چون وى از دنيا رفت‏يكى از مهاجرين و به همين ترتيب براى هميشه روى وبت‏يكى از مهاجر و يكى از انصار متصدى امر خلافت‏باشد و ضمنا موجب تعديل خليفه نيز خواهد شد،زيرا اگر قرشى (و مهاجر) خواست منحرف‏شود،انصارى جلوى او را مى‏گيرد و بالعكس.

ابو بكر در اينجا برخاست و گفت:هنگامى كه خداى تعالى پيامبر را مبعوث فرمود براى عرب سخت‏بود كه از آيين پدران خود دست‏بردارند و از همين رو به مخالفت‏با او برخاستند و او را به رنج و سختى انداختند و از اين ميان خداوند مهاجرين پيشين از اقوم او را برگزيد تا او را تصديق كرده و بدو ايمان آورند و در جنگها با او مواسات كرده و در برابر آزار دشمنان پايدارى كنند و از زيادى دشمن نهراسيدند،پس آنها بودند نخستين كسى كه خداى را در زمين پرستش كرده و به رسول خدا ايمان آوردند،آنهايند نزديكان پيغمبر و عترت او و شايسته‏ترين مردم به خلافت پس از وى و هر كس با آنها در اين باره به ستيز و مخالفت‏برخيزد ظالم و ستمكار است.

البته از مهاجرين كه بگذريم كسى همتاى شما در فضيلت نيست و براى كسى فضيلت و سابقه‏اى در اسلام همانند فضيلت و سابقه شما وجود ندارد،پس رهبرى و امارت از آن ما باشد و وزارت و معاونت از شما،بدين ترتيب كه ما بدون مشورت شما كارى نكنيم و اين امتياز را تنها براى شما قائل مى‏شويم كه هر كارى را خواستيم انجام دهيم با اطلاع و تصويب شما باشد.

در اين وقت‏حباب بن منذر بن جموح (4) از جا برخاست و گفت:اى گروه انصار زمام كار خود را خودتان در دست‏بگيريد و بدانيد كه مردم همگى پشت‏سر شما و زير چتر شما هستند.كسى را جرئت مخالفت‏با شما نيست و جز دستور شما را نپذيرند،شماييد پناه دهندگان و يارى كنندگان (اسلام و مهاجرين) و هجرت (پيغمبر) به سوى شما انجام شده و اصحاب‏«دار ايمان‏» (5) كه خدا در قرآن فرموده،شما هستيد.

به خدا سوگند خداى تعالى آشكارا پرستش نشد جز در پيش شما و در شهر و ديار شما و نماز به جماعت انجام نشد جز در مساجد شما و ايمان شناخته نشد جز با شمشيرهاى شما،پس متوجه باشيد كه تمام كارتان را خودتان در دست گيريد و اگر اينان حاضر به امارت شما نيستند پس براى ما اميرى باشد و براى آنها هم اميرى!عمر در اينجا به سخن آمده گفت:هيهات (چه سخن نابجايى) هيچ گاه دو شمشير در يك غلاف نگنجد،عرب هيچ گاه زير بار فرمانروايى شما نخواهد رفت در صورتى كه پيغمبرشان از شما نيست،ولى امارت كسانى را كه نبوت در آنها ظهور كرده و فرمانروايان از آنها بوده مى‏پذيرد و اين برهان روشن و حجت آشكارى است‏براى كسى كه با ما به ستيز و نزاع برخيزد.

كيست كه با ما در فرمانروايى محمد و ميراث او به دشمنى برخيزد در صورتى كه ماييم نزديكان و عشيره او،مگر آنكه روى گردان از حق و متمايل به باطل باشد و يا خود را به هلاكت اندازد.

حباب بن منذر برخاست و گفت:اى گروه انصار به سخن اين مرد و همراهانش گوش ندهيد كه بهره شما را در خلافت‏ببرند و اگر حاضر نيستند كه حق شما را بشناسند آنها را از بلاد خود بيرون كنيد و خلافت را برگيريد و بر آنها فرمانروايى كنيد كه براستى شما به خلافت‏سزاوارتريد،زيرا كسانى كه زير بار اين آيين نمى‏رفتند با شمشير شما تسليم شده و آن را پذيرفتند.

و جز اين راى و نظريه‏اى ديگر درست نيست و راه صحيح همين است و هر كس جز اين نظر دهد بينى او را با شمشير خرد خواهم كرد.

در اينجا بشير بن سعد خزرجى كه ديد انصار مى‏خواهند با سعد بن عباده بيعت كنند و خود بشير نيز با اينكه از خزرج و هم قبيله با سعد بود ولى چون از رؤساى آنها بود و به سعد حسد مى‏ورزيد از جا برخاست و گفت:اى گروه انصار ما اگر چه داراى سابقه درخشانى (در اسلام) هستيم اما نظر ما از جهاد و اسلام چيزى جز رضاى پروردگار و اطاعت پيغمبر نبود و شايسته نيست كه ما در برابر زحمتى كه متحمل شده‏ايم بخواهيم بر مردم رياست كرده و يا پاداشى در مقابل آن در دنيا دريافت داريم،همانا محمد (ص) مردى از قريش بود،و قوم و خويشان او به جانشينى او شايسته‏ترند و پناه مى‏برم به خدا اگر من در اين باره به نزاع با آنها برخيزم، شما هم از خدا بترسيد و با اينان منازعه نكنيد و مخالفت ننماييد!

در اين وقت ابو بكر از جا برخاست و گفت:اين عمر و ابو عبيده هستند با هر كدام كه‏مى‏خواهيد بيعت كنيد؟

آن دو گفتند:به خدا سوگند ما بر تو سبقت نجويم و تو بهترين مهاجران و«ثانى اثنين‏» (6) هستى و به جاى پيغمبر نماز خوانده‏اى و نماز بهترين برنامه دين است،دست‏خود را پيش آر تا با تو بيعت كنيم؟!

همين كه ابو بكر دستش را جلو برد و عمر و ابو عبيده خواستند با او بيعت كنند بشير بن سعد برآمد و پيشدستى كرد و پيش از آنها با ابو بكر بيعت نمود.

حباب بن منذر كه چنان ديد او را مخاطب ساخته فرياد زد:اى بشير نفرين بر تو كه به خدا سوگند چيزى تو را بر اين كار وادار نكرد جز حسد و رشكى كه بر هم قبيله‏ات (يعنى سعد بن عباده) بردى.

به دنبال اين ماجرا وقتى طايفه اوس مشاهده نمودند كه يكى از رؤساى خزرج با ابو بكر بيعت نمود،اسيد بن حضير نيز كه رئيس اوس بود و به خاطر همان حسدى كه با سعد بن عباده داشت و روى رقابت‏با وى مايل نبود كه سعد بر آنها امارت كند،برخاست و با ابو بكر بيعت كرد،با بيعت وى همه قبيله اوس با او بيعت كردند.

در اين وقت‏سعد بن عباده را كه بيمار بود از آنجا برداشته و به خانه آوردند و او در آن روز با ابو بكر بيعت نكرد و پس از آن نيز بيعت ننمود.عمر تصميم داشت او را به اكراه وادار به بيعت كند ولى دوستانش بدو گفتند از اين كار صرفنظر كند زيرا سعد بيعت نكند تا كشته شود،او نيز كشته نشود جز آنكه خاندانش كشته شوند و خاندان او كشته نشوند جز آنكه قبيله خزرج كشته شوند و اگر قبيله خزرج به جنگ كشيده شوند قبيله اوس نيز با آنها همراهى خواهند كرد.و سعد در نمازها و جماعتهاى ايشان حاضر نمى‏شد و به قضاوت و احكام ايشان اعتنا نمى‏كرد.اگر يارانى داشت‏با آنها جنگ مى‏كرد و پيوسته در همين حال بود تا آنكه ابو بكر از دنيا رفت.

سپس روزى عمر را در زمان خلافتش ديدار كرد و او سوار بر اسبى بود و عمربر شترى سوار بود،عمر گفت:هيهات اى سعد،سعد نيز گفت:هيهات اى عمر،عمر گفت:تو همانى كه هستى؟گفت:آرى من همانم كه هستم!

سپس گفت:اى عمر به خدا سوگند من هيچ مجاورى را از جوار امن تو مبغوضتر ندارم (و چيزى بر من ناگوارتر از زندگى در كنار تو نيست) ؟

عمر گفت:كسى كه مجاورت با كسى را خوش ندارد از آنجا به جاى ديگر مى‏رود؟

سعد گفت:اميدوارم به همين زودى از مجاورت تو و ياران تو به مجاورت ديگرى كه محبوب من است،منتقل گردم!

پس از اين ماجرا طولى نكشيد كه به سوى شام روان گرديد در حوران از دنيا رفت (7) و با ابو بكر و عمر و كس ديگرى نيز بيعت نكرد.

به دنبال اين ماجرا بيعت مردم با ابو بكر بسيار شد و بيشتر مسلمانان در آن روز با ابو بكر بيعت كردند.بنى هاشم كه از جمله آنها زبير بود در خانه على بن ابيطالب اجتماع كردند و زبير خود را از بنى هاشم به‏شمار مى‏آورد و على فرمود:زبير پيوسته از ما بود تا وقتى كه پسرانش بزرگ شدند او را از ما جدا كردند.بنى اميه در خانه عثمان بن عفان اجتماع كردند و بنى زهره (تيره‏اى از قريش) به سوى سعد و عبد الرحمن رفتند تا اينكه عمر و ابو عبيده به نزد آنها آمده و بر آنها نهيب زده كه چرا از بيعت‏با ابو بكر كنار كشيديد؟برخيزيد و با او بيعت كنيد كه مردم و انصار و همه با او بيعت كرده‏اند.پس عثمان و همراهان وى و سعد و عبد الرحمن و همراهانشان بيامدند و با ابو بكر بيعت كردند،عمر با جمعى از كارگردانان كه از جمله آنها اسيد بن حضير و سلمه بود،به سوى خانه فاطمه آمدند و به آنها (يعنى على (ع) و بنى هاشم) گفتند:برخيزيد و بيعت كنيد،آنها از رفتن خود دارى و امتناع نمودند و زبير با شمشير خود به سوى آنها بيرون آمد.عمر گفت:شما حريص (يا ديوانه) هستيد و در اين وقت‏سلمة بن اسلم پريد و شمشير را از دست زبير گرفت و بر ديوار زد.

سپس زبير و على و ديگر افرادى را كه از بنى هاشم در آنجا گرد آمده بودند،به همراه خود بردند و على (ع) مى‏گفت:«انا عبد الله و اخو رسول الله (ص) » (منم بنده خدا و برادر رسول خدا) و همچنان آنها را بياوردند تا به نزد ابو بكر بردند و به او گفتند:بيعت كن!

على (ع) فرمود:من از شما به خلافت‏سزاوارترم من با شما بيعت نخواهم كرد و شما سزاوارتريد كه با من بيعت كنيد،شما خلافت را از انصار گرفتيد و با قرابت نزديكى با رسول خدا با آنها احتجاج كرديد و به آنها گفتيد:چون ما به پيغمبرنزديكتريم و از اقرباى او هستيم به خلافت‏سزاوارتر از شما هستيم؟و آنها نيز روى همين پايه و اساس پيشوايى و امامت را به شما دادند،من نيز به همان امتياز و خصوصيت كه شما بر انصار احتجاج كرده‏ايد با شما احتجاج مى‏كنم (يعنى همان قرابت و نزديكى با رسول خدا) پس اگر از خدا مى‏ترسيد با ما از در انصاف در آييد و همان را كه انصار براى شما پذيرفتند شما نيز براى ما بپذيريد،و گرنه دانسته به ستم و ظلم دست زده‏ايد.

عمر گفت:تو را رها نمى‏كنيم تا اينكه بيعت كنى!

على (ع) فرمود:اى عمر شيرى را بدوش كه نصف آن از آن تو باشد، (8) امروز تو كار او را محكم كن كه فردا وى آن را به تو باز گرداند! نه به خدا سوگند سخنت را نمى‏پذيرم و با او بيعت نخواهم كرد!

ابو بكر گفت:اگر بيعت نمى‏كنى تو را مجبور نمى‏كنم.

ابو عبيده گفت:اى ابا الحسن تو اكنون جوانى و اينها سالمندان قوم تو و قريش هستند و تجربه و كار آزمودگى كه آنها دارند تو ندارى و ابو بكر از تو براى اين كار نيرومندتر و تحملش بيشتر است،تو اينك آن را بدو واگذار كن و رضايت‏بده و اگر زنده ماندى تو بر اين كار شايسته هستى و از نظر فضيلت و قرابت و سابقه و جهاد سزاوار خلافت هستى!

على (ع) فرمود:اى مهاجران خداى را در نظر داشته باشيد و حق حاكميت محمد را از خانه و بيت او به خانه و بيت‏خود منتقل نكنيد و خاندان او را از حق و مقام او در مردم دور نسازيد.به خدا سوگند اى گروه مهاجرين كه ما خاندان شايسته‏تريم به خلافت از شما و آيا قارى كتاب خدا و فقيه در دين خدا و آگاه به سنت رسول خدا و كسى كه بتواند اين بار را به سرمنزل مقصود برساند در ما نيست،به خدا سوگند چنين كسى در ماست،از هواى نفس پيروى نكنيد كه از حق دور خواهيد شد.

بشير بن سعد گفت:اگر انصار اين سخن را قبل از بيعت‏با ابو بكر از تو شنيده بودند هيچ كس با تو مخالفت نمى‏كرد ولى چه مى‏شود كرد كه اينها بيعت كرده‏اند.على (ع) كه چنان ديد به خانه بازگشت و همچنان در خانه ماند تا فاطمه از دنيا رفت و آن گاه بيعت كرد. (9)

پى‏نوشت‏ها:

1.معن بن عدى از انصار مدينه بود كه در عقبه-هنگام بيعت فرستادگان مدينه در مكه-حاضر بود و مردى ساده‏دل و باايمان بود. ولى چون از قبيله اوس و از بنى عمرو بن عوف بود و سعد بن عباده رئيس خزرج بود و ميان اين دو قبيله اختلاف و حسادت وجود داشت،و در صفحات آينده خواهيم خواند كه يكى از انگيزه‏هاى بيعت انصار با ابوبكر همين اختلاف و حسادت ميان اين دو قبيله بود.از اين رو معن بن عدى خود را به عمر رسانده و ماجرا را به اطلاع او رسانيد.براى اطلاع بيشتر از نسب معن بن عدى و بيعت اوسيان و خزرجيان در عقبه به سيره ابن هشام،ج 1،ص 454 به بعد مراجعه كنيد.

2.معلوم مى‏شود ابو عبيده جراح نيز كه از مهاجرين است‏با خبر شده و خود را بدانجا رسانده بود و يا روى توطئه و نقشه قبلى خبرش كرده بودند.

3.اين متن تاريخ است كه ما ترجمه كرديم و گرنه اصل موضوع ثابت نشده و شايد در جاى ديگر تفصيلا روى آن بحث‏شود.به طور اجمال بايد گفت:خبر مزبور به گونه‏هاى مختلفى نقل شده كه با هم متفاوت و موجب ترديد در اصل آن مى‏گردد،گذشته بر اينكه سند آن بيشتر به عايشه مى‏رسد كه خود موجب اتهام در صحت آن و ترديد خواهد بود.براى اطلاع بيشتر در اين باره مى‏توانيد به بحار الانوار،ج 8،صص 35-28 مراجعه نماييد.كه تازه بر فرض ثبوت نيز دليلى بر خلافت نمى‏باشد.

4.حباب بن منذر بن جموح از قبيله خزرج و طرفدار سعد بن عباده و خزرجيان بود.

5.اشاره به آيه شريفه‏«و الذين تبوؤ الدار و الايمان...»سوره حشر آيه 9 مى‏باشد كه در مدح انصار نازل شده.

6.عنوانى است كه از آيه شريفه‏«ثانى اثنين اذهما فى الغار اذ يقول لصاحبه لا تحزن...»سوره توبه،آيه 40،گرفته‏اند و لقب بزرگى براى ابوبكر ساخته‏اند و اشاره است‏به داستان ليلة المبيت كه على (ع) در بستر پيغمبر خدا خوابيد و ابوبكر به همراه پيغمبر به غار رفت و با ترس و وحشتى كه كرد نزديك بود جان پيغمبر را هم به مخاطره بيندازد...تا به آخر آنچه در شرح زندگانى پيغمبر اسلام قلمى گرديد ص 225 و پيش از اين به طور اجمال ذكر شد.

7.و در علت مرگ او گويند:هنگامى كه در اطراف شام بود و مى‏خواست از روستايى ديگر برود در بيابان در كنار چاهى تيرى آمد و بدو خورد و همان سبب مرگ او گرديد و جنازه‏اش در چاه افتاد و بعدا صدايى از چاه شنيدند كه مى‏گويد:

نحن قتلنا سيد الخزرج سعد بن عباده فرميناه بسهمين فلم نخط فؤاده

(ما بوديم كه سعد بن عباده سيد خزرج را كشتيم و با دو تير كه به او زديم و به هدف كه همان قلب او بود،اصابت كرد) و گفتند كه گوينده آن جنيان بودند،يعنى قاتل سعد جنيان بوده‏اند.

ولى از آنجا كه حقيقت را نمى‏شود براى هميشه كتمان كرد،ابن ابى الحديد آن را در زمره طعنهايى كه بر ابوبكر گرفته‏اند آورده. مى‏نويسد:

«طعن سيزدهم‏»اينكه گفته‏اند:ابوبكر به خالد بن وليد كه در شام بود نامه نوشت و او را مامور كرد تا سعد بن عباده را به قتل برساند و او نيز با شخص ديگرى كمين كرده و شبانه او را با تيرى كه به سويش پرتاب كردند،به قتل رساندند و شخصى كه همراه خالد بود آن شعر را خواند و سپس شعر را نقل كرده و مى‏گويد:

كسى از مؤمن الطاق پرسيد:چه چيز مانع على شد كه به مخاصمه با ابوبكر برخيزد؟

وى پاسخ داد:على (ع) ترسيد كه جنيان او را هم بكشند!

ابن ابى الحديد آن گاه گويد:اما من اعتقاد دارم كه نه جنيان او را كشته‏اند و نه اينكه اين شعر شعر جنيان است و هيچ ترديدى ندارم كه بشر او را به قتل رسانده و اين شعر بشر است،ولى اينكه ابوبكر خالد را مامور اين كار كرده باشد،پيش من ثابت نشده و هيچ بعيد نمى‏دانم كه خالد براى راضى كردن ابوبكر پيش خود اين كار را كرده باشد.و يا آنكه ابوبكر امر كرده ولى بعد از آن حاشا كرده!و در اين صورت نيز گناه به گردن خالد است و ابوبكر از اين گناه مبراست،و از خالد اين گونه كارها بعيد نيست.شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد،ج 4،ص 190.

و استاد عبد الفتاح عبد المقصود،دانشمند معاصر اهل سنت،در كتاب خود امام على (ع) در مورد اين داستان پس از نقل بيعت نكردن سعد و رفتن او به شام مى‏گويد:

ولى نظر عمر همان بود كه بود او همه خطر را از بزرگ خزرج،سعد بن عباده مى‏دانست و مى‏ديد تا اين مرد زنده است‏خطر هست، ...تا ساعتى رسيد كه شيخ خزرج باروبنه خود را بست و براى هجرت به سوى شام،شهر و وطن خود را پشت‏سر گذارد،ديگر نمى‏دانيم كه آيا از سرپنجه قهر حكومت ترسيد و هجرت گزيد يا ماندن در سرزمين و ميان قبيله‏اى كه بيگانه را گزيدند و او را پشت‏سر گذاردند براى خود سخت و ناگوار مى‏ديد،...آنچه از خبر سعد مى‏دانيم همين است كه پس از چند روز ديگر خبرهاى مختلفى از او رسيد كه رفع خطر و نابودى او را مى‏رساند...داستانهاى ناپديد شدن و ناگهان كشته شدن اشخاص هميشه از زبان عرب شنيدنى بود،چون اين گونه پيشامدها را با پيرايه و آب و تاب نقل مى‏كردند و بيشتر آن قابل قبول نبود!...آن داستانى كه در اين باره به گوشها مى‏رسد اين گونه بود كه در همان روزهايى كه سعد از چشمها ناپديد شد،چند شب پى در پى در نواحى شام شنيده مى‏شد كه گوينده ناپيدايى از ميان تاريكى بانگ مى‏زد:

قد قتلنا سيد الخزرج سعد بن عباده.

و رميناه بهمين و لم يخطا فؤاده.

«ما كشتيم بزرگ خزرج سعد بن عباده را،او را هدف دو تير ساختيم كه هر دو به قلبش رسيد».داستان سرايان مى‏گفتند اين شعر را جنيانى كه سعد را كشتند مى‏سرودند!...چون صبحگاه سعد را در خانه خود نيافتند به جستجويش برخاستند.پس از سه روز دنبال همان سمت آواى جنيان را گرفتند تا پيكر سبز شده و زخم خورده‏اش را در ميان چاهى در آن ناحيه يافتند.بعضى از مردم احمق كوتاه نظر گفتند:

اين همان كار جن است!

مردم ديگرى كه به راز مطلب آشنا بودند يا گمان مى‏رفت آشنا باشند،گفتند:خالد بن وليد با همدستى رفيقى كه داشت،شبانه در كمينش نشست و او را با زخم سر نيزه از پاى درآورد و در ميان چاهش افكند...

گفته شد:پس آن آواى جن كه شنيده مى‏شد چه بود؟

گفتند:آن آواز رفيق خالد بود كه اين بانگ را نيمه شب در مى‏انداخت تا مردم ساده و احمق چنين توهم كنند.

/ 0 نظر / 13 بازدید