« معلم »در شعر شاعران بزرگ ايران:

امير خسرو دهلوی – گزيده اشعار

آب شد از بحر روان تخته پوش

کرده زهر تخته معلم خروش

انوری ابيوردی – ديوان اشعار

دست سگبانت چون قلاده کشد

شير گرون سگ معلم باد

تا چند روز بينی سگباش بر نهاده

شير مراقلاده همچوسگ معلم

بر دوشت فلک قبای کحلی

در چشم قضا نموده معلم

در مدح وثنات شاعران راست

تشريف و صلات خز معلم

پروين اعتصامی – ديوان اشعار

عقل استاد و معلم برود پاک از سر

تا که بی عقل و هشی صاحب مشعر گردد

خاقانی شروانی- ديوان اشعار

بودم معلم ملکوت اندر آسمان

از طاعتم هزار هزارن خزانه بود

زين خام که دارد جگر پخته تريزش

پرزی به هزار اطلس معلم نفروشم

وز آمدن تو دست گيتی

افراخته آستين معلم

چو در سبز پوشان با لا رسيديم

دگر جامه حرص معلم ندارم

پای در دامان غم کش کز طراز بی غمی

آستين دست کس معلم نخواهی يافتن

بر زال سيه موی مشاطه شده چنگی

بر طفل حبش روی معلم شده نائی

ده دهی باشد زر سخنم گر چه مرا

چون نجيبان دگر جامه به زر معلم شده نائی

ید بيضای آفتاب نگر

زر افشان ز آستين معلم صبح

پس به دست خروش بر تن دهر

چاک زن اين قبای معلم را

خواجوی کرمانی – ديوان اشعار

ادريس کو معلم علم الهی است

در آن دريا که لنگر می کند بی تاب کشتی را

بلند و پست عالم می کند افزون بصيرت را

معلم بيش در دريای بی لنگر شود بينا

از گوشمال ، دست معلم کبود شد

شوخی زسر نهشت دل خردسال ما

عقل است که موقوف به کسب است کمالش

حاجت به معلم نبود مشق جنون را

از سيلی معلم گردد روان سبق ها

افزون شود روايي از سکه سيم و زر را

محو دنيا را به گرد دل نگردد ياد مرگ

از معلم طفل هنگام تماشا غافل است

از معلم می برد آرام صائب طفل شوخ

زندگانی با دل بی تاب کردن مشکل است

گر چه محتاج معلم نيست آن بيداد گر

فتنه با چندين زبان آموزگار چشم توست

ترک عادت همه گر زهر بود دشوار ست

روز آزادی طفلان به معلم بارست

هر چه با ما می کند عقل سبکسر می کند

کشتی ما رامعلم در خطرمی افکند

به تنگ آمد معلم آنچنان از شوخی طفلان

که هر ساعت به تقريبی زمکتب خانه برخيزد

کف بی مغر چه پروای معلم دارد؟

روی عنبر سيه از سيلی در يا باشد

طفل شوخی است که غافل زمعلم شده است

هر که از بيخبری فکر مآلش نبود

رفت عمرم همه در پند و نصيحت غافل

که سگ نفس به تعليم معلم نشود

مفت است اگر سنگدليهای معلم

دلجويي اطفال به آدينه گذارد

کجاست باد مرادی که بی فسون معلم

سفينه ام به کران زين محيط پر خطر آيد

حلقه تأديب در گوش معلم می کشند

از فضوليهای اطفال ديار ما مپرس

در اصلاحم عبث اوقات ضايع می کند گردون

من آن طفلم که از شوخی معلم کرد آزادم

نه امروز ست سودای جنون را ريشه درجانم

به چوب گل ادب کردی معلم در دبستانم

ای معلم سر خود گير که ما چون گرداب

قطع اميد ز سر رشته ساحل کرديم

لب بسته پيش منطق گويای مصطفی

سعدی شيرازی – ديوان اشعار

تو بت چرا به معلم روی که بتگر چين

به چين زلف تو آيد به بتگری آموخت

همه قبيله من عالمان دين بودند

مرا معلم عشق تو شاعری آموخت

معلم گوادب کم کن که من ناجنس شاگردم

پدر گو پند کمتر ده که من نااهل فرزندم

روزی نظرش بر من درويش آمد

ديدم که معلم بدانديش آمد

سعدی شيرازی – بوستان

مرا صورتی بر نيايد زدست

که نقشش معلم زبالا نبست

سعدی شيرازی – مواعظ

با يزيدی و جنيدش بيايد تجريد

ترک و تجريد مشايخ به تو معلم نشود ؟

عروس زشت زيبا چون توان ديد

و گر بر خود کند ديبای معلم

سنايی غزنوی – ديوان اشعار

بودم معلم ملکوت اند آسمان

اميد من به خلد برين جاودانه بود

چرخ را از کاف "لولاک " ش کمر زرين بود

خاکرا با حاء احمامش قبا معلم بود

شاه انجم موذن وی گشته اندر شرق ملک

زان جمال وی شعار شرع را معلم بود

آنکه پوشيده بود پيش از وقف

دق مصر و عمامه معلم

سيف فرغانی – ديوان اشعار

عقلم چنان برفت که امروز عاجزست

زاصلاح من معلم وز ارشاد من اديب

صائب تبريزي – ديوان اشعار

شوخي اطفال را در روزگار کودکي

بود لنگر چون معلم پله تمکين ترا

طفل بازيگوش آرام از معلم مي برد

تلخ دارد زندگي بر ما دل خودکام ما

معلم نيست حاجت در تپيدن کشته دل را

/ 0 نظر / 134 بازدید